جرات حقیقت با ملیکا و دوستان

سلام من امیرم ۲۲ سالمه داستان مال یه سال پیشه
من یه سال پیش با یه دختری تو رابطه بودم به نام ملیکا این ملیکا یه دختر قدش کوتاه بود پوستش برنزه ممه و کون گنده ای هم داشت 😁😂 واقعا بزرگ بود ولی به من می‌گفت یه بار هم جراحی کرده کوچکترشون کرده خلاصه این ملیکا بچه پر جنب و جوشی بود فضول و پیش فعال 😐 یعنی من ندیدم این یه ساعت یه جا بشینه البته خیلی هم حشری بود از منم کوچیک تر بود یه دو سال حدودا یه روز قرار شد با بچه ها بریم شمال رفیقم عرفان یه ویلا اجاره کرده بود پنج شب قشنگ بریم عشق و حال من و عرفان دوست دختر داشتیم و باهاشون اوکی کردیم بریم شمال اما عرشیا سینگل بود اونم عرفان دوست رلش رو اوکی کرده بود اونم بیاد اینم بگم ما از بچگی باهم رفیقیم یعنی باهم مثلث رفاقتی تشکیل دادیم همیشه از بچگی آرزومون بود باهم بریم شمال تو یه ویلا سه تا دختر هم ببریم عشق حال 😂 میدونید دیگه چی میگم خودتون بهتر از من میدونید
خلاصه ما قرار بود تو این پنج روز به زورم شده اینا رو بکنیم اما دخترا خبر نداشتن خلاصه قرار شد پنج شنبه با دو تا ماشین بریم شمال صبح کله صحر با ملیکا رفتیم جلو خونه عرفان از اونجا هم رفتیم رل عرفان رو برداشتیم با دوستش و بعدم عرشیا رو برداشتیم راه افتادیم عرشیا و مائده ( دوست رل عرفان ) نشستن صندلی عقب ماشین عرفان من و ملیکا هم تو ماشین تنها بودیم تو راه مثل همیشه ملیکا مانتوش رو در آورد یه تیشرت تنش بود کفشا و جوراباش رو هم در آورد پاهاش رو گذاشت جلوی ماشین میگم کوتاهه انقد کوتاهه راحت جا میشه پاهاش همیشه هم میگم چرا این کار رو می‌کنی میگه اینجوری راحتم 😂 این دختر واقعا یه جندس تو این حالت قشنگ کصش دیده میشه آقا رفتیم تا خود ویلا ملیکا لباساش رو پوشید پیاده شدیم رفتیم تو اتاق وسایلامون رو گذاشتیم سر جاش من و ملیکا تو یه اتاق بودیم عرفان و عرشیا تو یه اتاق و مائده و سمیرا ( رل عرفان ) تو یه اتاق یه اتاق هم خالی موند واقعا دم عرفان گرم نمی‌دونم پولش رو از کجا آوردی ولی ویلای درندشتی بود با استخر و بیلیارد و چهار تا اتاق گرون میشه دمش گرم ولی دلم به حال عرفان میسوزه شبا مجبور بود خر و پف های عرشیا رو تحمل کنه 😂 آقا چند روز گذشت خیلی معمولی بیلیارد زدیم رفتیم بیرون گشتیم یه استخر رفتیم یه بار پسرا یه بار دخترا مافیا بازی کردیم شبا هم من و ملیکا یه نیمه سکسی با هم داشتیم ازش لب می‌گرفتم ممه هاش رو می‌خوردم برام می‌مالید و همین چندان سکس خاصی نبود براتون تعریف کنم بزارید براتون اون یکی دخترا و رفیقام رو توضیح بدم بعد بریم سراغ داستان اصلی مائده قدش بلند بود تغریبا هم قد من بود اینم بگم من آدم قد بلندیم ۱۸۶ قدمه عرفان هم تغریبا هم قد منع بین ما فقط عرشیا کوتاهه 😂 اونم کوتاه نیست بنده خدا کنار ما کوتوله دیده میشه مائده رو میگفتم سینه صاف 😂 پاها قلمی کونش ولی خوب بود نه به اندازه ملیکا ولی بد نبود لاغر هم بود سمیرا یه دختر تغریبا تپلی موهای بلوند چشای سبز ممه ها ۱۸۰ پوست سفید و… یعنی خیلی فوق‌العاده بود فقط خودشو لاغر میکرد میشد فرشته عرفان آدم لاغری بود استخوانش معلوم بود 😂 عرشیا هم آدم ورزشکار کاراته کار می‌کنه حرفه ای سیکس پک و اینا خلاصه بریم سراغ اصل داستان ما که از خوشی داشتیم میمردیم پر می‌زدیم تو رویا بودیم همینجوری خیاری گفتیم بیایم یه جرات حقیقت بریم بگم جرات حقیقت ما خیلی بازی می کنیم به روش های مختلف اما هیچوقت اینجوری نیست بهم بگیم کون بده و اینا 😐 کلا دسته جمعی از گی ها متنفریم بعد ما بازی میکردیم ملیکا اومد

ملیکا : چیکار میکنین
من : جرات حقیقت
ملیکا : منم میام

اونجا بچه ها یکم جا خوردن چون تا حالا با دختر جرعت حقیقت بازی نکرده بودن اونجا من یکم غیرتی بازی در آوردم گفتم نه

من : نه نمیشه
ملیکا : چرا بزار منم بیام دیگه
من : نمیشه
ملیکا : چرا آخه بزار بیام دیگه
من : نمیشه اوضاع خیط میشه 😂

بعد خندیدم ملیکا یکم بهش بر خورد منم داشتم به این فکر میکردم چی بگم ملیکا هم بره هم بهش بر نخوره یهو یه جرقه ای تو ذهنم خورد

من : حالا ناراحت نشو برو به بقیه دخترا هم بگو اونا اومدن می‌زارم تو هم بیای بازی کنی

ملیکا خر ذوق رفت دخترا رو راضی کنه اونجا برگشتم بچه ها رو حالی کردم

من : ببینید الان بهترین فرصته یادتون که نرفته چندین سال واسه الان زحمت کشیدیم اول جرعت های آسون میگیم بعد یواش یواش سکسی میکنیم بعد بهشون جرات می‌دیم باهامون سکس کنن
عرفان : الان بابا نمیشه
من : کصکش بازی در نیار میشه بهترین فرصت الانه حله الان ؟
عرفان : حله
عرشیا : حله

آقا ملیکا دخترا رو آورد با همون پیش فعالیتش نشست بقیه هم نشستن من بازی رو بهشون توضیح دادم چون ما چند ساله جرعت حقیقت بازی میکنیم قوانین خاصی داریم

من : خب قوانین اینه شما نمیتونین از بازی بزنین بیرون وقتی می‌رید بیرون که همه بازی رو ول کن یعنی اکثر افراد شما اگه توی یه حقیقت دروغ بگین اگه معلوم شه که دروغ گفتین و یکی با دلیل و مدرک اینو ثابت کنه باید یه مجازات عمومی برسن یعنی همه افراد با همفکری یه مجازات بهت بدن شما نمیتونین جراتی بگین که یارو نتونه انجام بده مثلاً بگین یه میلیارد بهم پول بده خارج از اینا همه چی آزاده لوس بازی هم ممنوع

همه قبول کردن بازی رو شروع کردیم بطری رو چرخوندیم افتاد من از عرفان بپرسم آقا چند باری گذشت خیلی معمولی شروع کردیم یواش یواش سوالای سکسی بپرسیم افتاد برا اینکه عرشیا از سمیرا بپرسه

عرشیا : جرات حقیقت ؟
سمیرا : حقیقت
عرشیا : اممممم… بگو ببینم مال عرفان چند سانته ؟
سمیرا : چی ؟
عرشیا : بابا چند سانته بگو بخندیم ما که میدونین کوتاهه 😂
عرفان : خیلیم بزرگه
سمیرا : یعنی چی ؟
من : بابا بگو باید بگی ادا در نیار می‌دونی چی میگه بگو
سمیرا : خب من از کجا بدونم ؟
من : یعنی باهاش تا حالا سکس نداشتی ؟
سمیرا : نه

عرفان یکم جا خورد اینجا معلوم شد سکس داشته دروغ گفته میخواستم ثابت کنم که دروغ گفته
گردوندیم افتاد من از عرفان بپرسم

من : جرات حقیقت ؟
عرفان : جرعت

سرم جوری تکون دادم که حالی بشه که بگه حقیقت اونم فهمید

عرفان : اع نه حقیقت جرات میدی الان پاره میشم حقیقت
من : باشه فقط برا اینکه بدونم دروغ نمیگی هرکی دروغ بگه مادرش جندس

همه جا خوردن سمیرا داشت از استرس عرق میکرد

من : بگو ببینم تا حالا با سمیرا سکس داشتی ؟

عرفان یکم صبر کرد بعد گفت

عرفان : آره داشتم
من : خب خب خب یکی تون دروغ گفته باید حرفتون رو ثابت کنین
عرفان : میتونم ثابت کنم
من : چطور
عرفان : رنگ نوک ممه هاش قهوه ای روشنه
من : خب ما از کجا بدونیم درست میگی یه دروغ دیگه نمیگی

اون موقع همه چشمون رفت سمت سمیرا 😁😂

سمیرا سرخ شد
سمیرا : خب نمیتونه ثابت کنه پس من راست گفتم
من : نه معلوم نشده باید معلوم بشه
سمیرا : چطور
من : باید نشون بدی

سمیرا سرخ شد بدجور همه منتظر بودیم سمیرا ممه هاش رو نشون بده 🤤 اما نه با یه حرکت رید به همه نقشه هامون

سمیرا : خب من دروغ گفتم باهاش سکس داشتم

یکم خورد تو ذوقم ولی فکر این موقع هم بودم

من : خب مجازات چی باشه ؟
عرفان : من نظری ندارم
من : خب تو که هیچ عرشیا تو چی میگی
عرشیا : رل عرفانه عرفان نظری نداشت بعد من چیزی بگم منم نظری ندارم
من : خب شما خانوما نظری ندارید

هیچی نگفتن

من : خب مثل اینکه نظری ندارید من میگم باید روی همه پنج ثانیه بشینه تو اون پنج ثانیه بقیه هر کاری بخوان میتونن باهاش کنن

همه جا خوردن چون تا حالا تو این همه سال چنان مجازات طولانی و بدی نداشتیم

من : کسی مشکلی ندارد ؟
عرفان : من مشکل دارم بابا این خیلی ظلمه یه چیز سبک‌تر بگو
من : خب باشه یکم زیادی سنگینه پس یه چیز دیگه برای اینکه خوب تنبیه بشه دیگه دروغ نگه باید بیست ثانیه رو عرشیا بشینه

عرشیا داشت چشاش برق میزد داشت خوب پیش می‌رفت ملیکا خودشو انداخت جلو مائده بدبخت هم سنگ کوب کرده بود 😂

ملیکا : یعنی چی دارین از بازی سواستفاده میکنین
من : بد ذات جرات حقیقت همینه به همین دلیل میگفتم نیا تو بازی خوب باید انجام بده

سمیرا پا شد نشست روی عرشیا عرشیا بلافاصله ممه هاش رو گرفت مالید و گردنش رو با لباش می مکید ملیکا خواست پاشه نزاشتیم گفتیم باید بشینی حدود ثانیه ۱۰ ام عرشیا دستش رو برد تو شلوار سمیرا سمیرا یه جیغی کشید دوباره خواست پاشه که یادش اومد نباید پاشه عرشیا قشنگ داشت به بهترین حالت از این لحظه استفاده میکرد 😂 تایم خیلی وقت بود تموم شده بود اما صداش رو در نیاوردم تا عرشیا قشنگ کیفش رو ببره حدود یه دقیقه سمیرا را رو روی پا های عرشیا نشوندم تایم تموم شد پا شد عرشیا کیرش راست شده بود جوری که داشت شلوارش رو پاره میکرد 😂 چش همه افتاد به کیرش دستش رو کرد تو شلوارش و یکم درستش کرد باز چرخوندیم افتاد مائده از ملیکا بپرسه مثل اینکه مائده خیلی آدم فضولیه و خودشم داشت وارد بازی ما میشد 😂 چون چیزی پرسید از ملیکا که انتظار نداشتم

مائده : جرات حقیقت ؟
ملیکا : حقیقت
مائده : شبا با امیر تو اتاق کار خاصی میکردین یا نه فقط می‌خوابیدین ؟

ملیکا یه نگاه به من کرد می‌دونست اگه دروغ بگه کاری میکنم که مجازات بشه و مجازات بدی هم بهش میگم راستش رو گفت

ملیکا : گاهی با سینه هام بازی میکرد شبا براش میمالیدم و اینا چیز خاص دیگه ای نبود
عرفان : نگفته بودی شیطون 😂😂

رفتم سراغ مائده میخواستم کصشو ببینم نمی‌دونم چرا دوست داشتم کصشو ببینم بکنم خیلی دلم میخواست چرخوندیم قرار شد ملیکا از من بپرسه

ملیکا : جرات حقیقت ؟
من : دیگه منم بگم حقیقت بازی میشه حقیقت حقیقت جرات
ملیکا : خب باید بیای ما دخترا بزنیم تو تخمات

دردش رو همون لحظه حس کردم اما یه چیز خوب بود ملیکا رو کفری کرده بودم می‌تونستم ازش استفاده کنم رفتم اینا سه تایی باهم با مشت زدن تو جفت خایه هام یه ربع رو زمین ولو شدم داشتم فوت میکردم 🥲 پاشدم چرخوندیم افتاد عرشیا از مائده بپرسه

عرشیا : جرات حقیقت ؟
مائده : حقیقت
عرفان : بابا بازی چرت میشه بگو جرات دیگه
مائده : باش جرات
عرشیا : باید یه دقیقه با ملیکا لب بری با کونش بازی کنی

اوه اون لحظه ملیکا خیلی کفری شده بود مائده به من من افتاده بود ملیکا پاشد رفت نشست رو مائده باهاش لب رفت مائده داشت شوکه میشد

ملیکا : انگشت کن دیگه

مائده دستاشو برد تو شلوار ملیکا کونشو می‌مالید و ازش لب می‌گرفت چرخوندیم افتاد من از سمیرا بپرسم

من : جرات حقیقت ؟
سمیرا : جرعت
من : آفرین دختر شجاع بیا بهم لاپایی بده

داشتم وارد خود سکس میشدم اومد جلوم وایساد پشت به من شلوارش رو گرفتم کشیدم پایین ولی شورتش گذاشتم بمونه یه شوکی بهش وارد شد

من : چیه انتظار نداشتی از رو شلوار بکنمت که ؟

گذاشت بمونه شلوارم رو کشیدم پایین از پشت گذاشتم لای پاهاش پاهای تپلش خیلی بهم حال میداد از رفتارش وقتی کیرم از اونور میزد بیرون معلوم بود اولین بار بود به کسی لاپایی میداد آبم اومد ریخت لایه پاهاش با دستمال پاک کرد شلوارش رو کشید بالا نشست سر جاش
دوباره چرخوندیم افتاد ملیکا از من بپرسه

ملیکا : جرات حقیقت ؟
من : وجودشو ندارم بگم جرعت حقیقت
ملیکا : خب پس تا حالا به یاد خواهر عرشیا زدی ؟

وای سوال خیلی بدی بود چون این کار رو کرده بودم خواهر عرشیا خیلی خوشگله نمیشد نزده باشم عرشیا هم خیلی رو خواهرش غیرتیه

من : آره
عرشیا : کصکش
من : بابا به یادش کشیدم نگاییدمش که

عرشیا پاشد منو بزنه عرفان گرفتش ارومش کرد نشست سر جاش

عرشیا : ولی نمی‌دونستم چنان آدم کسکشی هستی

تموم شد دوباره چرخوندیم افتاد عرفان از ملیکا بپرسه

عرفان : جرات حقیقت ؟
ملیکا : جرعت
عرفان : باید برا عرشیا ساک بزنی منم بزارم لای پاهات

ملیکا انقدر کفری شده بود که عقل از کار افتاده بود پاشد شلوار عرشیا رو پایین کشید شروع کرد براش ساک زدن عرفان هم شلوارش رو کشید پایین و ریخت لایه پاهاش با دستمال لای پاهاش رو پاک کرد نشست سر جاش

چرخوندیم افتاد سمیرا از من بپرسه

سمیرا : جرات حقیقت ؟
من : جرعت
سمیرا : باید از این به بعد لخت بشینی
من : 😂😂 جاااااان تو فقط جرعت بده

پا شدم لباسام رو در آوردم نشستم
چرخوندیم افتاد مائده از ملیکا بپرسه

مائده : جرات حقیقت ؟
ملیکا : جرعت
مائده : باید بزاری برات بمالم

مثل اینکه مائده رو لزبین کرده بودیم 😂 ملیکا با حرص شلوارشو در آورد انداخت اونور نشست رو مائده مائده ازش لب گرفت و کصشو مالید یکم مالید بعد ول کرد ملیکا پاشد اومد نشست رو صندلی

من : ام شلوارت یادت رفت بپوشی
ملیکا : اولا تو خودت لختی زر نزن
من : خوب خودتون جرات دادین
ملیکا : دوما شما که آخر قراره مارو بکنین بزارید از الان راحت باشیم دیگه

بعدشم تیشرتش رو در آورد انداخت کنار شلوارش

سمیرا داشت ملیکا رو نگاه میکرد مائده هم که سرخ شده بود ملیکا لباسش رو در آورده بود مائده خجالت می‌کشید 😂 آقا برگشتیم به بازی چرخوندیم افتاد عرشیا از سمیرا بپرسه دوباره

عرشیا : جرات حقیقت ؟
سمیرا : جرعت

مثل اینکه دیگه دخترا خودشونو آماده کرده بودن برا یه سکس چند نفره توپ با یه چشمک و یه حرکت دست عرشیا رو حالی کردم که برو تو کارش

عرشیا : بیا بشین اینجا برات بلیسم نشست سر جای عرشیا شلوارش رو در آورد انداخت اونور عین ملیکا اونم تی شرتش رو در آورد ولی سمیرا سوتین رو هم در آورد دیگه راحت شده بودن همه با این ماجرا داشتیم به آرزوی دیرینه و چندین سالمون نزدیک می‌شدیم عرشیا براش لیسید و لیسید تا سمیرا لرزید و آبش اومد و رفت نشست سر جاش بعد عرفان یهو پاشد

عرفان : بابا همه لخت شدن بزار منم در بیارم دیگه عدالت برقرار باشه
عرشیا : بزار منم در بیارم

ملیکا هم سوتینش رو درآورد همه لخت شدیم به جز مائده همونجوری سرخ دوباره انگار سنکوب کرده بود 😂 آقا به بازی ادامه دادیم چرخوندیم افتاد برا اینکه من از ملیکا بپرسم دور دور عاشقان است 😂😂

من : جرات حقیقت ؟
ملیکا : حقیقت خیلی وقته کسی حقیقت نگفته
من : پردت پاره شده یا نه ؟

من تا حالا از کس ملیکا رو نکرده بودم کم پیش میومد باهم بتونیم اونجوری توپ سکس کنیم ولی خب برام سوال بود
ملیکا به زمین نگاه کرد یکم انگار حالت شرمساری گرفت

ملیکا : پاره شده

من جا خوردم یه جورایی انگار دلم شکست

من : واقعا
ملیکا : نه بابا تو سومین رل منی و اولین رل من تو دانشگاه قبلیا اصلا منو ندیدن بدبختا که
من : میشه ببینم ؟
ملیکا : نمی‌خواد چند دقیقه بعد خودت پارش می‌کنی دیگه

بعد یکم با موهاش بازی کرد پاشدم بغلش کردم بلندش کردم ازش لب گرفتم گذاشتمش زمین

من : بچه ها به نظرم دیگه بازی رو ول کنیم الان وقت یه کارای دیگه ای هست
عرفان : آره بریم تو کارش

پاشد دست سمیرا رو گرفت از در رفتیم بیرون عرشیا و مائده هم پشت سرمون اومدن رفتیم اتاق من و ملیکا ملیکا رو گذاشتم روی تخت پاهاشو بلند کردم خوابیدم روش باهاش لب رفتم تا حالا با ملیکا اینجوری لب نرفته بودم بدجوری حشری شده بود عرفان هم سمیرا رو گذاشت رو تخت یکم ازش لب گرفت بعد سمیرا داگی شد گذاشت تو کونش سمیرا صدای آه و نالش خیلی زیاد بود تو اتاق پخش شده بود بیچاره مائده همون دم در مونده بود جلو نمیومد😂 عرشیا رفت رو صندلی اتاق نشست شروع کرد به جق زدن برگردیم به منو ملیکا سر کیرمو گذاشتم دم کصش بهش گفتم مطمعنی ؟ گفت آره تا دسته کردم تو کصش یه آه بلندی کشید کیرمو کشیدم بیرون دیدم خونیه لپشو بوسیدم با یه دستمال خونو پاک کردم ملیکا هنوز تو کف بود انگار تو آسمون بود گرفتم دوباره کردم تو کصش عرفان تو این مدت سرعت تلمبه های رو انقد تند کرده بود وقتی پاهاش میخورد به کون سمیرا انگار تبل میزدن 😂 مائده رفت سمت عرشیا خیلی آروم و بی سر و صدا نشست جلو پاهای عرشیا عرشیا شوکه شد

عرشیا : میخوای بخوری ؟
مائده : بریز تو دهنم

عرشیا هم شروع کرد به کشیدن تا آبش اومد و ریخت تو دهن مائده مائده انگار داشت خفه میشد 😂 یجورایی مقاومت میکرد کیر عرشیا رو گرفت یکم باهاش بازی کرد بعد براش یه ساک زد یجوری ساک میزد انگار صد سال منتظر این لحظه بود از نگاه عرشیا میشد فهمید خیلی دندون میزد برگردیم به من و ملیکا دوباره تند تند تلمبه میزدم ملیکا داشت پرواز میکرد داشت تخت رو چنگ میزد دیدم داره ابم میاد کیرمو کشیدم بیرون ملیکا هنوز تو اسمونا بود کشیدم ریختم روش یکم صبر کردم تا ملیکا به زمین برگرده 😂 ادامه پیدا می‌کرد سکته میکرد قبلاً کص نکرده بودم به منم خیلی حال داد ولی نه اندازه ملیکا 😂 عرشیا مائده رو برداشت گذاشت رو صندلی خواست بکنه تو کص مائده مائده نزاشت برش داشت رفتن بیرون روی مبل گذاشت تو کونش مثل اینکه من نبودم عرفان هم ریخت تو کون سمیرا بعد خابوندش رو تخت کنار ملیکا پاهاشو گذاشت رو شونه هاش و دوباره گذاشت تو کونش یکم اونجوری ادامه داد دید نه آنقدر هم حرفه ای نیست فکر کنم خواست جلو من قمپز در کنه که من خیلی حرفه ایم 😂 گفتم بابا بزار کصش دیگه سمیرا گفت نمی‌خوام پاره بشه ملیکا برگشت گفت بزار پاره بشه پاره بشه هم بشه خیلی کیف میده بعد به من گفت چرا اونجا وایسادی ادامه بده
مثل اینکه اومده رو زمین 😂 سمیرا یکم من من کرد گفت باشه عرفان گذاشت تو کصش اما هیچ خونی نبود 😐 هیچ دردی حس نکرد سمیرا اوضاع خیلی دارک شد گفتم اشکال ندارد مهم اینه از این به بعد بهت وفا کنه عرفان داشت غرق میشد تو اون لحظه اما مهم اینه به کارش ادامه میداد خواستم برم دوباره تو کارم گفتم بیا یه کاری کنیم چطوره عوض کنیم ضربدری بزنیم عرفان اوکی داد عرشیا و مائده رو صدا زدم اومدن مائده تو چشماش تشنگی رو می‌دیم 😂 اولین بار بود سکس میکرد فکر کنم گفتیم قراره ضربدری بزنیم عرشیا گفت باشه من مائده رو برداشتم مائده خوابید رو من و ۶۹ زدیم ملیکا و عرفان باهم بودن ملیکا داگی شد عرفان گذاشت تو کصش عرشیا هم گذاشت لایه ممه های سمیرا و تا صبح همینجوری هی عوض کردیم و سکس کردیم.
بعد یه سال من از ملیکا جدا شدم مائده صبح انگار عقلش برگشته بود از ویلا رفت و با اسنپ برگشت خونشون عرفان و سمیرا هم بعد یه ماه از هم جدا شدن .

بچه ها یه نکته ای بگم من هیچ اصراری ندارم این داستان واقعیه داستان صرفا تخیلاته و واقعی نیست بی احترامی نکنین شمایی که هیچ داستانی نمی نویسین و فقط دارید بقیه رو مسخره میکنید خودتون داستان بنویسین تر می‌زنین تو داستان و در نهایت امیدوارم از داستان خوشتون اومده باشه تا داستانی دیگر خداحافظ 🙏

مقالات مرتبط

پاسخ‌ها

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *