اشتباه غیر قابل جبران
سلام رفقا این ۱داستان نیست و ۱ماجرای احمقانه و واقعی است…که زاییده ۱ذهن مریض و بیمار نیست…اتفاقی احمقانه بود که بین من و دوستم سعید و همسرانمون اتفاق افتاد…اصلا توی سن۴۵سالگی به بعد خودمم فک نمیکردم همچین گوهی رو بخورم…ولی شد دیگه…باور کردن نکردنش مهم نیست…بریم سر اصل ماجرا…در ضمن اسامی واقعی هستش چون نمیخوام زیاد وارد جزئیات بشم…فامیلی ها رو نمیگم فقط اسمها…من علی۴۵ سالمه همسرم سالومه۴۲سالشه…سعید دوستم۴۷سالشه خانومش لیلا۴۴سالش…اما این رو بگم که هر ۴تاییمون خوشگل و خوشتیپ هستیم…۴تاییمون شاغل هستیم و هر۴تا مون به واسطه شغلمون باهم آشنا شدیم و ازدواج کردیم.ما۳تابچه داریم و سعید و لیلا۲تاکه هر دو ازدواج کردند…لیلا سفید پوست قد بلند خوشگل کمی تپل…سعید ۱۷۵قد ورزشکار کمی پت و پهن ولی طفلک دیابت داره…ولی سفید پوست و خوش تیپ…من علی۱۸۵قد سبزه.سالومه عزیزم.۱۶۵قد۶۵کیلو وزن سبزه و زیبا…هر دو خانوم بدجور مذهبی…ولی هر دو هم توی سکس برامون کم نمیزاشتن…چرا دروغ…من و همسرم فیلم و داستان برای تحریک و هیجان سکسی نگاه میکردیم و میخوندیم.اونهاهم کم کم علاقه مند شده بودن…البته سعید بهم میگفت…در ضمن خانم ها مون هم بشدت با هم دوست شده بودن.قبلا فقط با هم سلام و علیک داشتن…حالا ۱فلش بک کوچیک بزنم به سابقه دوستی من و سعید…اون موقع ها پدر سعید ارتشی بود سال۶۹من کلاس دوم راهنمایی یعنی۸الان بودم و سعید اول دبیرستان.بود…کمی ریاضی من ضعیف بود مادرم به مادرش گفت و اون هم روز در میون یا دو سه روز یکبار میومد خونه ما…یا من میرفتم خونه اونها بهم ریاضی یاد میداد.خداییش درسهاش از من بهتر بود…یادمه نزدیک امتحان ریاضی من بود و اون فارسی داشت.رفتم خونه اونها.مامان سفید و خوشگلی داشت خدا رحمتش کنه.من بهش میگفتم خاله فاطی…اون موقع شاید۴۰سالش بود یا نبود.ساعت۳بعداز ظهر بود…کسی خونه سعید شون نبود…زیر درخت توت بزرگ خونه اشون لای بوته ها فرش انداخته بودیم…بهم سوال داده بود حل کنم خودشم فارسی میخوند…که مادرش اومد داخل نمیدونست ما توی حیاط خونه ایم.ما هم ساکت موندیم آخه چیزی دیدیم که باورمون نمیشد.البته از کیر و کوس و کون خوب حالیمون بود.بچه آتیش پاره کف خیابون بودیم دیگه…خونه سعید شون درست خونه جنوبی کوچه بود و روبروی خونه ما.یعنی اول خونه بود بعدش حیاط بزرگشون.که پر درخت بود…مث باغ…حوض بزرگ زیبایی وسطش داشت…وسط خرداد بود و گرم…نمیگم کدوم شهر.پدر مادرش نبودن مراسم تشییع جنازه فامیلشون بود.من و سعید تنها بودیم و ساکت درس میخوندیم،.یهو صدای در اومد و چند دقیقه بعد مادرش سرلخت بدون روسری…اون موقعا زنها خیلی باحجاب بودن…با یک لباسی شبیه زیرپوش مردانه رکابی ما.شبیه تاب الان خانمها تنش بود…شلوارش خیلی تنگ بود از گرما مستقیم اومد رفت نشست توی حوض.عین پری دریایی…هر دو از لای بوته ها داشتیم پری دریایی نگاه میکردیم.نشست توی آب گفت آخ.حالم جا اومد…داد زد رضا رضا بدو بیا…پدر سعید رو صداش زد…اون هم اومد گفت عه چیه چی خبرته…سعید کجاست…گفت رفته خونه علی اینها درس بخونند.سعید آروم سر منو داد پایین گفت هیس ساکت باش…باباش هم اومد گفت خنک شدی ها…گفت آره توی باغ بهشت گرم بود اعصابم خورد شد.باباش لخت شد فقط با شورت نشست توی حوض…کمی از مراسم حرف زدن…آب میخورد سینه های خاله فاطی نسیم هم میوزید.نوک سینه هاش برجسته شده بودن…گفت فاطمه بکش بالا لباستو میخوام جی جی بخورم.گفت لال شو لوس.توی حیاط…مگه میشه؟گفت چرا نشه خونه پر درخته کسی نمیبینه حواسم هست…بنده خدا ها فقط بالا در و دیوار ها رو نگاه میکرد که یه وقت کسی از روی پشت بوم چشم نندازه…خاله زیر پوش در آورد.جل الخالق چقدر سفید بود.عمو رضا چقدر بوسیدش و سینه هاشو خورد…گفت فاطمه بلند شو طاقت ندارم…خاله توی آب بلند شد.شلوار و شورت کشید پایین…عمو رضا هم کیرشو در آورد چقدر کلفت بود…با کمی تف محکم چپوند توی کوسش ولی حیف که دو دقیقه نشد آبش اومد ریخت بیرون حوض…و بیرون حوض دم ابگاه شاشید کیرشو شست…خاله بیرون اومد درست توی دید رس من و سعید نشست کوسشو شست…چه کوسی داشت تپل سفید ولی دهن گشاد.توی حوض غسل کردن و رفتن خونه…من از دیدن اون فیلم سکسی کاملا طبیعی کیرم مث چوب خشک شده بود.یکهو دیدم سعید کیرش بیرونه جق میزنه.چشاش شهلا شده بود…من هم در آوردم… کیر سعید هم مث باباش کلفت و کوتاه بود.مال من بلند و قلمی بود…سعید یک تف زد و بعدش جق زد آبش اومد ریخت لای دفترش…من هم از اون بدتر…کل این پروسه ۱۰دقیقه بیشتر طول نکشید…به خودمون اومدیم…سعید آروم گریه کرد علی داداش پیش کسی نگی ها…گفتم نه بخدا خیالت جمع…اون ماجرا کلا رابطه منو با سعید بهتر کرد و با هم دیگه کم کم کس کلک بازی میکردیم…مثلا یک بار شب خاله کوچیکم چند روزی خونه ما بود از روستا اومده بود.شب مالوندمش.هیچچی نمیگفت… خوشش میومد.فقط نمیزاشت…کوسشو ببینم…فقط میزاش سینه ها و کونشو و کوسشو از روی شلوار بمالم،فرداش به سعید گفتم…گفت علی من هم بیام بمالم.گفتم مگه میشه کوسخول…گفت شب ساعت۲در خونه رو باز کن بیام تو…بمالم بعد میرم خونه خودمون…آخه تابستونها ما همه توی حیاط خونه روی بهار خواب میخوابیدیم.خواهر برادرام ازم کوچیک بودن…پدر و مادرم اکثرا توی خونه زیر پنکه میخوابیدند و اگه کاری هم میکردن بدون سر خر باشه…بخدا شب ساعت۲در رو آرومی باز کردم سعید اومد…تشک خاله کنار تشک من بود.من آروم سینه خاله رو میمالوندم…هم سن سعید بود…سعید ام دست انداخت سینه دیگه رو گرفت…خاله چشماش بسته بود…سعید با دست دیگه اش کیرشو میمالید.در گوشش گفتم کوسشو آروم بمال از روی شلوار…خوشش میاد خیس میشه…خاله نمیدونست ما دو نفریم.اخه چشماش بسته بود.سعید کوسو گرفته بود دستش میچلوند.اروم گفت وای علی چی کوس نرمیه…جق هم میزد…گفت علی بخدا کوسش خیس شد…دستشو آروم از زیر کمر شلوار رد کرد توی شورت خاله دیدم عه اعتراض نکرد.شانس منو باش…سعید های آروم کوسشو نگاه میکرد من هم توی نور کم لامپ کنار بهار خواب دیدم اوه چی پشمی داره کوسش…یک آن دیدم خاله چشماش نیمه بازه دوتاییمون رو نگاه میکنه…زود چشاشو بست…من پررو شدم بلوزشو دادم بالا…کرست داشت دادم بالا…بخدا بگم ده دقیقه بلکه بیشتر مث بابای سعید دو نفری سینه های خاله رو میمکیدیم.خدا شاهده با چشای بسته دستاشو گذاشته بود روی سر ما توی کله ما با موهامون بازی میکرد… کیف میکرد…سعید چقدر لبهای خالم رو میبوسید اون هم آخراش بهش بوس میداد…دم خاله گرم…خودش چرخید…شلوارشو کشید پایین…وای وای چه کونی داشت سفید عین برف.سعید گفت علی اول من بکنم.گفتم بکن نوش جانت…باز هم دم خاله گرم.خودش تف زد درست روی سوراخش…سعید گفت علی لای کون رو باز کن…با دستم لاش رو باز کردم…تف دم سوراخ با تف سعید قاطی شد…کیر سر کلفت سعید با یک فشار رفت توی کون خاله…سرش توی بالش بود ولی جیغی غلیظی کشید.گفت در نیار در نیار…سعید روش خوابید…چند دقیقه هر دو مون آروم موندیم دو رو بر رو چک کردیم…سعید شروع کرد تلمبه زدن…دو دقیقه ای آبش اومد ریخت توی کون خاله…تا بلند شد من رفتم روش…خاله خودش با روسریش آب کیر رو از روی کونش پاک کرد.منو نگاه کرد خندید.بوسش کردم رفتم روش…به سعید اشاره کردم لای کون رو باز کرد.کیر من دراز تر ولی نازک تر بود…فرو کردم توی کونش…پر آب کیر بود…ولی چقدر خوب بود…خاله بیشتر خوشش میومد…خوب تلمبه بهش زدم.سعید گفت کونی چرا آبت نمیاد…گفتم نمیدونم…خاله گفت علی زود باش.خسته شدم…ولی یک ربع قشنگ کونشو کردم و ریختم توش…دویید رفت توالت…سعید هم رفت خونه اشون…خاله برگشت اومد خوب چند تا بوسم کرد…تا صبح چند بار با کیرم بازی کرد…گفت خوب کمرت ماشالله سفته…زنت باهات کیف میکنه…صبح که نه…ساعت۱۱بیدار شدم خاله نبود برگشته بود روستا…بعدشم شوهر کرد…دیگه رابطه ای بین ما برقرار نشد…ولی رابطه من و سعید قشنگتر و خودمونی تر شد…اون زمان باهم استخر میرفتیم و حموم میرفتیم…شوخی میکردیم… ولی هیچ وقت کون هم نزاشتیم…تا اینکه سعید.دیپلم گرفت و رفت دانشگاه…سهمیه داشت…البته من هم پدرم جانباز شده بود سهمیه داشتم و قبول هم شدم…ولی دوسال بعد سعید.اومد از دانشگاه به واسطه رشته دانشگاهی که قبول شده بود استخدام شد.دو سال بعد که من هم لیسانس و خدمتم تموم شده بود.من رو هم توی همین جایی که الان هستیم واسطه شد استخدام شدم…و خودم خانومم رو انتخاب کردم…به واسطه من و سعید خانومهامون هم با هم دوست و رفیق صمیمی شدن…راستش هر ۴تامون توی۱بیمارستان کار میکنیم و شغلهای مختلف درمانی داریم…ولی درامدمون خوبه…این گذشته من و سعید بود و دوستی محکمی که ما باهم داشتیم و جیک و پیک هر دوتامون و رازهایی که با هم داشتیم…همه چی خوب پیش میرفت تا اینکه…قبل عید امسال و قبل ماه رمضون بود.من و سعید توی اتاق من بودیم پشت سیستم…فیلم پورن میدیدیم.گفت علی ولش کن چی نگاه میکنی حالشو اونها میبرند حسرتشو ما میخوریم…دیگه داریم پیر میشیم.نزدیک۵۰سالمونه.گفتم چرت نگو بابا.پیر کجا بود بقران الان یک کوس سفید و تپل بدن به من تا یک ربع یکضرب چنان توش تلمبه بزنم جوون ۲۰ساله با دارو نتونه همچین گوهی بخوره…گفت خوش بحالت من که دو دقیقه نشده بخاطر دیابتم زود ارضا میشم…گفتم چرت نگو ربطی به دیابت نداره…تو از اولش هم زود ارضا بودی…اینقدر که جق میزدی…گفت نه علی الان بدتر شدم…لیلا طفلک اصلا کیف نمیکنه…تازه فک کنم زیادی برای هم تکراری شدیم.وقتی ارضا نمیشه عصبی میشه…گفتم حق داره…خب دارو بخور.گفت چی دارویی.گفتم صبر کن از دکتر …میپرسم باهام رفیقه…گفت راستی حالاچرا کوس سفید و تپل…گفتم اینقدری که توی این فیلمها سفید صورتی دیدم و کف کردم…گفت دیوونه سبزه سیاه که بهتره شهوتی تر هستند…گفتم چی
ربطی داره مشنگ کی گفته سبزه ها شهوتی ترند…گفت یعنی الان سالومه خانوم شهوتی نیست…کوسکش رک گفت…گفتم من که نمیدونم زنهای دیگه چطورند ولی هر وقت ازش سکس خواستم بهم نه نگفته…حتی اگه توی مسافرت بودیم…گفت خب شهوتیه دیگه…ولی لیلا اینجوری نیست.هفته ای گاهی موقعی…گفتم سعید اون چون میدونه رابطه با تو سودی براش نداره خودشو به زحمت نمیاندازه،بخدا بزار بدونه تو هم سیرش میکنی، هر شب بهت میده…گفت ولی من سبزه دوست دارم.گفتم من هم سفید صورتی، گفت پس ما باید اون موقع جای خودمون رو عوض میکردیم… گفتم کوسخول باز بعد چند سال میرسیدیم همین جایی که هستیم…اونوقت من سبزه میخواستم و تو سفید…گفت راست میگی.دمتگرم…گفتم کوسخول ما مردها دنبال تنوع هستیم و بالهوسیم…زنها که اینجوری نیستن…اگه هم باشند به زبون نمیارند…با ادب تر هستن.گفت آره راست میگی…خلاصه که سعید هر وقت تنها میشدیم همش ازین حرفها میزد.تا اینکه بعد عید عروسی دعوت شدیم آخر ماه رمضون بود.ولی خب عروسی دعوتمون کردن و ماها هم طبق ادب رفتیم.عروسی یکی از پزشکان بود…مختلط بود…خر تو الاغ بود…خیلی سکسی و سانتی مانتال زیاد بودن…و اکثرا مست بودن…من و سعید هم قایمکی چندتا خوردیم…۴نفری دور یک میز نشسته بودیم.کله گرم بود چرت و پرت میگفتیم.لامصب لباس لیلا کمی یقه باز بود.چقدر سفید بود.کله من هم داغ بدبختی شق کردم.سعید فهمید.خانومها بلند شدن رفتن عروس رو شاباش کنند چون مشغول رقص بود…سعید گفت واقعا سفید تحریکت میکنه ها…برای لیلا شق کردی.برگشتم نگاهش کردم گفتم چرت نگو مست شدم شق کردم…برگشتیم خونه کوسی از سالومه گاییدم بخدا برگشت چندتا بوسم کرد…گفت مرسی عشقم…ولی فک نکنی نفهمیدم.که امشب خیلی چش چرونی هم کردی ها…گفتم اشتباه نکن.گفت علی خر فرضم نکن ناراحت میشم…یقه لیلا باز بود چند باری دیدم لای سینه های بزرگشو دید میزدی…گفتم یک هو میشد چشمم میفتاد…چقدر سفیده،گفت ولی طفلک میگه سعید ضعیفه سکس خوبی ندارند…گفتم میدونم سعید بهم گفته…گفت علی لیلا میگه مال سعید کلفت و بزرگه ولی زود خالی میشه…گفتم راست میگه از بچگی کمرش ضعیف بود.ولی حیف اون کیر کلفت که نمیتونه ازش کار بکشه…گفت وای یعنی خیلی کلفته؟گفتم آره خیلی…فک کنم توی کوس تو به زور جاش بشه…ناکس نه گذاشت نه برداشت زد زیر گوشم.گفت بی غیرت.چرا منو مثال زدی،؟گفتم آخه عزیزم الان خانوم دیگه اینجا هست که من سایز کوسشو بدونم و بهت بگم کیر سعید توش میره یا نه،.گفت ببخشید خیلی ناراحت شدم دیگه نگو.گفتم باشه عزیزم…تو هم دیگه نزن خب…من و تو عاشق و دلبسته هم هستیم.چرا واسه مردم دعوامون بشه…گفت باشه…بغلم کرد.گفت علی یکبار دیگه میکنی منو.دلم میخاد…گفتم الان کلی باهات حال کردم.گفت تو رو خدا…خودش اینقدر کیر و خایه هام رو مالید تا دوباره شق کردم.پاهاشو داد بالا زدم توش.گفتم ولی خب تو هم کمی گشاد شدی ها…گفت علی لوس نشو بکن…من زایمان طبیعی داشتم ها…گفتم الان باید کیرم کلفت بود تا خوب توی کوس آبدار تو رو پرش میکرد…گفت آره راست میگی.کاش کلفتر بود.گفتم مث مال سعید.چشاشو بست.گفت لوس داری بی غیرت میشی ها.گفتم بگو دیگه مث مال سعید.گفت من که اونو ندیدم.گفتم میخوای ببینیش،گفت آره کو کجاست.گفتم توی گوشیم.گفت خاک تو سرتون.از کیر هم عکس دارید گفتم آره از اول جوونی که گوشی اومد برای خنده و مسخره بازی داشتیم…گفت ببینم…تا کیرشو نشون دادم گفت اوف چه سفید و کلفته…سرش چقدره…دوباره رفتم روش دادم داخلش.گفتم حالا چی…پسندیدیش،گفت علی بیشعور نشو.گفتم یک حس فانتزیه سکسیه دیگه…الان سعید نیومده تو رو بکنه که…گفت باشه بازم بده نگو…گفتم نه میخوام بگم…دوست داشتی اون سر کلفتش الان میومد میرفت توی کوس قشنگت.سعید خیلی کوس سبزه دوست داره.گفت علی نگو…فقط بکن.سعید مرد خوبیه مث تو بی ادب نیست.گفتم ولی خودش بهم گفته عاشق کوس سبزه است.میگه سبزه ها شهوتی تر هستند…گفت وای راست میگه…گفتم پس باید بیاد کوس عشقمو جر بده…گفت نه دردم میاد کیرش کلفته…گفتم باشه چندباری بکنه کوست خودش هم کش میاد…وای علی بکن وای نستا…چقدر زود با این حس و حرفها و فانتزی ارگاسم شد…محکم بغلم کرد لب داد.من هم دوباره آبم اومد ریختم داخلش…بلند شد.دویید توی حموم.من هم رفتم دنبالش…توی حموم زیر دوش تا منو دید…چند تا محکم زد توی گوشم…و بعدشم چسبید بهم توی بغلم زار زد گریه کرد…تو بدی علی تو داری بد میشی…تو مقصر بودی.تو منو کشوندی توی اون حس بد…اگه نه من سعید دوستش ندارم.خودتو دوست دارم.گفتم های چی شده…یک حسی بود تموم شد رفت…دیگه بهش فکر هم نکن.محکمه محکم زیر دوش بغلم کرده بود و گریه میکرد.از خودم جداش کردم و چند بار بوسیدمش.گفتم من تو رو خوب میشناسم و میدونم اهل کثافتکاری و خیانت نیستی،پس آروم باش و از زندگی قشنگمون لذت ببر…گفت علی آخه ازت خجالت میکشم. گفتم نه خجالت نداره که…ما انسان هستیم و شهوت هم مثل خوردن خوابیدن یک حس قشنگه که تنوع قشنگترش میکنه…ولی نه خیانت…این یکجور فانتزی سکسی بود.حالا بیا قشنگ بشورمت…صورت قشنگت اشکت با آرایشت قاطی شده…مث زامبی شدی توی حموم وحشی شدی ازت میترسم.گفت خیلی بیشعوری…بهت رو دادم…خندیدم…دوباره بغلش کردم آروم شد.رفتیم روی تخت…پرسید علی راستش رو بگو تو هم دوست داری لیلا رو بکنی،نگاهش کردم گفت اگه دروغ بگی از چشات میفهمم.گفتم راستش آره لیلا سفید و تپله…درست نقطه برعکس تو…تو باربی و سبزه ای…سینه های دخترونه و کوچولو…کوس جمع و جور سبزه…اون سفید تپل سینه گنده …حتما هم سفید و صورتی، گفت وای حتی بهش فکر هم کردی،گفتم راستش آره… نامرد باهام قهر کرد.صبح کون ناز و نرمش سمت من بود.من هم محکم گازش گرفتم…از خواب پاشد.خودمو به خواب زدم.گفت خیلی خری کونم درد گرفت…من که باهات قهرم…چشاتم بیخودی نبند.میدونم بیداری…گفتم ولی باهات قهرم.گفت الان کونمو گاز گرفتیش،چطوری قهری؟گفتم باهات قهر شدم بهم گفتی خر…برگشت بوسم کرد.گفت معذرت میخوام عزیزم هنوز از دیشب بخاطر حرفهات ازت ناراحت بودم…اون روز تموم شد.سرکار سعید کوسخول اومد پیش من.ناکس گفت خوب توی عروس شق پق کردی بودیش ها.گفتم زر نزن دیگه کوسخول کله کیری مخ منو هم بهم ریختی…گفت میدونم تو هم مث من ذهنت درگیر شده…علی یک چی بگم بهم نریزی ها.گفتم نه چیه بگو…گفت علی بیا برای یکبار هم که شده یک شب لیلا برای تو سالومه برای من.گفتم آخه الان بهت چی بگم بزنم زیر گوشت مشنگ آخه این حرفه که تو میزنی.بیشعور اونها مادرای بچه های ماهستن…جنده که نیستن…اگه بفهمند نظر من و تو چیه صددرصد از ما جدا میشن…گفت میدونم اما فکر خوبی دارم…گفتم اصلا حرفشم نزن…گفت علی میخواهی یک عمر توی حسرت یه کس تپل و صورتی بمونی…در ضمن یک چیز دیگه بهت بگم…لیلا چون کیرم کلفته اصلا بهم کون نداده تو بکنش کیرت باریکه،گفتم سعید جان بچه هات تکرار نکن…بخدا اذیت میشم.من سالومه رو خیلی دوستش دارم. گفت مگه من لیلا رو دوستش ندارم عاشقشم…من میرم ولی خوب فک کن…توله سگ رفت و منو انداخت توی فکرای شیطانی،دو روز بعد اومد گفت چی شد حاضری،گفتم احمق گوه زیادی نخور دیوونه.گفت علی فک نمیکردم اینقدر اومول و عقب مونده باشی…گفتم اینکه میگم آدم باید مواظب ناموسش باشه…عقب موندگیه…گفت مگه خاله صدیقه ناموست نبود.مگه مامان من ناموسمون نبود…چی شد کی فهمید…گفتم احمق اون موقع نوجوون بودیم…نفهم بودیم الان بالای۴۰سالمونه،در ضمن اینها همسرای ما هستن…گفت باشند.وقتی خودشون راه نمیاند…علی من بخدا زود آبم میاد…ولی میدونم تو کوس لیلا رو آبادش میکنی،…گفتم آخه چجوری گفت هیچچی شب جمعه به بهونه شیفت شب بیمارستان بیا.خونه ما به سالومه هم نگو…بقیه اش با من…مثل اینکه من تکنسین اتاق عمل هستم ها…گفتم بیشعور میخای بیهوشی بزنی بهش…گفت تو صبر کن بهت میگم…فقط وقتی که بهت گفتم بیا توی خونه…گفتم سعید جان مادرت ول کن منو انتریک نکن…گفت تو رو خدا علی…اول تو بیا بکن عقب جلو هم بکن…رفت دیگه تا ۵شنبه حرفی نزد.گفتم گوهی خورده و خودش هم پشیمونه…ولی ناکس شب بهم زنگ زد…گفت الکی به سالومه بگو بجای فلانی دو ساعت باید برم شیفت…گفتم سعید ول کن…گفت بیا تو بکن من نمیخام سالومه رو بکنم…فقط نگاهتون میکنم…گفتم باشه…ساعت۱۱شب زدم بیرون…اول رفتم یک ابمعدنی بزرگ گرفتم…سعید اس داد راس۱اینجا باش.نوشتم باشه…۱۲و نیم۱ویزارسین۱۰۰انداختم بالا…راس۱ گفت بیا داخل…رفتم داخل خونه ساکت بود.اخه بچه هاش خونه خودشون بودن به گفته خودش لیلا هم خوابه و بی هوش بود…رفتم داخل خودش لخته لخت بود…لیلا لخت روی تخت دراز بود…کوسش شیو و صاف بدون مو…گفتم سعید چی صافه.گفت خودم بردمش حموم…سر شب کردمش بعد بردمش حموم…خدایا از اون چیزی که فکر میکردم سفید تر و خوش کوس تر بود.چه سینه هایی داشت…گفت چطوره…گفتم بی نظیره عجب فرشته ایه،فداش بشم چه کوسی داره…سعید ببوسمش…گفت آره از الان تا آبت بیاد لیلا مال تو…آخ چقدر من کوس درشت و گوشتی لیلا رو خوردم و لیسیدم…چقدر کوسش آبش میومد…توی دهنم چرب و شور میشد…چه سینه هایی داشت…چقدر بزرگ و ناز بودن…گفت بسه دیگه بکنش…گفتم احمق بیدار نشه؟گفت خیالت راحت…فقط بکنش…رفتم روش پاهاشو از تخت آویزون کرده بودیم…از جلو کردم توی کوسش…کیر من۲۲سانت بلنده اما زیاد کلفت نیست…ولی کیر اون دیوس ۱۴سانته اما مث مال خر کلفته…کردم توی کوسش…از جلو.گفت علی لیلا عاشق اینه از جلو اینجوری بخوابه و کیر بره از لای کوسش توی کوسش این مدل هم که کیر دراز میخاد…گفتم جانم باشه…نوکرش هم هستم…کیرم رفت توی کوسش چقدر گرم و نرم بود…چقدر تلمبه زدم و سینه هاشو خوردم…سعید طرف چپ گردنشو کبود کرده بود.من سمت چپش رو چنان مکیدم سیاه شد…چقدر لبهاشو بوسیدم و توی کوسش تلمبه زدم…ده دقیقه میشد…آبم اومد کشیدم
بیرون ریختم توی دستمال…سعید هم آبش اومده بود.سعید رو بوسیدم گفتم داداش دمت گرم…چه کوسیه این لیلا… اصلا فکرشو نمیکردم.گفت برو بریم تجدید قوا کنیم کونش مونده…گفتم دمتگرم…منو برد…توی آشپزخونه…چند پیک مشروب داد خوردم شاشیدم دوباره برگشتم کیرم مث سنگ سفت و بلند شده بود.گفت دمتگرم چه بلند شده باز.گفتم خب ۱ویزارسین خوردم…گفت من دیابت دارم میترسم بخورم…رفتیم سراغش…برگشته بود به ۱شونه خوابیده بود.خود سعید چرخوندش دمروش کرد.گفت به یاد خاله صدیقه ات اینبار من لای کونو اول برای داداشم باز میکنم…گفتم دمتگرم…چقدر سوراخش تنگ بود.چقدر…گفتم مگه نکردی این کونو،،گفت علی مگه این جا میشه داخلش؟گفتم بزار من بکنم گشاد شد بعد تو بکن…گفت این هم خوبه…با دستاش کون رو باز کرد…من هم قبلش ژل رو زده بودم روان شده بود…با یک فشار کیر رو دادم داخلش…تکون شدیدی خورد…من ترسیدم بلند شدم.گفت نترس بکنش درد و حس کرد ولی بیدار نمیشه…تا اومدم دوباره بکنم سوراخش دیدم خونی شده.گفتم عوضی کونش خون اومد.گفت خب آروم بکن…گفتم گناه داره…گفت نه بکن تو رو خدا…بزار گشاد بشه بهم بده.دوباره فرو کردم توی کون باز هم تکون خورد.سعید گفت دمتگرم تا تهش بده توش.گفتم زر نزن…کونه ها…بیدار بشه اذیت میشه…احمقی مگه…آبش اومد گفت من برم توالت تو بکن.ابت نیاد ها.کارت دارم…تا رفت لیلا بیدار بود گفت علی جون نکن پاره شدم.گفتم وای لیلا جون بقران این لعنتی مجبورم کرد.گفت اشکال نداره من در جریان بودم ولی نکن پشتم.من بی هوش نبودم…بکن جلو زود باش تا نیومده…گفتم چشم…گفت علی زیاد بکن تو رو خدا زیاد مث سالومه…کوسم کیر میخاد…این بیعرضه است.مث تو نیست…علی نزاری سالومه رو بکنه ها…اگه سالومه بفهمه ازت جدا میشه…من برای این جریان به سالومه گفتم.گفت اگه علی بخاد همچین کاری باهام بکنه من ازش جدا میشم و آبروش رو هم میبرم…همون موقع سعید برگشت.گفت علی آبت که نیومد ؟؟گفتم نه من کوسشو بیشتر دوست دارم…گفت نه بکن کونش.گفتم نه بزار کوس نازشو بکنم دیگه…گفت فقط یکبار دیگه…علی من همون موقع ۱ویزارسین خوردم…الان تازه داره اثر میکنه…میخام کون بکنم.گفتم لعنتی کیرت مث لوله پولیکا میمونه،جرش میدی،گفت علی به تو چه…گفتم اخه گناه داره …رفت ژل زد کیرش…گفت برو کنار…بگیر لای کونشو باز کن…من که میدونستم…لیلا بیداره.تا لای کون رو براش نگه داشتم…دارو هم بهش اثر کرده بود.فرو کرد داخلش…کونشو سفت کرد…گفت علی بکش از هم باز بشه سوراخش…دلم رفته یکبار بتونم کون بکنم…لیلا طفلی خودشو شل گرفت…این نامرد هم فشار داد توی کونش…لیلا چنان جیغی زد.و بلند شد چرخید.گفت سعید دیگه دوستت ندارم.پاره شدم.نشست گوشه تخت گریه کردن…سعید گفت لعنتی چرا بیدار شدی.مگه نگفتم خودتو بزن به بی هوشی…تو بهم قول دادی،لیلا تو بهم مدیونی…گفتم جریان چیه؟سعید من از اول هم فهمیدم لیلا بیداره…گفت علی جون این خانوم به من خیانت کرد…گفت خودت مقصری،،یکبار فقط یکبار تونستی دو دقیقه بیشتر منو بکنی…من مجبور شدم میفهمی مجبور…علی بخدا حسرت یکبار سکس قشنگ و طولانی مونده توی دلم.علی امشب فقط با تو کیف کردم…علی به حرف این گوش نده…اگه نه زندگی تو هم بهم میریزه…این بی غیرته…سعید زد توی گوش لیلا…گفت آره راست میگی اگه غیرت داشتم…و دوستت نداشتم اون روز که زیر شهرام رفیق پسرت خوابیده بودی…ابروت رو برده بودم و الان طلاقت داده بودم…گفت من که بهت گفتم طلاقم بده…چرا ندادی…اوه اوه تازه فهمیدم میونه اینها خیلی خرابتره…لباس پوشیدیم…من از لیلا خیلی عذر خواهی کردم…ولی سعید گفت علی تو قول دادی،گفتم تو نارو زدی.نامرد زندگی خودت خرابه میخای مال منم بهم بریزی…گفت همینه که هست…تو قول دادی…لیلا گفت علی به حرفش گوش نده…زندگی قشنگتو بکن…من رفتم چند روزی من با سعید سر سنگین بودم وگذشت…سالومه گفت علی نمیدونم بین لیلا و سعید چی شده دارند جدا میشن…گفتم خدا نکنه…گفت رفتن دادگاه توافقی جدا بشن…رفتم پیش سعید…گفتم مشنگ دیوانه شدی؟گفت علی تو فضولی نکن…تو هم مقصری…تو بهم قول دادی،گفتم بیشعور تو دسیسه چیدی،،چرا نگفتی میخای خیانت کردن زنت رو جبران کنی و یکجوری ازش انتقام بگیری…اصلا چرا با وارد کردن من به زندگی خودت…لعنتی ما با هم مث برادریم.گفت علی اگه نزاری من هم سالومه رو بکنم…من بهش میگم…گفتم عمرا نمیزارم…اولش هم بهت گفتم…تو خودت گفتی بیا بکن فقط من ببنم…خودت خواستی…گفت پس من الان میرم به سالومه میگم…گفتم برو بگو اون که حرف تو رو باور نمیکنه…یک آن از پشت سرم صدا اومد…گفت نه خوب هم باور میکنه…تا برگشتم سالومه زد زیر گوشم.گفت لعنتی خیانت کردی.حیوون…سعید جان من خودم میرم تقاضای طلاق میدم…هیچچی دیگه…اون روز من و سعید طوری توی محل کارمون درگیر شدیم که نگو و نپرس…دهن و دماغ و دندون برای هیچکدوممون نموند…توی دفترش،،درگیر شدیم تا ملت امدن جدامون کنند بدجور همدیگه رو کوبیدیم…البته الان مث سگ پشیمونیم…از هم شکایت نکردیم…ولی توبیخ شدیم شدید…بدتر اونه که لیلا برگشته سر زندگیش…سالومه لج کرده…چند بار رفتم دنبالش…گفتم عزیزم آخه زشته خونه مامانت بیا برو خونه خودمون…من میرم جای دیگه…برگشته خونه کنار بچه ها.ولی منو راهم نمیده…چقدر لج بازه…فقط میگه طلاق…حتی سعید و لیلا هم رفتن دیدنش پادر میونی…ولی مث سگ اونها رو انداخته بیرون…و گفته اگه دوباره بیاند اونجا حتما میره دادگاه کل جریان رو بهشون میگه، اونها هم آلان میترسند…بدبختی فقط طلاق میخواد…مث خر به گل مونده شدم…نمیدونم چیکار کنم…این هم گوه اضافه ای بود که من خوردم و بدبخت شدم.
پاسخها