تجربه ای تلخ تر از تلخ
سلام دوستان.ماجرای واقعی خودم و همسر عزیزمه.اسامی فیک هستن.علی هستم۵۱سالمه.دبیر شیمی بازنشسته.البته چون سود بیشتری توی کلاس خصوصی بود این عید نه عید قبلی بازنشسته شدم.یعنی خودمو بازنشسته کردم.همسرم استادیار دانشگاهه…بعد عمری خدمت حق و حقوقم رو که گرفتم با پولی که همسر عزیزم مرضیه جون کمک کرد سمند قدیمی رو فروختیم و۱شاسی تیگو خریدیم…پسرم خدمت بود گفت نیمه دوم عید مرخصی میدن…دخترم هم با شوهرش بودن.من و عشقم دختر خاله عزیزم که۴۷سالشه…دو نفری از مشهد انداختیم اومدیم مسافرت…اسم شهر رو نمیگم…توی شمال رفتیم تا ویلا اجاره کنیم خیلی گرون بود…آخه ما بیشتر پولمون برای خرید ماشین و خرید عید هزینه شد.شبی۷میلیون برای ۱ویلا خیلی زیاد بودالبته خانومم دلش ویلای خوب میخواست.میگفت بعد عمری۲نفری اومدیم مسافرت بزار لذت ببریم برای خودمون باشیم…البته ما معلمها حساب گرهای خوبی۰ هستیم و کمی خسیس…ولی دیدم راست میگه…مدرسه بود و پلاژهای آموزش پرورش ولی امکاناتشون کم بود یا پر بودن…یا شلوغ…همینجور بی هدف میگشتیم۲روز به عید بود…توی فریدون کنار۱یارو اومد جلو ویلا داشت…گفت۱استخر دار دوبلکس دارم.فقط برای۲روز میدم۱۲تومن…از روز اول عید هم باید تخلیه کنید چون کرایه اش دادم…این دو شب هم شب عیده نمیخوام خودمو علاف کنم…گفتم نه گرونه.قبلش کنار ما هم یک زن و شوهر جوون که خانومه بچه بغلش بود داشتن چونه میزدن…اونها دنا داشتن رفتن.پلاک تهران بود.ماهم فقط میخواستیم ۲روز بمونیم و بعدش بریم کرج خونه اقوام…من۱۰خواستم خانومم گفت زیاده ولش کن…توی ماشین به این بزرگی بخوابیم ولی نمیخام همچین پولی بدم…رفتیم جلوتر یارو صاحب دنا که اسمش رو اینجا میزاریم امیر جلومو گرفت…گفت داداش بیا کارت دارم.شما چند نفرید.گفتم چرا میپرسی.گفت من و خانومم با این نصف ادم هستیم…گفتم من و همسرم تنهاییم.گفت بیا شریکی دونگی ویلا رو بگیریم…من دیدم خیلی ویلای تمیزیه حرف نداره…۱۱هم میده…گفتم بزار با خانومم حرف بزنم…اون رفت توی ماشینش…من گقتم چی میگی مرضی جون…اصلا مخالفت نکرد گفت خیلی هم خوبه…هم سال تحویلی تنها نیستیم هم جای خوبی میگیریم…هم دوست پیدا میکنیم… خلاصه که دو نفری دانگی ویلا رو اجاره کردیم.و عجب جایی بود…رفتیم داخل ماشینها رو پارک کردیم…خانومها زود باهم دوست شدن…و دستور دادن چی بخریم چی نخریم…امیر گفت علی آقا بیا بریم خرید ماشین تو گنده است با ماشین من بریم…یارو۲۷سالش بود خانومش رویا۲۴سالش بود پسر کوچولوشون۹ماهش بود…خلاصه پسره مرد خوبی بود مهربون و با وقار…کلی خرید کرد.خانومش کارمند بیمارستان بود.خودش تهران نمایندگی بیمه داشت…البته قرارمون همه چی دانگی بود…ولی اون نذاشت من خرید کنم…خلاصه توی یک ساعت کلی رفیق شدیم.وقتی فهمید من و خانومم چندسالمونه ؟؟تعجب کرد…گفت فک میکردم نهایت ۳۵سالت باشه…خندیدم گفتم پشیمونی حالا.گفت نه بخدا کیف کردم…گفتم خب من از اول که زود هم ازدواج کردم شکر خدا خانومم و خانواده ام خوب و مهربون بودن…در ضمن هر روز هر جا هم که بودم ورزش کردم…اما از قد و بالای خودم بگم من کمی قد بلندم و خوش سایز و سالار کلفت…خانومم ۱۶۵قد۶۵وزن…کمی سبزه کون بزرگ سینه ۷۵خانوم با وقار مهربون…چشای قهوه ای…توی سکس بغیر کون دادن همه کاری میکنه…امیر قد متوسط کمی شکم داشت…خانومش لاغری باربی سفید…برعکس کون ریزش خیلی سینه های بزرگی داشت…البته شاید بخاطر شیر دادن بچه اش بود…وقتی برگشتیم…اولش فک کردم تخیل زدم ولی نه…رویا همسر امیر با شلوارک جین و تاپ آستین حلقه بود بدنش رو بیرون ریخته بود.اول مات موندم…خانوم من هنوز با مانتو بود…اومد پیش من دستمو گرفت منو برد اتاق خودمون.گفت علی جون من هم راحت بپوشم عشقم ناراحت میشه.بوسیدمش گفتم اگه به اون راحتی باشه آره… گفت نه فقط بلوز شلوار باشم.گفت نه عزیزم راحت باش…خندید.من برگشتم توی پذیرایی…دیدم امیر با شلوارک بلند و گشاد و با رکابی اومد.کمی بخاری رو هم بلند کرد.خانومم وقتی اومد با یک شلوار اسلش زیبا با تیشرت خوشگل بدن نما بود.کمی آرایش داشت سرلخت موهای بلند شو به رخ امیر و رویا کشید…آخه رویا موهاشو مردونه کوتاه کرده بود…ولی موهای عشق من تا روی باسنش بود…رویا گفت وای مرضی جون عجب موهایی داری.امیر ببین…اگه من هم کوتاه نمی کردم الان اینقدر بودن.امیر گفت موهای مرضی خانوم پرپشت هستن موهای تو کم پشت بودن…این موها توی فیلم هندی هم ستمه،پیدا نمیشه…مرضی خیلی کیف کرد…از تعریفش…من چیزی نگفتم…لامصب پاهای سفیدش دائم توی نگاهم بودن…پدر سگ پاچه های شلوارکش گشاد بودن شورتش دیده میشد.شوهرش بی بخار بود…دختره جوون و زیبا بود تیپ خاصی داشت که من فقط توی فیلمها و اینستا دیده بودم…لهجه تهرانی غلیظ و شیکی داشت…حتی کمی هم لاتی حرف میزد.شوهرش معلوم بود مث موم توی دستشه.گفت امیر با علی آقا برین منقل و حاضر کنید
جوجه ها با گوجه با شماست…پلو با منو مرضی جونه…رفتیم توی حیاط باد میومد آتیش و روشن کردیم…خود ویلا باربیکیو زیبایی داشت آلاچیق قشنگی بود دخترا اومدن چایی تنقلات آوردن منقل و پر زغال کردم واسشون گرم بشن…رویا گفت من پاهام لخته برم شلوار بپوشم.بخدا وقتی برگشت پدرسگ یک ساپورت پشمی تنگ زمستونی تنش بود چون کمی لاغر بود خدا شاهده تپه کوسش از شیکمش جلوتربود.شوهرش فهمید ضایع پوشیده ولی چیزی نگفت.من سرم پایین بود.خلاصه یخ بینمون آب شده بود و میگفتیم میخندیدیم.امیر سیگار روشن کرد.ولی من و خانومم اهل دود و دم نبودیم.البته من گاهی تریاک میکشم.اونم گاهی…گفت مشروب چی…گفتم راستش فقط گاهی تریاک…ناکس نه گذاشت نه برداشت گفت با وجود مرضی خانوم اگه معتاد هم میشدی حق داشتی.منظورش سکس و کمر سفت کنی برای سکس با مرضی بود…لبخند زدم.مرضی کیف میکرد.گفتم والا رویا خانوم شما بیشتر شبیه دخترای توی فیلمها و سریالهای ترکی هستن…برق غرور قشنگی توی چشای رویا افتاد،البته مرضی میدونست هدفم اینه همه چی مساوی باشه.گفت علی آقا من تکمیل میام مسافرت.تریاک دارم ناب…بعد شام بریم استخر بعدش تریاک…گفتم دمت گرم.شرمنده کردی…گفت نه من از اولش شما رو دیدم به رویا گفتم اینها معلومه آروم و باکلاس هستن.عین خودمونن.من و خانومم فقط خودمون رو داریم و از هیچ لذت دنیوی خودمون رو بی نصیب نمیزاریم.گفتم آفرین ایوالله…انشالله خوشبخت بشین.خانومم رفت داخل سر به غذا بزنه.برگشت اومد بچه اونها رو پیچیده بود توی پتو…گفت رویا جون بگیرش گرسنه است شیرش بده.گریه میکرد.گفت وای اصلا ازش فراموشم شده بود.گفت امیر بچه رو بگیرش.من دستامو بشورم،سالاد میساخت.مرضی گفت من میسازم تو بچه رو شیر بده.بخدا من فهمیدم امیر کوسکش بچه رو که از مرضی گرفت عمدا دستشو مالید به سینه هاش.مرضی خیلی حالش بد شد.منو نگاهم کرد من با چشمم بهش،اشاره کردم چیزی نگه…دمق شد.اما اون رویای لعنتی بدون خجالت سینه گنده و سفت و سفیدش رو جلوی من و مرضی درش آورد کرد توی دهن بچه.اون بی بخار هم اصلا به تخمش هم نبود.مرضی مشغول سالاد شد.من زغال و جرقش کردم…لاشی خان جوجه و گوجه سیخ زد.شام حاضر شد و من رفتم توی خونه گوشیمو بزنم شارژ مرضی دنبالم اومد.گفت علی دیدیش بیشعور دستشو مالید به من.گفتم ولش کن الان عصبی بشم میدونی که بهم میریزم.گفت نه عزیزم خلقت رو خراب نکن.فدات شم…تو هم در عوض خوب چش چرونی کردی…سینه هاشو از دور خوردی،لبخند زدم.گفت کوفت…پررو نشی ها.اون موقع هم دیدم روبروش نشسته بودی داشتی لای پاهاشو دید میزدی.خندیدم.داد زد علی میکشمت ها.بدتر خنده ام گرفت.کمی دلمون باز شد بیرون سرد بود شام رو داخل خوردیم…بعدش رفتیم استخر آبش گرم و خوب بود.امیر گفت علی جون من و رویا مشکلی نداریم…اگه مرضی خانوم ناراحت نمیشند بگو اونم بیاد توی آب.گفتم نه ما بدمون میاد ازین کارها.خانوما با هم،،آقایون با هم.گفت باشه…من و امیر توی آب بودیم رویا اومد برای شوهرش قلیون آورد.گفت علی آقا امول بازی در نیار بزار منو و مرضی جون هم بیاییم توی آب دیگه.گفتم اگه من هم بخوام اون نمیاد.گفت نه من راضیش میکنم بیاد گفت و.رفت.توی آب بودم.گوشیم زنگ خورد.البته منتظر تماس داداشم بودم که ببینم به خونه ما سر زده یا نه،،دیدم مرضیه هستش.گفتم جانم عشقم.گفت علی بیام تو آب.گفتم نه بابا…تو که اون موقع ترش کردی.گفت علی من لخت نمیام با تاپ و ساپورت میام.ولی این رویا مایو پوشیده.گفتم بیا.گفت لامصب میخوای چش چرونی کنی؟گفتم اگه بگم نیا دلت میشکنه.میگم بیا اینجوری میگی…من پا روی تعصبم میزارم تو خودت منو آزارم میدی…بدو بیا مهم نیست…یکباره دیگه…البته من گوشه سالن آروم حرف میزدم…اوه اوه وقتی اومدن این بی دین رویا مایو تنگ تنش بود چه سینه و کوسی داشت…چقدر سفید بود.عشق من موهای بلندش رو اول بافته بود بعدش جمع کرده بود روی سرش.اومدن داخل…آخه هیکل این مرضی من با اون کونش و اون گردن کشیده و تپل و غبغب قشنگش…دل هر کی رو آب میکنه…دستشو گرفتم آوردمش داخل…رویا گفت علی آقا پس من چی،اجباری دست اونم گرفتم…شوهرش اون سر استخری که همچین هم بزرگ نبودقلیون میکشید…من دوتا پری دریایی رو آوردم توی آب.لامصب مایو که خیس شد چسبید به بدنش نوک سینه هاش اندازه تیله بودن…البته مال مرضی من هم کم نمیآوردند… اون رفت پیش شوهرش قلیون کشیدن من هم عشقمو اذیتش میکردم و باهاش شوخی میکردم…نیمساعتی بودیم…بی پدر خیس بیرون اومد رفت به بچه سر بزنه.برگشت اومد شربت آورده بود.گفتم مجازه که؟خندید گفت بخدا علی آقا همون آبمیوه هاست که خودتون خریدین،دوتا برای خودش و مرضی بود دوتا شیرینتر برای منو امیر.یکربع توی آب بودیم.مرضی همش خودشو بهم میمیچسبوند.کیرم شق و راست شده بود.کیر من خوب درازه.کم هم کلفت نیست اما درازیش نسبت به کلفتیش بیشتره.بديش این بود کمی زود ارضا شده بودم،مرضی شوخی شوخی زیر آب کیرمو میگرفت.چشاش شهلا شده بود.گفتم امیر تو که با قلیون خودتو نعشه کردی پس وعده من چی شد…گفت بریم بیرون بعد…خانومها لطفا برین بساط چایی و تنقلات رو حاضر کنید…در ضمن ما اینجا دوش میگیریم شما خونه دوش بگیرید…آخ آخ رفتن بیرون بخدا کوسها کونها سینه ها…همه معلوم بودن…حتی کمی از شورت لیمویی عشق من هم معلوم بود…اون رویا که قشنگ نصف مایو لای کونش بود.اینها که رفتن کیرم کمی خوابید زدم بیرون…حوله برداشتم خودمو آب زدم…کیرم معلوم بود.اون هم که بیحیا کوسکش جلوی من لخت شد.بی پدر کیرش ۱۴ سانت بیشتر نبود اما اندازه مچ دست من کلفت بود…مث کله قند بود.سر کوچیک تهش کلفت…کیرشم شق و راست…گفتم جمع کن خودتو.گفت مگه میشه دوتا فرسته ببینی…شق نکنی…تا بهش بد نگاه کردم…گفت علی جون منطقی باش.مگه تو خودت شق نبودی…خب مرضی خانوم که برات عادی بود.برای رویای من شق بودی دیگه…این قانون طبیعته…کاریش نمیشه کرد…لامصبا خوشگلن دیگه…بعدشم آدم دلش تنوع میخاد…بد میگم بزن توی دهنم…گفتم من که اینجوری نیستم…تا الان بغیر همسرم با کسی دیگه نبودم.گفت وا مگه میشه.گفتم حالا که شده…رفتیم خونه…زن اون معلوم بود اوستاست،سریع بساط رو راه انداخت…نشستیم نعشه کردن…حال مرضی خوب نبود…رفت اتاق…رفتم پیشش.گفتم چته عزیزم.گفت علی بخدا نمیدونم چکارم شده…فک کنم این جنده چیزی داده خوردم…گفتم چرا…حالت بده جاییت درد میگیره؟گفت نه علی جون…خجالت میکشم بگم…گفتم عه وا چرا؟گفت علی دلم سکس میخاد.گفتم چی،گفت بخدا دلم سکس شدید.میخاد…گفتم صددرصد بهت محرک داده…توی اتاق خودتو با گوشیت مشغول کن بیرون نیا…من چندتا دود بگیرم کمر رو سفت کنم بیام عشقمو خوب حال بیارم…خندید.بخدا چنان لب عاشقانه ای بهم داد حد نداشت.نوک سینه هاش سفت شده بود…رفتم داخل پذیرایی…رویا پرسید چیزی شده علی آقا.گفتم نه از خونه زنگ زدن.با مرضی کار داشتن…داشت چت تصویری میکرد.خب سال نو داره میاد دیگه…بچه هامون نیستن دلشون گرفته…خلاصه پیچوندم…ویلا۲طبقه بود اونها رفتن بالا ما اتاق پایین بودیم…تا جابجا شدیم برای خواب…مرضی دیگه طاقت نداشت…تا در رو بستم…لخت شد.حتی توی خونه خودمون هم سابقه نداشت لخت مادر زاد بشه…لخت کامل شد…گفت علی بجنب دارم دیوونه میشم…گفتم چشم…بقران تا کوسشو به دندون و لب گرفتم…چنان ابی ریخت توی دهنم.خودشم دهنش رو گرفت ناله میکرد.گفتم چت شد.گفت علی دیدی چقدر آبم اومد.گفتم شاید هم چون برای اولین بار بود که پیش مرد بیگانه بی حجاب بودی و اون هم زیاد بهت نگاه میکرد تحریک شدی، گفت شایدم.بعدشم گریه کرد…گفتم های خوشگله چته…گفت علی بخدا دست خودم نبود.گفتم چرت نگو عزیزم…گرفتمش بغلم…دو دقیقه نشد سینه هاشو مالوندم و خوردم…دوباره مسته مست شد.گفت علی نخور فقط بکن…محکم بکن…گفتم باشه باز دردت نیاد بگی بلنده اذیتم میکنه…همشو نکن نصفشو بده توش…گفت نه نمیگم تو رو خدا بکن.گفتم چشم…گرفتمش زیر خودم…کردم داخلش اصلا نیاز به آب یا ژل یا تف نداشت…تا ته کیرم رفت توی کوسش.اه قشنگی کشید…کیر درازم و تا ته محکم میکردم داخلش…ناله میزد…گفتم خوبه گفت عالیه…گفتم ایوالله خانوم خوشگل خودم.گفت علی دیدی بیشعور چطوری دست به سینه من زد…علی دیدی چقدر منو نگاهم میکرد با چشای باباقوریش میخواست منو بخوره…گفتم خب خانوم خودش لاغر مردنیه… دختر ناز و گوشتی ندیده که…حجم کونتو دیده برات شق کرده…گفت علی دیگه…گفت والله…اومد بیرون جلوی من شورتشو کشید پایین شق و راست بود.گفت وای جدا.گفتم بخدا تازه بهش گفتم خودتو جمع کن.بی حیا روبروی خودم گفت برای زنت شق کردم.گفت علی بکن تند بکن…راست میگی.چرا نزدی توی دهنش…گفتم آخه دیدم حق داره خوشگلی دلش کوس ناز و سبزه تپل خواسته…بیغیرت نبودم ها.ولی دیدم مسته حال میکنه باحرفهام موقع سکس باهاش حرف میزدم.بقران چنان چشماش شهلا شده بود.حد نداشت.گفت علی تو دیدی کیرش چقدره.گفتم آره از مال من خیلی کوتاهه.اما دوبرابر مال من کلفته.گفت وای نه،گفتم بخدا…بکنه توی کوست توش پره پر میشه…گفت وای خدا نکنه…خودت بکن…من نمیدم اون بکنه جر میخورم…گفتم اگه بگه بده بهش میدی.گفت وای نه علی من تو رو دارم.گفتم اگه من بگم بده بهش میدی.هیچچی نگفت.گفتم چی شد.بازم ساکت شد…گفتم عشقم ساکتی،گفت اونوقت تو هم زن اونو میکنی،گفتم اره باید بکنم که بی حساب بشیم دیگهگفت پس نه من بهش نمیدم…دلم نمیخاد تو بغیر من دستت به کسی دیگه بخوره…مست دادن بود.گفتم نالوطی میخای تنها خودت عشق کنی.خندید.گفتم جانم باشه خودت تنها بده…بزار کوست حال کنه.با کیر کلفت پر بشه جر بخوره.آه و آه قشنگی میکرد.خوب بود نعشه بودم…چرخید.داگی کمرش رو گرفتم.تندتند تلمبه میزدم…انگشتمو تا ته دادم توی کونش…اصلا اینکار رو دوست نداشت…کلا سالی یکی دوبار اونم به زور بیشتر بهم کون نمیداد.اما امشب اصلاچیزی نمیگفت فقط حال میداد.من هم جانانه گاییدمش.و کنار هم روی تخت ولو شدیم.خودش بلند شد.با دستمال کاغذی کیرمو خشک کرد و ساک زد تا آبم اومد…بقران اولین بار بود این حرکتو میزد…چنددقیقه فقط همدیگه رو بوسیدیم…کنار هم خوابمون برده بود که…در اتاق رو زدن…پرسیدم بله…رویا گفت علی آقاببخشید…لباس پوشیدیم.رفتم بیرون…با تاب و دامن کوتاه بود.گفت علی آقا میشه شما با امیر توی حال بخوابید من و مرضی جون توی اتاق باشیم…بالا بد سرده…بخاری نداره…فقط سالن پذیرایی و اتاق شما داره…بچه سرما میخوره…گفتم چشم…بفرمایید.من رفتم پیش امیر سیگار میکشید…گفتم دائم در حال خوردن و کشیدن و نوشیدن هستی ها…خندید.گفت علی آقا توی دنیا به شیکم و زیر شیکمت هیچوقت خیانت نکن…نعمتهای خدا مال استفاده کردنه…گفت ولی تو هم خوب رس مرضی خانومو کشیدی ها…صدای ناله اش تا بالا میومد.گفتم پررو نشو امیر…من تقریبا جای پدرت هستم…گفت بخدا اصلا به شما ها نمیخوره اینقدر سن و سال داشته باشین…گفتم خودت چی؟گفت تا اومدم کاری بکنم بچه بیدار شد و شیر دادنش و سرمای بالا نزاشت حال کنم.گفتم برو توی اتاق من میگم مرضی بیاد پیش من…گفت راست میگی…گفتم والا…رفتم مرضی رو گقتم اومد…یکربع نشده بود…صدای رویا رفت بالا.مرضی گفت علی دلم میخاد.گفتم جدی…گفت بخدا نمیدونم دیوونه شدم.گفتم نه واقعا معلومه چیز خورت کردن…زیر پتو اینقدر باکیرم بازی کرد تا شق کردم…خودش شلوارشو کشید پایین بدون ترس نشست روی کیرم…من زیر بودم اون رو…پتو روی ما بود چنان عاشقانه کوس میداد حد نداشت.تا ته فشار میداد توی کوسش…در گوشش گفتم دوست داشتی الان دو نفره میمیکردیمت، گفت علیییییییی،،گفتم جانم.گفت دردم میومد.دوتایی جا نمیشه توش…گفتم یکی جلو یکی عقب…گفت نه من عقب دوست ندارم فقط جلو…گفتم وای کوست دوتایی جلو جر میخوره…گفت میدونم…ولی توش پره پر میشه…گفتم جانم دختر خوشگل دلش کیر کلفت میخاد…خیلی علی خیلی بکن منو…گفتم بگم امیر هم بیاد.گفت عه وا نه دیوونه…خودت برام کافی هستی لازم نیست…نازنین خانم یکهو تیشرتشو زد بالا و سینه نازشو کرد توی دهنم…تا خوردمش اهش بلند شد…من هم نامردی نکردم کشوندمش زیر خودم سفت و سخت گاییدمش.با وجودیکه لبهاشو میخوردم خیلی ناله میکرد…آبم اومد ریختم توی کوسش.چندین سال بود نمی ریختم توش…اما امشب خیلی کیف کردم.لامصب نمیدونم چیز بد چرا به جون آدم میشینه.میوه دزدی خوشمزه تره…میوه ممنوعه میکنی حالش بیشتره…نمیدونم چرا این دوتا بودن سکس ما و اونها چون هر دو عین بیغیرتی بود اما لذت بیشتری داشت.خیس عرق بودیم.گفت علی حوله ها بیرون پهنه برو بیار بریم دوش بگیریم.گفتم باشه…رفتم آوردم… شورتهامون رو زیرش پهن کرده بود همه رو آوردم… رفتیم حموم…چند دقیقه نبود…در زدن…رویا بود گفت مرضی جون پرهام منو هم میشوریش بیدار شده…فردا عیده.مرضی به من نگاه کرد. گفت والا بزار بیام بیرون خودت بشورش…گفت نه ما هنوز زیاد کار داریم.بلند خندید…بچه رو آورد… خوشگل بود و آروم… مرضی گفت علی چقدر خوشگله…چقدر خوب بود بچه رو شستیم اومدیم بیرون…بی پدرها هنوز صدای آه و ناله اشون میومد…داشت کون میکرد… میگفت امیر کونم جر خورد درش بیار مال تو کلفته برای کون نیست…چقدر ناله کردن و داد و بیداد…شاید هم برای تحریک ما بود…خلاصه صبح اون روز تا ساعت ده خواب بودیم…بعدش رفتیم خیابون گردی ۴نفری خرید و اینجور چیزها…چقدر کیف داشت…عید سال۴۰۳ داشت میومد…خانومم کلی برای بچه ها خرید کرد…البته خودش حقوقش از من هم بیشتره…گفت علی مایو بخرم.گفتم بخر عزیزم…روز۳شنبه بود که فرداش میشد۴شنبه…توی خیابون بعضی وقتها بچه اونها توی بغل۴تاییمون جابجا میشد…خانومم برای آنها وبچه اشون عیدی گرفت.ناهار رفتیم رستوران…چون دیشب اون خیلی هزینه کردن…اینبار من با اصرار حساب کردم…دیگه خیلی صمیمی شده بودیم…تا غروب بیرون بودیم خیلی خسته شدیم برگشتیم ویلا با کلی خرید…گفتم من خیلی خسته ام.امیر گفت نگیری بخوابی ها.گفتم یک چرت کوچیک لازمم.گفت نه…صبر کن خانوما تشریف بیارید.رفت از توی یخچال دوتا انرژی زا باز کرد.۴تالیوان آورد.یک قوطی نمیدونم چی بود آورد.میدونستم مشروبه ولی خودم به مرضی نگفتم چون کمی مذهبی و مقید بود…گفت سلامتی،خودش و رویا رفتن بالا…برای من و مرضی بیشتر انرژی زا ریخته بود…من که رفتم بالا مرضی هم خورد…گفت وای چی بود چی طعمی داشت شیرین و تند و تیز…دوتای دیگه خوردیم.ولی خودشون بیشتر خوردن…ما دوتا رفتیم استخر…واقعا بدنمون لازم داشت…حالا جالبه ماه رمضون هم بود ولی چون ما مسافر بودیم روزه نمیگرفتیم…اون دوتا که اصلا اعتقادی نداشتن.توی استخر بودیم بقران ده دقیقه نبود دیدم این دیوونه مرضی کله اش داغه کوس و کون رو انداخته بیرون با اون رویای جنده با مایو اومد توی آب.از بالا پرید توی بغلم
وای مسته مست بود…طفلی تا الان نخورده بود…من گاهی گداری قبلا خورده بودم.ولی این اصلا…نگاهش کردم…چنان لبی جلوی اونها بهم داد…که امیر کف کرد.گفت علی جون مرضی خانوم داغه داغه…گفتم لامصب چی دادی بهش…اصلا توی خودش نیست…ناکس گفت علی خداییش میلف روی دست خانومت نیست…گفتم میلف چیه دیگه…البته میدونستم ها…چون زیاد داستان میخونم…گفت زن زیبا و جا افتاده میانسال…گفتم لعنتی تو خودت خوشگلشو داری چشمت دنبال مال منه…گفت اوف علی هر گل یک بویی داره دیگه، رویا خندید.توی آب بازی میکردیم… مرضی از بغلم بیرون نمیومد…یکساعت بیشتر توی آب بودیم.رفتیم بیرون…دوش گرفتیم.توی اتاق خودم لباسشو تنش کردم…همش بهم لبخند میزد.گرفت خوابید.من و اون دو تا بیدار بودیم…ساعت۱بود امیر گفت علی بیا تا صبح که سال تحویل میشه نخوابیم…گفتم خداییش من هم مث تو دلم نمیخاد بخوابم…خانوم اون گفت ولی من۱چرت میزنم…کنار ما خوابش برد.با تاب شلوارک بود…بچه اش کنارمون…امیر گفت علی چند سیخ جوج بزنیم گرسنه ام…گفتم باشه…بیرون بودیم تا۳صبح.برگشتیم توی خونه بساط نعشه رو راه انداخت…خیلی اهل حال بود.گفت علی نترس بکش مشروب از سرت پریده…زنش یکجوری دمر خوابیده بود…کیرم خودبخود شق شده بود.فهمید خندید.گفت علی یک چی بگم.گفتم آره بگو…گفت دلت میخاد رویا رو بکنی،گفتم نه…گفت مگه میشه…گفتم آره.نه که دلم نخاد از خدا میخام…ولی اگه من رویا رو بکنم باید بزارم تو هم عشق منو بکنی…نه من دلم میخاد نه همسرم…تا اینجا هم زیاده روی کردیم.امیر جون کنار شما دوتا به ما خیلی خوش گذشت…ولی آدم خوبه بعضی چیزا رو حرمت نگه داره…عشق فقط یکی هوس یکی،در ضمن این کارها باعث میشه خیانت بین زن و شوهر عادی بشه.بعدشم خانومت خوابه روش یه پتو بنداز بجای اینکارها.گفت اون خودش از خداشه…تو بکنیش.تنوع دوست داره…ما هر کار بکنیم با هم انجام میدیم…دور از هم به هم خیانت نمیکنیم.قبلا یکبار توی کیش با یک زن و شوهر شیرازی ضربدری زدیم اما اونها خیلی دلچسب نبودن…اصلا شک داشتیم زن و شوهر باشن…رویا باهاشون حال نکرد…ولی از شما دوتا خوشش اومده…مخصوصا از تو که خیلی مواظب همسرت هستی،،برای ما سالی یکبار بیشتر نیست…بقیه اش کار وتلاشه…ما رو اینجوری نبین…تمام زندگی ما روی حساب و کتابه،ولی وقت تفریح اصلا به خودمون زجرنمیدیم وسخت نمیگیریم…گفت الان هر دو مست هستن خوابه خواب هستن…آروم رفت جلو شلوارک خانومش رو در آورد… لامصب بدون شورت بود چه کونی و چه کوسی داشت سفید و صورتی.عین برف…گفتم نکن این کارو…گفت بیا جلو تر ببینش.نمیخاد که مرضی جون رو بهم بدی…رویا دلش تو رو میخاد…تو بکنش…گفتم نه من به همسرم خیانت نمیکنم…گفت واقعا دلت میاد این کوسو نکنی…بیا کون و بکن.با دست لای کون رو بازتر کرد…بی پدر روی کوسش پرسینگ داشت…توی خواب برگشت به پشت خوابید…درست روبروی من پاها باز و دراز…کوس سفید بدون لک…با پرسینگ.شیو کامل شده بود. گفت بیا جلو بیا بوش بکش.ببوسش…شاید دلت خواست…خیلی تحریکم کرد.دختره هم سن دختر خودم بود.سفید لاغر باربی.زیبا…خواستنی،آروم رفتم جلو کوسشو بو کردم واقعا عجب خوشبو و زیبا بود.آروم بوسش کردم…امیر گفت آفرین ببوسش بلیسش دوست داره… چوچوله اش بیرون زده بمکش بکشش توی دهنت.خوشش میاد.من هم هر کاری اون میگفت و میکردم…با دستاش لای پاهاشو باز کرد گفت ببین کوسو ببین…عین بلور میدرخشه.من با این کیر کلفتم تنهایی از پسش بر نمیام.دوباره کوسشو لیسیدم.و بوسیدم…نشستم کنارش…خوب شد خودمو زود جمع کردم.همون وقت مرضی اومد بیرون که بره توالت…متوجه کار ما نشد.گفت علی عزیزم کجایی…رفتم کنارش گفت سر درد دارم.گفتم الان برات قرص میارم…رفتم که از توی ماشین قرص بیارم تا گشتم پیدا کردم کمی طول کشید.برگشتم دیدم…صدای مرضی میاد عوق میزنه…امیر هم نبود…رفتم دیدم مرضی خم شده توی سینک.امیر از پشت مثلا نگهش داشته بود.که نیفته زمین…سرش خم بود توی سینک…دست چپ امیر روی پیشونی مرضی بود.و دست راستش روی کمرش…ولی خودشو تقریبا چسبونده بود به مرضی…تا منو دید کشید کنار.گفت علی جون اگه نگرفته بودمش خورده بود زمین.سرگیجه داره.گفتم قرص تهوع سرگیجه دارم براش آوردم… من همیشه توی ماشین قرص متوکلوپرامید.دارم برای مسافتهای طولانی برای سرگیجه تهوع لازم میشه…اون رفت توی پذیرایی.من کمی به مرضی رسیدم…بردم خوابوندمش…خودم هم خوابم برد…وقتی همه بیدار شدیم ساعت۱۱ گذشته بود…ساعت تحویل سال۶ونیم صبح بود…خندیدیم مثلا باید بیدار میموندیم…خودمون برای خودمون سفره ۷سین انداختیم و دعا خوندیم عید و تبریک گفتیم و کادوها رو رد و بدل کردیم…چندتا عکس یادگاری گرفتیم.ساعت۲باید ویلا رد تحویل میدادیم… مرده اومد گفت اولا تمام راهها ترافیکه و یکطرفه هستن…دوما اونهایی که میومدن نتونستن بیان.فردا میرسند.اگه دوست دارید بمونید۵تومن ازتون میگیرم…امیر۳دادگفت علی بمون امشب هم باشیم.به خرج من…خانومم گفت به شرطی که آت آشغال به خورد من ندین…اون از شب اول با اون شربت رویا خانوم…اونم دیشب با مشروب شما…یک سال رد شد دیگه آدم بشین…همه اول مات موندن ولی بعدش خندیدیم.و اون شب هم موندیم…بعد کلی گردش و لب ساحل.که بارون هم میومد.برگشتیم ویلامرضی گفت علی این امیر دیشب که منو برد توی سینک بالا بیارم از پشت چسبونده بود بهم.فک کرد من نمیفهمم اما شق کرده بود.گفتم میدونی چیه بدجور واسه تو شق کرده دلش رفته…دیشب قبل اومدن تو زنشو جلوی من لخت کرد اونم خواب بود گفت بیا بکنش،گفت نه دروغ میگی.گفتم بخدا…به جون تو…گفت اگه راست میگی من لختشو دیدم بگو چه نشانه ای روی بدنشه،گفتم روی کوسش پرسینگ زده.گفت وای پس دیدی،گفتم اره شیو کرده بود کوسش سفید عین برف…گفت علی میدونی نمیدونم چکار کرده اونجاش سفید شده…بهم گفت ولی من گوش ندادم…علی کردیش؟؟گفت نه بخدا…تازه تو اومدی که؟گفت اگه نمیومدم میکردیش…گفتم نمیدونم شایدم میکردم.شیطونه دیگه.نگاهم کرد دیدم چشماش پر اشکه.گفتم مرضی گریه میکنی؟گفت علی بیا از پیش اینها بریم…دارند ما رو بی حیا می کنند.علی من بغیر از تو تا الان دست مردی دیگه بهم نخورده ولی این بیشرف دوشبه چند بار منو مالونده…علی راستش من هم مث تو چندبار وسوسه شدم…دیشب بغلم کرد اولش خوشم اومد…ولی رفتم توالت گریه کردم.چرا گذاشتم کسی دیگه بهم دست بزنه که حالم خراب بشه…بغلش کردم هم رو بوسیدیم…گفتم مرضی شاید ما خیلی سخت میگیریم…زندگی اینقدر هم سخت نیست…شاید افکار ما خیلی تعصبیه،گفت باشه اینجوری قشنگتره.گفتم یعنی تو دوست نداری حس جدیدی رو تجربه کنی،؟؟علی نگو میترسم.نه نمیخام…بعدش عادت میکنیم به بی شرفی و بی غیرتی،تازشم علی جون من و تو داریم پا میزاریم توی میانسالی اگه دهنمون به جنس مخالف جوون بخوره بعدا پررو میشیم…از همدیگه ممکنه بدمون بیاد.گفتم دیوونه دختره دلش رفته زیر من بخوابه…پسره کف کوس و کون توست…من و تو از اونها صددرصد خوشتیپ تر و بهتریم…شک نکن.گفت نمیدونم ولی حدسم بهم میگه دلت میخاد دختره رو بکنیش مگه نه.؟گفتم مرضی تو در مورد من اینجوری فک میکنی؟من میگم اگه عشق و حالی باشه دو نفری حال کنیم…ولی با رضایت…گفت نه من دوست ندارم.گفتم باشه عشقم…برگشتیم توی پذیرایی…اون شب بعد شام کمی موزیک گوش دادیم و هر دو خانواده زود خوابیدیم…فرداش طرف۹ صبح اومد ویلا رو ازمون گرفت تا تمیزش کنند ما هم کمی توی خیابون گشتیم.و بعدش از هم شماره گرفتیم و آدرس تلفن دادیم و از هم جدا شدیم.اونها تا۵عید میخواستن شمال بمونند.من و مرضی رفتیم تهران.توی راه اولش مرضی ساکت بود.بعدش گفت علی اگه مرتیکه منو میکرد چی؟گفتم هیچچی جنده شده بودی رفته بودی پی کارت،نگاهم کرد خندیدم.گفتم دیوونه با یکبار که جنده نمیشی،در ضمن من هم میکردم دیگه.گفت علی بخدا هنوز دلت میخواد اونو بکنیش،گفتم حالا که تموم شد رفت.بهشون فک نکن دیگه…چند روزی خونه اقوام بودیم…خیال برگشتن داشتیم که گوشی مرضی زنگ خورد.دیدم داره صحبت میکنه و میگه میخنده…توی حرفاش گفت باشه بزار به علی جون بگم راضی شد چشم…قطع کرد. پرسیدم کی بود.گفت رویا بود برای امشب دعوتمون کرد خونه خودشون و اصرار داشت حتما بریم خونه اشون.گفتم اوه نه بابا…گفت آره برگشتن تهران هستن.گفتم اینها ول کن منو تو نمیشن،ها…تا نکنند و ندن.دست بردار نیستن.گفت علی دیگه اینقدر فکرت و خراب نکن.فهمید هنوز تهرانیم دعوتمون کردن…راستش دیشب توی اینستا با هم مشغول بودیم چندتا عکس از مسافرتمون فرستاد…خداییش همسفرهای خوبی بودن لارج بودن.گفتم ولی بقول خودت بی حیا…گفتم مرضی امشب رفتیم ممکنه خودتو به باد بدی ها… گفت وای علی نگو.مگه چه خبره.گفتم میدونم هر دو راضی هستن به رابطه…گفت تو چی مشکلی نداری،گفتم من تابع توام،گفت علی بخدا دلت میخواد رویا رو بکنی…گفتم راستش اونشب مرده لختش کرد خیلی بدنش با تو فرق داشت تو کوس گنده و تیره دار کون بزرگ سینه ها متوسط…اون سفیده کوس تپل و کوچیک کون ناز…تو دنیا با اون فرق داری…بقران تو خوشگلتری،،اونها هم ميدونند… ولی لامصب تنوعه و شهوته…گفت علی اگه منو بکنه تو ازم بدت میاد میدونم…بعدا دوستم نداری،گفتم نه احمق چی ربطی داره…اولا که اینها تخیلات منو توست…دوما بعدا چرا باید از تو بدم بیاد.بعدشم اگه من اونو کردم تو بدت اومد چی…منو ول نکنی بری ها…گفت نه من بدون تو میمیرم…گفتم پس من فک کردی بدون تو میتونم زندگی کنم…البته اینها حرفهای عاشقانه منو همسرم بود که واقعا همدیگه رو دوست داریم…خلاصه شب که نه غروب با گل و یک کادوی کوچولو رفتیم خونه امیر شون…خونه قشنگ و تر و تمیزی داشتن توی یک مجتمع بزرگ بود…آپارتمانی بود…بدون رو در بایستی هر دو هم دست دادن هم روبوسی کردن…رویا گفت بخدا فک میکنم چندین سال همدیگه رو میشناسیم… اون ۳روز خیلی خوش گذشت…با مرضی رفتن توی
اتاق مرضی هم لباس شیک و راحتی پوشید…خود رویا تیپش کلی با توی مسافرت فرق داشت…آرایش معمولی قشنگی داشت…امیر هم بعد پذیرایی و شیرینی باز هم بساط مشروبش به راه بود.گفت علی برات تریاک گرفتن.اصل افغان…خلاصه که پذیرایی نابی از ما کردن.بعد شام موزیک گذاشتن…اول خودشون رقصیدن…من که اصلا از اول رقص بلد نبودم…ولی رویا دستمو گرفت و آروم باهام میرقصید… بعدشم دست مرضی رو گرفت…امیر گفت علی تریاک یا مشروب…رویا گفت مشروب…تریاک چیه…بریز ما هم بخوریم…مرضی منو نگاه کرد…رویا گفت علی جون بخدا چشاتو در میارم ها.بد بد به مرضی نگاه نکن.گفتم اون داره منو چپ چپ نگاه میکنه…من میخورم.اون از اونشب که بالا آورده دمقه…امیر گفت چون بار اولش بود…برای همون…ولی دیدین چه حال قشنگی بود…اما امان از رفیق بد.ساعت۱۲بود ماه رمضون ما مشروب خوردیم…مرضی با همون ۳تاپیک مست شده بود.من هم کمی داغ بودم.امیر بهم گفت بیا رفتیم روی تراس.گفت علی ضربدری بریم.گفتم نه امیر جون.گفت تو رو خدا فقط یکباره…هم من مرضی جون رو دوست دارم هم تو رویا رو…رویا میدونه موردی نداره…تو هم که دیدی چقدر بدنش نازه.گفتم اصرار نکن امیر.مرضی راضی نمیشه.گفت بزار بهش مث شب اول محرک بدیم مسته خودش دلش میخاد.گفتم نه اصلانمیشه امیر من نمیتونم بیغیرتی کنم.ناراحت شد.برگشتیم توی پذیرایی…مرضی گفت امیراقا ول کن ما نیستی ها.مست بود.مستی و راستی…تا کار دستمون ندی ولمون نمیکنی…امیر گفت مرضی خانوم علی آقاتون راضی به رابطه نیستن.رویا گفت مرضی جون مگه با علی جون دیشب حرف نزدی.اوه تازه دوزاریم افتاد خانوم خانوما هوس کیر کلفت کرده مث اینکه دیشب بهم قولهایی داده بودن.بهم نگاهی کرد.سرش پایین بود.گفتم رویا جون ببین این حرکت باعث میشه که شاید ما ها از هم دلزده بشیم.گفت نه ما قبلا سابقه داشتیم و الان بیشتر همدیگه رو دوست داریم…امیر آروم گفت محرک رو برم.گفتم وقتی خودش دلش میخاد من چرا نخام.گفت ایوالله…علی بیا…رفتیم توی اتاق…بهم قرص داد گفت میدونم ممکنه زود ارضا بشی…اینو بخور.قرص و خوردم…برگشتیم…دیدم رویا دوتا لیوان شربت نصفه برای خودش و مرضی ریخته بود…خوردن…کمی گفتیم خندیدیم… بخدا مرضی عرق کرده بود.رویا گفت من هم گرممه…ولی دروغ میگفت.بالاتنه لخت شد فقط با سوتین بود…اومد نشست روی پای امیر…امیر گفت رویا فیلمو بزار لامپ ها رو خاموش کن.فقط نور TV اتاق رو روشن کرده بود…فیلم اولش تریسام بود.تا اینکه نفر بعدی یک سیاهپوست بود رسید.فیلم پورن قشنگی بود.امیر اشاره کرد.خودش هم شلوارکو در آورد من هم در آوردم.رویا وسط منو علی بود.قرصه اثر کرده بود…شق بودم.رویا از کنار شورت من و امیر کیرامون رو کشید بیرون…بایکدست مال من و با دست دیگه مال امیر رو میمالوند…گفت وای امیر چقدر بلنده کیر علی جون.مرضی تازه شنید برگشت نگاه کرد گفت علی؟گفتم جانم…اخم کرد. گفتم تو هم بیا این وسط اومد کنار رویا.فقط نگاه میکرد… رویا گفت بگیر توی دستت…دیشب که عکسشو برات فرستادم تعجب کردی دیدی واقعا کلفته،اوه خانوم دیشب عکس کیر امیر آقا رو هم دیده هوس کرده…گفتم تو هم بگیرش…امیر گفت نه همه بابد لخت شیم…مرضی مردد بود…خودم لختش کردم…امیر آب دهنش رو قورت داد…همچین لعبتی رو دید…رویا ساک قشنگی برای امیر میزد.مرضی هم مشغول به کیر من شد…رویا گفت بیا اینطرف بزار تنوع بشه…منو نگاهم کرد گفتم برو دیگه…رفت گذاشت دهنش میخواست لبهای قلوه ایش جر بخوره.واقعا بد کیرش کلفت بود.رویا خیلی وارد بود.گفت علی جون کیرت جون میده واسه کون قشنگم.گفتم اول کوس سفیدت…لبخند زد…امیر داشت کون بزرگ مرضی رو میمالوند.گفت علی جون با اجازه…متکا گذاشت زیر سر مرضی روی زمین…قشنگ کوس مرضی رو لیسید.خیلی هم لیسید.محرک دوباره به مرضی اثر کرده بود.همش علی علی میکرد… گفتم جانم چیه…گفت علی خودت بکن این بزرگه میترسم ازش.گفتم خودت خواستی…رویا خندید.نشست روی کیرم گشاد بود ولی نه زیاد…گفت وای امیر رفته تا توی معده ام…چقدر بلنده…امیر گفت بسم الله…پاهای قشنگ مرضی رو داد بالا.گفت رویا خیسش کن…رویا قشنگ اومد پایین کوس رو بوسید لیسید تف زد…امیر سر کیرشو رد کرد داخلش… من لب مرضی رو بوسیدم…امیر نامرد یکهو کیرشو تا ته فشار داد توی کوس مرضی.جیغ زد وای علی جرم داد.وای مامان.گفتم هیس…الان توش پره دیگه…گفت آره خیلی پره…امیر تندتند تلمبه میزد.منو رویا سینه های مرضی رو میخوردیم… دو دقیقه نشد گفت امیر بکش بیرون تو رو خدا بکش بیرون…درش آورد… آبش ریخت بیرون…محکم بهم لب داد.حالا نوبت من بود.امیر خوشحال از فتح کوس مرضی جون بود…رویا روی مبل داگی شد.کردم کوسش رگباری میگاییدمش…امیر گفت دمتگرم…رویا گفت امیر رحمم زخم شد…تا حالا هیچ کیری به این بلندی نرفته توی کوسم…بکن علی جون وای بکن…کشیدم بیرون…گفتم اجازه دارم…گفت هر جا میخوای بکن…با یک تف رفت توی کونش
چقدر جیغ و وا جیغ میکرد.مرضی دوباره بلند شده بود داشت نگاه میکرد… امیر نشست پایین مرضی خودش رفت روی کیر امیر سوار شد داد توی کوسش.نشست روش…امیر رو بغل کرد…عاشقانه خودش روی کیر امیر بالا پایین میشد.امیر هم گوشها گردن و کنج لب مرضی رو می بوسید…گفت وای مرضی جون بلند شو اینقدری که کوست گرم و نرمه آبم داره میاد…مرضی بلند شد.گرفت دستش تا مالوند آب امیر عین فواره زد بیرون…من کشیدم از کون رویا بیرون…کردم کوسش تلمبه میزدم.تا اومدم بکشم بیرون آبم ریخت توی کوسش…ولی نصف بیشترش بیرون ریخت…همه فک کردن من هم بیرون ریختم…نیم ساعتی لختی دوباره از خودمون پذیرایی کردیم…مست تر از همه مرضی بود باز هم کیر میخواست…بین من و امیر نشسته بود…امیر ناکس مث خر کیف میکرد.مرضی اینبار از کیر من شروع کرد ساک زدن.کونش طرف امیر بود.امیر سر برد لای کون مرضی.گفت علی این کون هنوز پلمپه؟گفتم نه ولی کم گاییده شده.گفت کار خودمه،گفتم نه نمیزاره…مرضی خندید.گفت میکشمتون اگه دست بهش بزنید…امیر گفت رویا لوبریکانت رو بیارش…اون هم آورد بیرون و داخل سوراخ رو پر کرد…چقدر با رویا دونفره با کوس و سینه های مرضی بازی کردن.رویا خودش هم لوبریکانت زد کونش…نشست روی کیر امیر.گفت امیر خاک تو سرت کنند چقدر تهش کلفته.گفتم خب مگه مجبور تا تهش بکنی توی خودت.گفت علی جون نامرد روی دست نگهم نمیداره.عمدا ولم میکنه روی کیرش که تا تهش بره داخلش… وقتی بلند شد.اومد نشست روی کیرم سوراخش عین غار بود…گفت وای چقدر بلنده مال تو.از روبرو بغلم بود الان لامپها روشن بود.یک دختر همسن دخترم زیبا سفید لب توی لب بهم کون میداد.در گوشش گفتم عزیزم بزارش توی کوست بیشتر دوست دارم…گفت باشه پسر خوب…کوسمو دوست داری،گفتم آره خیلی خوشگله.کوس تو باعث شد بیغیرت بشم بدم امیر عشقمو بکنه، گفت مرسی که دوستم داری.البته آروم حرف میزدیم…بلند شد گفت بخورش…کوس رو آورد جلوی صورتم محکم مکیدمش…دوباره نشست روش…امیر مرضی رو داگی کرده بود میخواست کون بکنه اونم نمیذاشت.داشت التماس میکرد.گفت بخدا فقط سرش…سر کیر من کوچیکه.مث مال علی سر بزرگ نیست…بزار بکنم دردت اومد نمیکنمت،مرضی نگاهم کرد علی یک چی بهش نمیگی،گفتم چی بگم خب رویا جون داره سرویس کامل میده…تو هم یکبار بده درد داشت نده.گفت علیییی؟لجم رو در نیار…امیر چند بار سوراخ کون مرضی رو زبون زد.آخ آخ میکرد.آخرش گفت آروم بکنش بچه پررو.امیر گفت دمت گرم.من و رویا هم نگاهشون کردیم…سر کیرش واقعا کوچیک بود اما سانت به سانت کلفت میشد اون هم بدجوری،سرش رفت داخلش گفت اوف علی سوخت سوراخم…نامرد اوستا بود کشید بیرون ژل زد.چندبار در آورد و جا کرد.دیگه چیزی نمیگفت… تا اینکه دیدم بخدا نصف کیر کلفتش توی کون بود آه آه میکرد.امیر جون خوبه پسر خوب بیشتر نده توش خب.گفت چشم خوشگله،من هم رویا رو داگی کردم جفت هم بهم نگاه کردن خندیدن هم رو بوسیدن.گفت دیدی خوبه…من فقط کوس رویا رو میکردم.نمیدونم چی قرصی بود مگه سیر میشدم از کوس.گفتم امیر بیا کنار نوبت خودمه…کیرشو در آورد رفتم روی کون عشقم.گفت دیگه بکنش از دلت بیرون بیاد…تا سر کیرم رفت داخلش جیغ زد…علی نکن دردم اومد.امیر خودت بکن توش درد گرفت.ازش دلخور شدم…دادم امیر بگایدش خودم دوباره رویا رو کردم.آروم در گوش امیر گفتم بکنش تا کونش جر بخوره.بده داخلش.حین گاییدن کشید بیرون تف زد داد داخل محکم کمرش رو گرفت بیشتر داد داخل.بی پدر گفت اوف کونم سوخت امیر تو که پسر خوبی بودی…آروم بکن.مهریون باش.واقعا داشتم عصبی میشدم.یکجوری توی کوس رویا تلمبه زدم هرچی داد و بیداد کرد علی جون بخدا توی کوسم دیگه جا نیست…فشار نده…تا ته کردم توش باز هم ولی این دفعه عمدا آب کیرمو ریختم توش بقیه اش بازم بیرون…امیر دیگه فقط۵سانت آخر کیرش بیرون بود…ریخت داخل کون مرضی…کارمون تموم شد حموم۴نفره رفتیم…خیلی خسته بودیم.بعدش زودی خوابیدیم.صبح دیر بلند شدیم ده بود.ولی رویا زود بیدار شده بود.مرضی خواب بود رفتم آشپزخونه…خودش بوسم کرد.گفت علی جون واقعا دوستت دارم ها…از اولش اول من خواستمت…بعدا امیر هوس مرضی رو کرد…قربون موهای جو گندمی قشنگت…بوسیدمش…گفت یادت باشه خانومها یک دیو درونی دارند…خانومت دوستت داره ولی دیشب مست بود…نفهمید چی شکری خورده…امروز رو برات میکنه روز سگ…گفتم چرا اونوقت گفت خودت میفهمی…الان که بیدار بشه ناهار هم نمیمونه میگه بریم.بخدا عین حرفش شد.تا مرضی بیدار شد.صورتی آب زد.گفت بدو بریم.امیر بیدار شد.هر کاری کرد مرضی واینستاد.خداحافظی کردیم و زدیم بیرون.کنار میدون آزادی گفت وایستا…ایستادم.نگاهم کرد.چنان زد توی دهنم…گفتم جان چی شد چرا زدی،؟گفت بیغیرت من خر بودم مست بودم تو چرا گذاشتی بهم تجاوز کنه.گفتم مگه من شب قبل باهاشون چت کرده بودم.مگه من شب قبل عکس کیر امیر رو دیده بودم.دلم هوس کیر کلفت کرده بود.گفت تو از کجا میدونی،علی گوشیمو چک کردی؟گفتم نخیرم خانوم خانوما…خودت و رویا دیشب اعتراف کردین…گفتم منو خر فرضم نکن مرضی خانوم…خودت از من بیشتر هوس تنوع و دادن داشتی،بخدا از تهران تا سمنان یک کله گریه کرد.بعدشم خوابید ناهار هم نخورد.من هم چیزی نگفتم…گرسنه بودم…غروب سبزوار وایستادم.میدونم بیدار بود حالا ناراحت بود یا از خجالتش بود خودشو به خواب زده بود.دم یک کبابی جگرکی نگه داشتم سفارش جیگر دادم…رفتم صداش زدم.صورتش رو چرخوند.دستشو بوسیدم…برگشت نگاهم کرد خودشو ول کرد توی بغلم…خوب بود شلوغ نبود…توی بغلم کلی گریه کرد.گفتم هیس همه چی تموم شد بیا پایین ناهار بخوریم صبحانه هم نخوردی.بدو عشقم…دستشو گرفتم. بیرون توی آلاچیق نشستیم.هوا خیلی سرد بود یارو منقل آتیش آورد.با چایی و بند و بساط…تا مرده رفت دوباره بغلم کرد بوسم کرد گریه کرد.گفتم ببین مرضی من هم با زن اون بودم.پس من چکار کنم.خودمو بکشم.گفت خدا نکنه.علی جون ببخشید بخدا غلط کردم.تا اومد بگه گوه خوردم.گفتم هیس…مرضی تموم شد.اینقدر خودخوری نکن…بردمش صورتشو شست چایی و ناهار که نه عصرونه خوردیم…برگشتیم…توی جاده گفت علی صبر کن برم توالت…وای رفت برگشت اومد چقدر امیر رو نفرین میکرد و فحش میداد…گفتم چته.گفت علی تا تخلیه شدم.مردم از درد.ای خندیدم ها…گفتم دلت هوس کیر کلفت کرده بود ها…بازم خندیدم.چنان گریه کرد…توی ماشین ازش عذرخواهی کردم.بوسیدمش…این جریان چند وقتی توی زندگی ما تاثیر بدی داشت…تا اینکه خرداد ماه بود.صبح بلند شد حالش بد بود.چند بار بالا آورد…بردمش اورژانس تست و آزمایش و فلان…گفتن طبیعیه خب خانوم بارداره…تا نگاهم کرد. دویید توی ماشین.رفتم پیشش گفتم ایواله مبارکه.گفت احمق بیشعور چی چی رو مبارکه…تخم حرومه.گفتم مرضی من تا الان بهت فحش ندادم.همیشه قربون صدقه تو شدم.چرا فحش میدی…گفت علی کار اون بیشرفه…گفتم به قرآن به جون۲تا بچه خودمون کار خودمه،گفت نه علی.گفتم بخدا توی ویلا من ریختم توی بدنت یادته گفتی فردا قرص بخر نخریدم…مرضی یادته توی حموم بچه اونها رو شستیم دو نفری چقدر کیف کردیم.گفتی خوشگله…مرضی بخدا بچه خودمونه…ولی باور نمیکرد.ولی من مطمئن بودم بچه خودمه.اون کوسخول فقط ریخت توی کونش…این میگفت کیرش کلفت بود دهن کوسم باز بوده از توی کون ریخته بیرون رفته داخل کوسم…گفتم بهت قول میدم بچه خودمونه…بلاخره بعد از کلی دلداری رفت سونوگرافی اون هم یکماه بعد…چون میخواست سقط کنه من نمیزاشتم…منو و خون جیگرم کرد…وقتی بچه هام فهمیدن،دختر و پسرم خوشحال شدن بهش تبریک گفتن.کم مونده بود دهنشون رو جر بده.گفتم خجالت میکشه بارداره…اخربرج۵بود.گوشیم زنگ خورد رویا بود…البته من و مرضی کلا شماره اینها رو داده بودیم لیست سیاه.با خط دیگه بود…گفت علی جون احیانا تو اونشب نریختی داخل من که…گفتم راستش بار اول از دستم در رفت.گفت وای حامله ام…امیر گفت کار من نیست کار علی هستش…گفت مجبورم بندازمش.گفتم ببخشید رویا جون…قطع کرد…دیگه ازش خبر دار نشدم تا بلاخره قبل زمستون پسر خودم بدنیا اومد…دو هفته نبود خودش منو و بچه رو برد آزمایشDNA تا وقتی جوابش اومد…دل تو دلش نبود.ولی من میدونستم کار خودمه.بخدا روزیکه فهمید بچه خودمه…اینقدر توی ماشین بچه رو میبوسید برگشت جشن گرفت…مهمون دعوت کرد.اخه چندماه بود خون همه رو توی شیشه کرده بود…یکماه بعد که زخمها و بدنش خوب شده بود.شب گفت علی جان.گفتم جان علی.اول چندبار بوسم کرد.گفت علی یک کاری ازت میخام نه نگو.گفتم تو کی کاری خواستی من مخالفت کردم.گفت علی میخام محکم بزنی توی گوشم.گفتم عه وا چرا.مگه خولم…گفت علی چندبار توی دلم فحش دادم.چندبار بهت گفتم بیغیرت میخاد توله حروم مرده رو بزرگ کنه…علی خدا مرگم بده.گفتم خدا نکنه.بغلش کردم.گفتم تموم این جریانات گذشت و تموم شد رفت…من هم خطا کردم…ولی یک کارت دلمو شکونده…گفت چب بگو تو رو خدا عزیزم.گفتم عشقم یادته بعد امیر من کردم پشتت…بهم بدوبیراه گفتی.هم دلم شکست…هم خیلی خجالت کشیدم…البته حقم بود.با چشمای خوشگلش نگاهم کرد.بغلم گرفت.توی بغلم گریه کرد…علی بقران مست بودم.علی بخدا اصلا یادم نمیاد.امشب هر کاری دلت خواست بکن.اول از پشت بکن.بعد چند وقت که از زایمانش گذشته بود اولین رابطه ما بود…گفتم نه پشتت درد میگیره…میخوام کوس بکنم.بعد از کلی رنج و محنت کیر رفت داخلش.واقعا دم دکتره گرم تنگش کرده بود…خوب دوخته بودش..حتی گریه کرد کیرم رفت داخلش…خوب گاییدمش…گفت بشین روی تخت.بغلم کن.آب دهن زد.نشست روی کیرم.لبهامو محکم خورد…دردش میومد.ابمو ریختم توی کونش.ناله کرد…بلند شد رفتیم حموم…بعدا فهمیدم رویا رفته سقط کرده.امیر گفت دهنت سرویس کم مونده بود بیچاره ام کنی بعد سقط رویا خونریزی شدید کرد.بیمارستان بود.گفتم خودت مقصر بودی.دیگه رابطه امون قطع شد.دوستان تجربه بسیار تلخی بود.خواهش میکنم شماها انجامش ندی بخدا ارزشش رو نداره.وقت خوش.
پاسخها