حشمت، مهری، طوبی و دیگران
داستان اروتیک و فانتزی میباشد. محتوای داستان شامل گرایشات دگرجنسگرا و همجنسگرا هر دو میباشد.داستان نسبتا طولانی و در چندین فصل نوشته شده ولی همه فصول یکجا فرستاده شده. سر فرصت از خواندن فصلهای مختلف لذت ببرید.اگر احیانا خط داستان و گرایشهای جنسی یک فصل مورد علاقه شما نیست دلیلی ندارد که از ماجراهای فصول دیگر با ماجراجویی های جنسی متفاوت لذت نبرید.این اولین تجربه نویسنده در انتشار داستان اروتیک میباشد و به صورت اختصاصی فقط در سایت دوست داشتنی شهوانی پست شده است.
فصل اول
فرخ، تک پسر بیست ساله حشمت و مهری توی اتاقش روی تخت دراز کشیده بود. طبق معمول ظهرهای بلند تابستان سرش توی موبایلش بود و مثل همیشه بعد از مدتی وقت گذروندن رفت سراغ چند تا عکس سکسی و زمان زیادی لازم نبود تا با کیر بلند شده آماده بشه برای یک جق عصرگاهی.
اول بلند شد و رفت سمت در اتاقش و به آرامی کلید رو چرخوند و بی صدا در رو قفل کرد. بعد جعبه دستمال رو برداشت و اومد سمت تخت. یه کیسه هم کنار گذاشت تا بعدا دستمال کثیف رو توش بندازه.نمیخواست احیانا طوبی خانم، خدمتکارشون، وقتی سطل اتاق رو خالی میکنه ببینه که گل پسر حشمت خان چه کار میکنه و به مادرش چغلی کنه.
همین که خواست دراز بکشه در سکوت بعد از ظهر یه دفعه یه جیغ و خنده کوچیک شنید و بعدش جمله “وا، نکن زشته، به خدا وقت نیست”. صدا از دیواری که با اتاق پدر و مادرش مشترک بود میومد. ناخودآگاه ضربان قلبش بالا رفت. اولین بار نبود که این اتفاق می افتد. گاهی که پدر و مادرش بی توجهی میکردند یا خیلی هیجان زده بودن صداهای خصوصیشون رو، اگر سر و صدا دیگهای نبود، میتونست بشنوه.از روی تخت بلند شد و رفت سمت دیوار، گوشش رو چسبوند به دیوار و سعی کرد تمرکز کنه، صدای مهری خانم مادرش رو شنید که میگفت “وای حاجی، جون من اذیت نکن. کلی وقت گذاشتم موهام رو درست کردم. الان دیرم میشه. افسانه خانم دعوت کرده، مادر مهتاب هم هست.”بعد صدای مکالمه مبهمی بود و فقط اسم افسانه رو شنید و بعد قهقهه حشمت پدرش و خنده مادرش را شنید که گفت “خدا مرگت نده حاجی”.یادش اومد که امروز مادرش مهمان افسانه خانم، زن حاج مسعود هست و میخوان قرار و مدار عروسی رو با مادر مهتاب، دختری که پدر و مادرش براش پسندیده بودن بذارن.مهتاب! دختر ترگل ورگل ۱۹ ساله و لاغری با موهای مشکی بلند که قرار بود تا چند وقت بعد زن رسمیش بشه. لبخندی گوشه لبش شکل گرفت و داشت میرفت در خیالات قشنگی که با صدای باز شدن در اتاق پدر و مادرش به خودش اومد. دستمال رو برگردوند سر جاش و تختش رو کمی مرتب کرد و آماده شد که عصر با دوستاش بره بیرون.
مهری از اتاق اومد بیرون و رفت سمت راه پله سرسرا که بره طبقه پایین، ولی یک لحظه وایساد و عقب رو نگاه کرد. از در نیمه باز اتاق حشمت رو دید که روی تخت نیم خیز تلویزیون نگاه میکنه و با دستش کیر شق مونده اش رو از روی پیژامه جابجا میکنه.دلش برای شوهر جونش سوخت. توی دلش گفت “طفلکی، خیلی دلش میخواست”.برگشت و دوباره وارد اتاق شد. حشمت یه لحظه خوشحال شد و گفت چی شد؟ نظرت عوض شد. مهری رفت و بالای سر حشمت رو بوسید و گفت نه عزیزم ولی دلم نمیاد همین طور ولت کنم. تو هم میدونم به این راحتی خلاص نمیشی، کلی وقت میبره و منم باید برم. آروم کیر حشمت رو از روی شلوار گرفت ، خنده ای کرد و گفت آقا هم که همین جور خبردار وایساده.
بعد سرش رو برد نزدیک گوش حشمت و گفت عزیزم میخوای به طوبی بگم بیاد پیشت کارت رو راه بندازه؟ فرخ هم قراره با دوستاش بره بیرون. سر فرصت خودت رو خالی کنی قربونت برم.حشمت یه کم فکر کرد، بعد لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت اگر دلم چیز دیگه بخواد چی؟ مهری اول متوجه نشد، ولی یه دفعه دوزاریش افتاد و خنده ای کرد و گفت پس بگو، آقا هوس شکلات کرده. باشه عزیزم اشکالی نداره، هر چی کارت رو راه بندازه چون میدونم حالت حسابی خرابه. فقط خیلی اذیت نکن طفل معصوم رو. مامانش پیش من شاکی نشه.دوباره حشمت رو بوسید و گفت پس من به طوبی میگم بیاد بالا خودت بهش بگو، و به سمت در راه افتاد.حشمت بوسه ای براش فرستاد و گفت میدونستی توی دنیا یه دونه ای عزیزم. خیلی خاطرت رو میخوام ملکه من.
بعد رفتن مهری حشمت از روی تخت بلند شد و نگاهی توی آینه انداخت. شونه کوچیکی از کشو درآورد و در حالی که سبیل هاش رو مرتب میکرد زیر لب با وزن آهنگ شماعی زاده میخوند “امشو دل مو هوس پسر کرده ، امشو دل مو هوس پسر کرده …”
فصل دوم
طوبی داشت توی آشپزخونه شام درست میکرد. با صدای زنگ در شعله گاز رو کم کرد و رفت تا به مهری خانم بگه که ماشین اومده دنبالش. ولی قبل از اینکه لازم به این کار باشه خانم رو دید که داره چادر گرون قیمتش رو سرش میکنه و آماده بیرون رفتنه.مهری تا چشمش به طوبی افتاد گفت خوب شد دیدمت، یه سر برو بالا پیش آقا باهات کار داره. راستی، آیدین کجاست؟ طوبی گفت فرستادمش برای شام سبزی خوردن بگیره.مهری گفت طوبی جون، امشب شام آقا رو بده آیدین براش ببره، خودت هم زودتر برو اتاقت. آقا نیاز داره امشب با آیدین تنها بمونه. این بار خودت زحمت آماده کردنش رو بکش، فردا که برگشتم از خجالتت در میام.طوبی گفت اختیار دارید خانم، شما و آقا انقدر گردن من و پسرم حق دارید که تا آخر عمر مدیون شما هستیم.اگر بعد از اون شوهر خدا نیامرزیده شما ما رو زیر بال و پر خودتون نمیگرفتید معلوم نبود توی این شهر پر از گرگ چه سرنوشتی داشتیم.
زنگ در دوباره به صدا دراومد، مهری گفت طوبی جون اون کیفم رو بده که حسابی دیرم شده. طوبی بدو بدو رفت ته اتاق تا کیف خانم رو بیاره. مهری همین طور که از پشت نگاهش میکرد توی دلش گفت “این پدر سوخته هم اول چل چلی خوب هیکلی به هم زده ها. سر فرصت خودم هم باید یه دستی به سر و گوشش بکشم”.
بعد از بدرقه مهری خانم طوبی در ورودی رو بست و از پله ها بالا رفت تا ببینه آقا چی کارش داره. آروم چندتا ضربه به در نیمه باز خواب مستر زد و گفت ببخشید حشمت خان، خانم گفتن با من کاری دارید.حشمت یه نگاه به طوبی انداخت و توی دلش گفت “بنازم قدرت خدا رو. مادر و پسر ماشالا هر دو هلو”. بعد گفت طوبی خانم امشب تنهام، از آیدین بپرس اگر دوست داره بیاد شب پیش من بمونه. اگر هم دیدی آمادگی نداره خودت پاشو بیا دوتایی شام بخوریم منم تا صبح تنها نباشم که خیلی اذیت میشم. متوجهی دیگه…طوبی گفت اختیار دارید آقا. وظیفه اش هست. حتما خودم میفرستمش بیاد خدمتتون.
ساعت ۷ شب بود که آیدین برگشت خونه. خریدها رو داد به مادرش و میخواست بره که طوبی بهش گفت آیدین جان یه دقیقه بمون کارت دارم.آیدین هم یه صندلی کشید بیرون و نشست پشت پیشخون. با اینکه ۱۶ سال داشت ولی صورتش هنوز ریش پرپشت در نمی آورد و خودش هم دوست داشت کرک هاش رو صاف کنه.پسر سر به زیر و قشنگی بود، با چهره ای که هنوز کمیدخترونه بود. مادرش بهش جریان رو گفت. بار اول نبود که حشمت خان چنین درخواستی میکرد و آیدین میدونست که ازش چه انتظاری میره. خودش هم بدش نمیومد. به خصوص که از وقتی حشمت خان نظرش بهش جلب شده بود نمیذاشت مردهای دیگه اذیتش کنند. البته هنوز هم گاهی وقتی مترو و اتوبوس سوار میشد بعضی مردها سعی میکردن دستی به باسن برجسته اش بکشند و اون هم گاهی بدش نمیومد شیطونی کنه.
طوبی در حالی که داشت سینی شام رو آماده میکرد از آیدین پرسید راستی پسرم تمیز هستی دیگه. آیدین سری به نشونه تایید تکون داد و با صدای آروم گفت “ولی کاش از همون رو راضی بشه و تو نکنه”. طوبی گفت آیدین جان قدر موقعیت خودت رو بدون، اگر مهری خانم و حشمت خان ما رو از اون محل بیرون نمیاوردن معلوم نبود هرشب چند نفر چه بلاهایی سر یه مادر و پسر بی کس میاوردن.بعد بهش گفت حالا برو لباست رو عوض کن و شام آقا رو ببر براش. اون شلوار سفید قشنگه رو بپوش. منم میرم اتاق خودمون.
وقتی آیدین لباسش رو عوض کرد و برگشت مادرش رفته بود. سینی غذا هم روی پیشخون بود. آیدین سینی رو برداشت و رفت به سمت پله ها. توی راهرو نگاهی به خودش توی آینه انداخت. یه شلوار نخی سفید چسبون با فاق دخترونه پوشیده بود با یه تیشرت زرد که قالب تنش بود. توی دلش گفت “عجب تیکه ای شدم. قشنگ برای مردها کار یه دختر رو میکنم.”توی دلش خندید و از این فکر خودش کمی حشری شد و کیرش یه تکونی به نشانه موافقت خورد.
وقتی رسید پشت در اتاق از حشمت خان خبری نبود. آروم رفت داخل و سینی رو روی میز کنار پنجره گذاشت. صدای دوش آب از سرویس داخل اتاق میومد و معلوم بود حشمت خان داره دوش میگیره.حشمت صدا زد آیدین تویی؟ آیدین گفت بله آقا، شامتون رو آوردم. حشمت گفت دستت در نکنه. بمون تا بیام با هم بخوریم. آیدین رفت پشت پنجره بالکن و خودش رو با وسایل شام کمی مشغول کرد. بعد از چند دقیقه صدای آب قطع شد و حشمت با حوله ای که تنش بود اومد تو اتاق.
–به به آقا آیدین گل. چطوری گل پسر. -خوبم حشمت خان، ممنون. زیر سایه شما.–چرا وایسادی. بشین منم الان میام.
حشمت رفت جلوی آینه و موهاش رو کمی سشوار کشید. بعد رفت سمت میز و نشست روبروی آیدین. شام رو که خوردن حشمت لم داد به صندلی و پاهاش رو از هم باز کرد. نفس عمیقی کشید و گفت آخیش. چسبید. آیدین گفت بله آقا. نوش جان.
–آیدین جون میدونی بعد از این شام خوشمزه چی میچسبه؟-نه آقا. چی میچسبه؟–یه بغل خوب. میای یه بغل بهم بدی خوشگله؟
آیدین با اینکه میدونست امشب برنامه چیه ولی کمی سرخ شد و با کمی خجالت پا شد و رفت روی پای حشمت خان نشست.حشمت دستش رو دور کمر آیدین حلقه کرد و به سمت خودش کشید، به طوری که باسن آیدین روی کیر نیمه شق حشمت بود.حشمت شروع کرد به نوازش کردن صورت آیدین. بعد بوسه ای از لپش گرفت و گفت “شکلات خوشمزه من”آیدین خنده ای کرد و خودش رو توی بغل حشمت رها کرد.بعد از مدتی که حشمت از روی لباس آیدین رو نوارش کرد اون رو توی بغلش بلند کرد و رفت سمت تخت خواب.آیدین رو به پشت خوابوند و گفت جایی نرو الان برمیگردم.حشمت رفت سمت در اتاق و قفلش کرد. بعد یه موزیک ملایم روشن کرد تا اگر احیانا فرخ برگشت خونه متوجه چیزی نشه.بعد برگشت سمت آیدین و با نگاهی گرسنه اومد بالای تخت. کمربند حوله رو باز کرد و از تنش درآورد. کیر شق شده اش به جلو اشاره میکرد. اومد روی تخت و زانوهاش رو گذاشت دو طرف بدن آیدین. پایین تی شرتش رو گرفت و از تنش درش آورد. کیر حشمت تقریبا روی شکم آیدین بود و سر کیرش نزدیک نافش بود.زیر بغل آیدین رو گرفت و کمی بالا کشیدش. بعد دو تا مچهاش رو گرفت و دست های آیدین رو برد بالای سرش قفل کرد. لبهاش رو گذاشت روی لباش و بوسه عمیقی ازش گرفت. بعد گردنش رو بوسید و راهش رو به سمت شانه و زیر بغلش برد. زبونش رو درآورد و به شوخی آیدین رو قلقلک داد. از پیچ و تاب خوردن آیدین زیر هیکل خودش لذت میبرد. یه بچه آهو که توی چنگ پلنگ افتاده.
بعد از مدتی لب بازی و شوخی از روی آیدین بلند شد و اومد کمی پایینتر، دکمه شلوارش رو باز کرد و کشید پایین. خندهای از سر تعجب کرد و گفت پدر سوخته شرت هم که نپوشیدی.آیدین کمی سرخ شد و گفت آره دیگه و سرش رو انداخت پایین.کیر کوچکش نیم خیز بود. حشمت آیدین رو کامل خوابوند وسط تخت. بعد خودش اومد روش و پاهاش رو گذاشت در دو سمت رونهاش. از بالا که نگاه میکرد کیر بزرگش که نبض میزد در کنار کیر کوچیک و سفید آیدین صحنه تحریک کننده ای بود.به آرومی خوابید روی آیدین به طوری که کیر بزرگ و داغش چسبید به کیر گرم آیدین. آهی از سر شهوت کشید و گفت جووووون چه حالی میدی خوشگل پسر. آیدین هم از لذت توی آسمونها بود. زیر هیکل مردونه حشمت خان احساس دخترونه لذت بخشی داشت. گرمای لذت بخشی رو توی شکمش و رونهاش حس میکرد و از شدت لذت لرزش خفیفی وجودش رو گرفته بود.
بعد یه مدت حشمت از روش بلند شد و گفت جونم. بعد این مالیدن حالا بریم برای گاییدن؟منتظر جواب نشد و آیدین رو به شکم چرخوند. وای چی میدید. عجب کون نازی داشت این پسر. مثل مامانش روز به روز جیگرتر میشد.از پشت که نگاه میکرد اصلا معلوم نبود که این هیکل یه پسره. انگار یه دختر زیرت خوابیده.روی باسن آیدین نشست و خم شد، طوری که کیرش لای چاک کون نرمش بود. در گوشش گفت دوست داری بزارم لاش یا بکنم توش؟آیدین میدونست آخرش این حشمت خانه که تصمیم نهایی رو میگیره و گفت هر جور دلتون میخواد.حشمت پشت گردنش رو بوسید و ژل لوبریکانت رو از کشوی پاتختی درآورد و کمی ریخت لای چاک کون آیدین.بعد با دستهاش لمبرهای قلمبه رو گرفت و چند بار کیرش رو لای کون آیدین بالا و پایین کرد. حالش عالی بود. از اون زیرخوابهای درجه یک بود.
مجدد ژل رو برداشت و گفت حالا وقت اصل کاریه گل پسر. ضربه ای روی کون آیدین زد و گفت پاشو. آیدین با اضطراب چهار دست و پا شد و کونش رو داد عقب.از طرفی از شدت لذت سر کیرش خیس شده بود و قطره ای آب شفاف از سر کیرش آویزون بود.حشمت کیر آیدین رو کمی مالید و گفت ای شیطون خودت رو هم که خیس کردی.بعد کمی ژل روی سوراخش ریخت و با انگشت شروع کرد جا باز کردن. آیدین هم آخ و آوخ ریزی میکرد ولی معلوم بود داره لذت میبره.بعد از اینکه سوراخش به اندازه کافی باز شد حشمت رفت پشت سر آیدین و نوک کیرش رو گذاشت روی سوراخ کونش. با دوتا دستاش کمر آیدین رو گرفت آروم شروع کرد به فشار دادن.آیدین هم احساس خوبی داشت از اینکه حشمت خان مثل یه دختر داره به کارش میگیره و بهش فرو میکنه و هم کمی احساس درد میکرد و لبش رو گاز میگرفت.وقتی نصف کیر حشمت تو رفته بود خم شد و در حالی که از شهوت نفس نفس میزد توی گوشش گفت دارم میتپونم بهت.بعد از کمی صبر آروم شروع کرد به تلمبه زدن. امشب نمیخواست تا خایه کیرش رو تو بکنه. دوست نداشت آیدین فردا نتونه درست راه بره. میخواست پسره هم لذت ببره.
یه مدت که تلمبه زد و نزدیک اومدن آبش بود کیرش رو کشید بیرون و نوکش رو فشار داد تا حسش کم بشه و آبش نیاد. بعد به آیدین گفت برگرده. یه بالشت گذاشت وسط تخت و آیدین رو به پشت خوابوند، جوری که کمرش کمی بالا بیاد.خودش هم بین پاهاش نشست و به آیدین گفت پاهاش رو پشتش حلقه کنه. بعد کیرش رو با سوراخش تنظیم کرد و دستهاش رو پشت آیدین حلقه کرد و در حالی که لبش روی لبهاش بود با یه فشار مجدد کیرش رو فرو کرد توی کون آیدین.از لذت آهی کشید و در حالی که همچنان آیدین رو می بوسید آروم شروع به تلمبه زدن کرد. در گوشش گفت خوشت میاد عروس خانم؟ از گاییدن کس پسرونه ات کیف میکنی؟
در همین حال کیر آیدین هم بین شکم هاشون مالیده میشد. آیدین با شنیدن این حرفها نتونست جلوی خودش رو بگیره و آبش با شدت بیرون زد و شکمهاشون رو حسابی خیس کرد.حشمت هم میدونست دیگه بیشتر از این نمیتونه جلوی خودش رو بگیره. کمرش رو راست کرد و از زیر دست انداخت و لمبرهای آیدین رو توی مشت گرفت. بعد با چند ضربه قوی تلمبه زد و وقتی خیلی نزدیک بود کیرش رو بیرون کشید. کیر بزرگ و داغش رو که وحشیانه نبض میزد روی کیر آیدین گذاشت به طوری که تخمهای سنگین از آبش روی تخمهای کوچیک و گرم آیدین بودن. بعد با چند آه بلند ارضا شد و آب بود که با جهش های مکرر ازش خالی میشد.از شدت پاشیدن تا روی سینه آیدین پر از آبش شد.
در حالی که قلبش به شدت میزد و نفس نفس میزد مدتی همین طور در خلسه بعد ارگاسم باقی موند تا اینکه کمکم از بین پاهای آیدین بلند شد و کنارش افتاد روی تخت. کامل ارضا شده بود.
بعد از اینکه خودشون رو کمی پاک کردن دوتایی رفتن و یه دوش گرفتن. زیر دوش هم کمی شیطونی کردن. حشمت کیر کوچیک و خوابیده آیدین رو براش میک زد. آیدین هم یه کم روی زانو نشست و کیر نیم خیز شده حشمت رو براش کمی ساک زد، در حالی که با دوش آب تخم ها و فاصله پشت بین سوراخ رو قلقلک میداد.
بعد از حمام دوتایی برگشتن روی تخت و لخت رفتن زیر لحاف. حشمت گفت امشب دوست دارم تا صبح توی بغل خودم بخوابی. آیدین هم از خدا خواسته خودش رو انداخت بین بازوهای مردونه حشمت.
–آیدین جون امشب خیلی حال دادی بهم. انگار تازه عروس رو توی ماه عسل کردم. حسابی شیره ام رو کشیدی. تخم هام سبک شد.
-قابل شما رو نداشت حشمت خان. وظیفه ام بود.
–آیدین جون میخوام یه چیز جدی بهت بگم. فکر نکن من تو رو فقط برای زیرخوابی میخوام ها. وقتی این جوری مایه میذاری من تو رو دوست و رفیق خودم حساب میکنم و هوات رو همه جوره دارم.
-مثلا چجوری؟
–یعنی غیر الان که توی خونه ام کار میکنی، بزرگتر هم که بشی هوات رو دارم. برات شغل جور میکنم. خواستی زن بگیری کمکت میکنم. خلاصه همه جوره حواسم بهت هست.
-آیدین خندید و گفت من که زن نمیگیرم. یکی باید خود من رو بگیره.
دوتایی خندیدن و حشمت بوسه ای از آیدین گرفت. بعد یه چیزی به خاطرش رسید.
–آیدین میخوام یه راز مردونه رو بهت بگم. مهم نیست چه گرایشی داری و میل جنسی تو چی هست. اینرو بدون که تا زمانی که خیانتی در کار نباشه هر کاری که برات لذت داره محترمه. و اینکه ممکنه تمایلات تو در طول زمان تغییر هم بکنه.
هیچ چیزی مردونه تر از این نیست که کون یه مرد دیگه بذاری.حتی بذار یه راز رو بهت بگم که آدمهای کمی ازش خبر دارن. حاج مسعود شوهر افسانه خانم رو حتما میشناسی. ما از خیلی سال پیش که جوون بودیم با هم رفیق بودیم. دوستی ما آنقدر محکمه که من کون مسعود هم گذاشتم. اون هم همینطور. افسانه و مهری هم از گذشته ما خبر دارن. حتی توی این سن هم گاهی چهار تایی شیطونی میکنیم. ولی این رو بدون که این رابطه محکمترین دوستی ها رو میسازه. حالا بگیر بخواب که فردا صبح زود باید بدون اینکه فرخ بفهمه بری بیرون.
فصل سوم
مهری دم در خونه حاج مسعود به راننده گفت که بایسته. با موبایلش شماره افسانه رو گرفت و گفت عزیزم من دم در هستم. درب پارکینگ رو بزن تا راننده بیاد پای پله ها، وسایل دستم دارم و بارم سنگینه.درب فلزی حیاط باز شد و ماشین از مسیر منحنی بین باغچه ها رفت تا پای پله های ورودی.مهری خانم پیاده شد و چادرش رو مرتب کرد. بعد چند پاکت کادویی رو از داخل ماشین برداشت و نگاهی به بالا انداخت. افسانه خانم بالای پله ها کنار ورودی ایستاده بود و با خنده به مهری خوش آمد گفت. وقتی به هم رسیدن بعد از احوالپرسی مهری پرسید مهتاب و زری خانم رسیدن؟ افسانه گفت بله مادر شوهر گرامی و یواشکی نیشگونی از پهلوی مهری گرفت.مهری لبش رو گاز گرفت و گفت زشته، بذار بریم داخل. تو آخر آبروی من رو جلو اینها میبری.
وقتی وارد شدن چادرش رو از سرش برداشت و گفت مرد که نداریم امروز؟ افسانه گفت خیالت راحت، زنونه زنونه هست. مهری گفت پس من برم لباسم رو عوض کنم بعد میام پیش مهمونا.افسانه گفت بیا بریم اتاق ما. بعد با انگشت گوشه چشم مهری رو پاک کرد و گفت این خط چشمت رو هم باید برات دوباره بکشم.افسانه و مهری رفتن اتاق خواب طبقه بالا. وقتی وارد شدن چشم مهری به تخت خواب به هم ریخته افتاد، روی تخت هم یکی از لباس خوابهای توری افسانه با بند پاره شده افتاده بود. مهری نگاه معناداری به افسانه کرد که یعنی اینجا چه خبر بوده؟ افسانه خندید و گفت همش تقصیر حاج مسعوده. دیشب پدرم رو درآورد. معلوم نبود چیکار کرده که تا خود صبح دست از سرم برنداشت. کس و کون برای من نذاشت. با اون نیم وجب کیرش چنان جیغم رو درآورد که فکر کنم همه همسایه ها خبر دار شدن.بعد مکثی کرد و گفت ولی لامصب خوب کلفته ها، خودت که بهتر میدونی و با صدای بلند خندید. مهری انگشتش رو به نشانه سکوت روی لبش گذاشت و با لبخندی گفت آروم تر، ببین میتونی آبروی ما رو ببری.
بعد از اینکه مهری خانم کت و دامن مهمانیش رو پوشید و با کمک افسانه آرایشش رو تجدید کرد هر دو به سالن طبقه پایین رفتند. مهمانی خودمونی و زنونه ای بود تا مهتاب رو به عنوان عروس آینده به جمع دوستان معرفی کنند. به علاوه اینکه رسم لازمی هم باید انجام میشد که مهری از افسانه خواسته بود تا در انجامش کمکش کنه.با ورود مهری، مهتاب و زری خانم مادرش به استقبالش اومدن و احوالپرسی گرمی انجام دادن. بعد از تعارفات معمول مهری دست مهتاب رو گرفت و پیش خودش نشوندش.
–خب، حال عروس گلم چطوره؟ -ممنون. به مرحمت شما. حشمت خان خوبن؟ فرخ میگفت مث که چند روزی هست مغازه نرفتن.–آره عزیزم، یه کم گرفتاری های متفرقه داشت. خب مهتاب جان، مواظب فرخ ما هستی؟ -بله، چطور مگه. نگفته اذیتش میکنم که ؟ (با خنده)
مهتاب با یادآوری خاطره ای ناخودآگاه کمی سرخ میشه و سرش رو پایین میندازه.هفته گذشته با فرخ دوتایی رفته بودن خارج شهر برای پیک نیک. از قبل در حد بوسیدن و نوازش ابراز علاقه میکردن ولی مهتاب دوست داشت که قبل از شب زفاف هم کمی رابطه جدی تر داشته باشند. ولی فرخ به بهانه های مختلف از یک حدی جلوتر نمیرفت. مهتاب حتی شک داشت که شاید فرخ نمیدونه که چطور باید با یک دختر رابطه داشته باشه و ارضاش کنه.
مهمانی با صحبتها و غیبتها گذشت. بعد از شام هم خانمها موزیک گذاشتن و انتهای مهمانی رو به رقص و پایکوبی گذروندن. ساعت نزدیک ۱۰ بود که کم کم مهمان ها خداحافظی کردن و رفتند.با رفتن آخرین مهمان زری خانم چیزی در گوش مهتاب گفت و سپس برگشت سمت مهری و افسانه و گفت هر وقت شما آماده باشید مهتاب جانم هم آماده هست.مهری گفت بله حتما، سپس اشاره ای به افسانه کرد که دست مهتاب رو گرفت و به طبقه بالا راهنماییش کرد. خودش هم رفت نزدیک زری خانم و با آرامش توضیح داد که ببینید زری جان، این رسم که عروس رو برانداز کنیم و اطمینان از مساله بکارت رو شما بهتر از من در جریان هستید. ولی من عروس عزیزم رو دست غریبه نمیدم، به خاطر همین از افسانه جان خواهش کردم که در عالم دوستی این زحمت رو قبول کنه. ولی چون کمی مقدمه چینی داره تا با هم راحت باشند و بعد افسانه دختر گلتون رو ببینه شما بهتره تشریف ببرید منزل. من خودم فردا صبح میرسونمش منزلتون. خیالتون راحت باشه، مهتاب جان عین دختر منه.با این توضیحات زری خانم هم خداحافظی کرد و رفت. مهری هم بعد از بدرقه زری خانم رفت طبقه بالا و وارد اتاق خواب مهمان شد.
وقتی مهری وارد اتاق شد افسانه داشت پرده ها رو میکشید. موزیک آرومی هم در حال پخش بود که افسانه برای سبک کردن فضا روشن کرده بود. مهری توی دلش گفت با اینکه اهل شوخی و شیطونی هست به وقتش هم خوب به کارش وارده.مهتاب هم گوشه تخت نشسته بود و سرش پایین بود و دستهاش رو روی هم گذاشته بود. معلوم بود مضطربه، تا حدی هم حق داشت.مهری به آرامی در رو بست و با لبخند به سمت مهتاب برگشت و گفت، خب مهتاب جان مادرت هم فرستادم بره خونه تون، فردا صبح هم خودم میرسونمت. اصلا نگران نباش، این رسم رو همه عروسهای خانواده انجام دادن و دلیلی برای نگرانی نیست. اصلا عجله ای هم نداریم، هر موقع که خودت راحت بودی بگو تا شروع کنیم.مهتاب نگاهی به مهری و سپس افسانه انداخت و گفت، بله متوجهم. مادرم برام توضیح داده. ولی حتما ضروری هست که شما این کار رو انجام بدید؟افسانه خنده ای کرد و گفت مهتاب جان، مهری جون خیلی خاطرت رو میخواد که انقدر با محبت و خودمونی داره این کار رو انجام میده. یادمه سر مراسم من مادر حاج مسعود یه قابله آورد و من رو باهاش برد توی اتاق. همه فامیل و خواهراش هم طبقه پایین بودن. وقتی کارمون تموم شد و اومدم بیرون میخواستم از خجالت آب بشم برم تو زمین.
مهتاب کمی من من کرد و گفت، پس هر جور خودتون صلاح میدونید. مهری گفت، مهتاب جان چطوره فعلا آهسته شروع کنیم و جلو بریم. اگر موافقی فعلا پیراهن قشنگت رو در بیار تا ما عروس قشنگمون رو یه برانداز بکنیم و بفهمیم که چه انتخاب خوبی داشتیم.مهتاب با کمی اضطراب بلند شد و شروع به باز کردن کمربند پیراهنش کرد. بعد دست برد پشتش تا زیپش رو باز کنه ولی آشکارا دستهاش میلرزید. افسانه به سرعت جلو رفت و دستش رو روی شونه هاش گذاشت و گفت، عزیزم بذار من کمکت میکنم. سپس مهتاب رو برگردوند و زیپ پیراهن شبش رو باز کرد. بعد به آرامی شانه های لباس رو بلند کرد و مهتاب دستهاش رو بیرون کشید.افسانه پیراهن رو تا زانو پایین آورد و مهتاب پاهاش رو بیرون کشید و در حالی که با خجالت یک دستش رو جلوی شرتش و دست دیگه رو جلوی سوتینش گرفته بود به سمت مهری چرخید. مهری خانم لبخندی زد و گفت عزیزم خجالت نداره، ما همه اینجا زنیم. لطفا لباس زیرت رو هم دربیار. مهتاب کمی مکث کرد، گویا داشت با خودش کلنجار میرفت، ولی بالاخره دستش رو برد پشتش و سوتینش رو باز کرد و با یک حرکت اون رو درآورد و انداخت روی تخت. سپس دو طرف شرتش رو گرفت و پایین کشید، اون رو توی مشتش گرفت و بعد از لحظه ای مکث پرتش کرد کنار تخت و خنده کوچیکی کرد. گویا قبول کرده بود که بهتره خودش رو بسپره دست مهری و افسانه تا این مراسم زودتر تموم بشه.
مهری کمی جلوتر اومد و مهتاب رو برانداز کرد، سپس گفت آفرین عروس گلم، حالا آروم یه چرخ بزن تا بهتر ببینمت. مهتاب به آرومی چرخی زد. موهای بلند مشکی که تا بالای کمرش می رسید، باسنی که لمبرهاش مثل دو تا گلابی نو رسیده بودند، پاهایی کشیده، و سینه هایی کوچک که بدون سوتین هم نوکشون که حالا زیر نور ملایم اتاق بهتر معلوم بود به جلو اشاره میکردن.مهری و افسانه با لبخند نگاهی از سر رضایت به هم انداختند و مهری خانم گفت هزار ماشالا به عروس گلم، یه پارچه جواهره. افسانه خانم هم تبارک الهی گفت و در حالی که به آرامی دور مهتاب میگشت با دقت داشت براندازش میکرد. بعد برگشت سمت مهری و با خنده گفت خوش به حال آقا داماد ما و سه تایی خندیدند. مهتاب کمی سرخ شد و با خجالت سرش رو پایین انداخت.افسانه خانم جلو رفت و دستش رو زیر چونه مهتاب گذاشت و گفت سرت رو بالا بگیر عزیزم. چنین فرشته ای باید مغرور و سربلند بایسته. فرخ مثل پسر منه ولی میخوام جلوی مادرش بگم که این عروس از دامادمون خیلی سرتره. همگی خنده ای کردند و مهری گفت واه افسانه جون، این چه حرفیه. پسرم شاه پسره.
مهتاب با اینکه همچنان لخت وایساده بود دیگه از نگاه های مادر شوهر آینده اش و افسانه خانم چندان احساس ناراحتی نمیکرد. چند قدمی رفت و جلوی آینه قدی که پایین تخت بود ایستاد و خودش رو برانداز کرد. مهری و افسانه هم پایین تخت نشسته بودن و تماشاش میکردن. مهری نگاهی به افسانه انداخت و با ابرو به مهتاب اشاره کرد. افسانه هم به نشانه تایید سری تکان داد و سپس با لحنی آروم گفت مهتاب جون، لطفا بیا کمی بشین اینجا و با دستش زد روی تخت. مهتاب برگشت و نگاهی بهشون انداخت و بعد از مکثی کوتاه روی تخت بین افسانه و مهری نشست. افسانه رو به مهتاب کرد و خیلی شمرده گفت، خب مهتاب جان، یه قسمت دیگه هم از این مراسم مونده که چاره ای جز انجامش نداریم. به خصوص اینکه حشمت خان در جلسه ای که برای توافق بر سر مهریه با خانواده شما داشتند این رو جزو شروط گذاشتن. اون هم تایید مساله بکارت هست که مهری جان از من خواستن که بهشون کمک کنم تا مساله بین خودمون بمونه.با این حرف افسانه از تخت پایین اومد و پای تخت روی زمین نشست، بعد در حالی که دستش رو روی زانوی مهتاب گذاشته بود گفت اجازه هست؟مهتاب اول نگاهی به مهری انداخت که سرش رو به نشانه تایید تکون داد، سپس نفس عمیقی کشید و گفت اشکالی نداره، من آماده ام. افسانه به آرامی زانوهای مهتاب رو از هم باز کرد تا کس کوچک و اپیلاسیون شده اش معلوم بشه. بعد به مهتاب گفت، عزیزم کمی برو عقب و به پشت بخواب. مهتاب دراز کشید به صورتی که کمرش پایین تخت قرار داشت و افسانه بین پاهای باز شده اش نشسته بود. بعد با انگشت لبهای کسش رو باز کرد و به مهتاب گفت حالا مثل وقتی که میخوای ادرار کنی یه فشار کوچک بیار، مهتاب همین کار رو کرد. افسانه به وضوح پرده بکارت رو دید و با لبخند به مهری نگاه کرد و سرش رو به نشانه تایید تکون داد.مهری نفس راحتی کشید و خم شد و پیشونی مهتاب رو بوسید و گفت قربون عروس با شخصیتم برم. سپس بلند شد و گفت خب فکر کنم امشب به اندازه کافی مهتاب جون رو اذیت کردیم. بهتره ما بریم و بذاریم مهتاب جون استراحت بکنه. با این حرف افسانه هم بلند شد، لبخندی به مهتاب زد و گفت عزیزم توی حمام اتاق حوله تمیز هست. میتونی دوش بگیری و راحت تا صبح بخوابی. خودم برای صبحانه صدات میکنم. مهتاب در حالی که نیم خیز شده بود تشکر کرد، مهری هم دم در ایستاده بود و بعد از شب بخیر گفتن هر دو از اتاق بیرون رفتند و در رو پشت سرشون بستن.
فصل چهارم
مهری و افسانه وارد اتاق خواب مستر شدن و در رو به آرامی بستن. افسانه رو به مهری کرد و گفت خب این هم از عروس آکبندت، خیالت راحت شد؟ مهری نفس عمیقی کشید و گفت باورت نمیشه چه باری رو از روی دوشم برداشتی. جوان های الان رو که میشناسی، دیگه این سنتها براشون اهمیت نداره. واقعیتش برای خودم هم مهم نیست، مگه ما خودمون قبل از ازدواج آفتاب مهتاب ندیده بودیم، ولی حشمت پدر من رو درآورد که حتما باید باشه. البته با اون مهریه که زری خانم برید حق هم داره.بعد با خنده گفت شاید هم میخواست ببینه اگر دست خورده هست تخفیف بگیره و هر دو غش غش خندیدن.بعد از اینکه اشکهای خنده اش رو پاک کرد, در حالی که هر دو روی تخت نشسته بودن پرسید، راستی حاج مسعود رو امشب کجا فرستادی؟ افسانه گفت رفت هتل تهران، فکر کنم از خداش هم بود. بهانه هم آورد که صبح زود باید بره نمایشگاه برای حسابداری و رضا شاگردش رو هم با خودش برد. ولی اونجوری که به خودش رسید میدونم میخواد شیطونی کنه. یکی نیست بگه آخه مرد، ما که چیزی از هم مخفی نداریم، خب بگو هوس کون پسر کردی، من که حرفی ندارم، نوش جونت. یه مدت هم زحمت من کمتر میشه.
مهری لبخند معنا داری کرد و گفت خب شاید هم هوس چیز دیگه کرده که خجالت میکشه بهت بگه. افسانه یه کم فکر کرد و بعد قاه قاه خندید. مهری دستش رو روی دهنش گذاشت و گفت هیس، آرومتر، مهتاب رو بیدارش میکنی.افسانه به زور خنده اش رو خورد و گفت همش تقصیر حشمت خانه، این شوهر ما یه مدت یادش رفته بود، سفر قبلی که رفتیم دوباره مسعود مزه کیر رو چشید هر چند وقت فیلش یاد هندستون میکنه.تازه به من میگفت از این دیلدو کمری ها بگیر اگر دلش خواست بیاد پیش خودم.مهری گفت مگه نداری؟ افسانه گفت چرا دارم، ولی تا حالا نشونش ندادم. میخوام این دفعه که دلش خواست سورپرایزش کنم. بعد خنده شیطنت آمیزی کرد و گفت تو چی مهری جون؟ تو هم سورپرایز دوست داری؟ بعد به شوخی با دست زد روی کس مهری و غش غش خندید.
مهری ناگهان مچ دست افسانه رو گرفت و با شیطنت گفت، دست به مهره بازیه ها!افسانه خنده اش رو قطع کرد و گفت، واقعا؟ من که از خدامه. خیلی وقته هوس بغل زنونه کردم. اون دختره هم که بهت گفته بودم تو استخر باهاش آشنا شدم، چند وقته دیگه نمیاد.مهری بلند شد و آروم کلید در رو چرخوند و در حالی که کفشهاش رو می کند و دکمه های کت لباسش رو باز میکرد رو به افسانه گفت، فقط کولی بازی در نیاری ها، مهتاب اون سمت خوابه یه موقع چیزی نشنوه.افسانه با شیطنت گفت بهت قول نمیدم ولی نهایت سعی خودم رو میکنم. مهری در حالی که داشت روتختی رو کنار میکشید بالشتی به سمتش پرت کرد و گفت ای پدر سوخته.
هر دو لخت شدن و رفتن زیر ملافه و به پهلو روبروی هم دراز کشیدن. مهری دستش رو روی گونه افسانه گذاشت، توی چشماش خیره شد و با لحنی جدی گفت امشب کمک بزرگی به من کردی که از هر کسی بر نیومد. خوب میدونی که از خواهرم به من نزدیکتری. خیلی دوست دارم عزیزم. سپس لبش رو روی لبهای افسانه گذاشت و عمیق بوسیدش. افسانه هم خودش رو نزدیکتر کرد، دستش رو گذاشت پشت گردن مهری و محکمتر بوسیدش. سپس یه پاش رو به آرومی برد بین پاهای مهری به طوری که قسمت بالای رونش کس مهری رو لمس میکرد. اونوقت شروع کرد با حرکات آرام پاش کس مهری رو مالیدن.مهری آهی از لذت کشید، دستش رو پایین آورد و باسن افسانه رو گرفت و اون رو به طرف خودش کشید. حالا کس افسانه هم با بالای پای مهری تماس داشت و با حرکت هر دوشون چوچوله هاشون تحریک لذت بخشی میشد. بعد از مدتی که به این کار ادامه دادن ناگهان افسانه چنگی به کون مهری زد و در حالی که پاهاش میلرزید ارضا شد. آب لزجی هم از کسش روی پای مهری بیرون زد.مهری هم از این اتفاق هیجان زده شد و در حالی که خودش رو به افسانه فشار میداد به یه مینی ارگاسم رسید. در حالی که افسانه نفس نفس میزد مدتی کنار هم دراز کشیدن. وقتی نفسش به حالت عادی برگشت گفت، واقعا عین برگ گل میمونی عزیزم، مدتها بود اینجوری نشده بودم و آبم نیومده بود. آغوش لطیف زن واقعا مزه دیگه ای داره.بعد نگاهی به مهری انداخت و گفت, ای وای خدا مرگم بده، اصلا حواسم نبود. تو هنوز نشدی عزیزم ؟مهری خندید و گفت، چرا شدم، فقط کوچولو بود. افسانه لبهاش رو غنچه کرد و گفت قربون کوچولو گفتنت. عین دخترهای ۱۴ ساله خجالتی شدی؟ الان درستش میکنم.
مهری گفت چطوری؟ افسانه گفت میخوام بخورمش. مهری چشمش با شیطنت برقی زد و گفت، چی رو میخوای بخوری؟ افسانه هم که فهمیده بود مهری دلش چی میخواد گفت، میخوام کوسسسست رو بخورم عزیزم. میخوام کوس مادر شوهر مهتاب رو بخورم. کی بشه که دو تایی اون کس ناز مهتاب رو هم بخوریم. مهری خنده ای کرد و دستش رو گذاشت بالای سر افسانه و به پایین فشارش داد و گفت پس منتظر چی هستی. برام خوووووب بلیسش. افسانه در همون حال که چشم از چشم های مهری بر نمیداشت با لبخند رفت پایین و بین پاهای باز مهری دراز کشید. کوسش رو بویی کشید و بعد زبونش رو دراورد و در امتداد خطش به آرومی کشید. مهری از لذت یه لحظه لرزید. اون هم مدتی بود که زنی براش نخورده بود. پیش خودش این فکر از ذهنش گذشت که “طوبی، از این به بعد، دهنت رو گاییدم”.افسانه نفس گرمش رو روی کس مهری، ها کرد. بعد یه انگشتش رو به آرومی وارد کسش کرد. کمی انگشتش رو به سمت بالا کمونی کرد و در حالی که داشت جیاسپات مهری رو مالش میداد زبونش رو روی چوچولش گذاشت و شروع به لیسیدن کرد. مهری از شدت لذت جا خورد. کسش از داخل و بیرون همزمان تحریک میشد و لذت وصف ناپذیری داشت. برای اینکه صداش بیرون نره با یک دستش گوشه ملافه رو گذاشت دهنش و در حالی که تخت رو چنگ میزد با دست دیگه اش سر افسانه رو به پایین فشار میداد و با صدایی خفه میگفت، آره، آره، بخور، بکن، بخورش، بخوررش، بخوررررررش.مهری با جیغی خفه، در حالی که کسش رو به صورت افسانه فشار میداد به شدت ارضا شد. شاید برای یک دقیقه بی حرکت موند، بعد ملافه رو کنار زد و در حالی که نفس نفس میزد افسانه رو نگاه کرد که از پایین داشت با خنده نگاهش میکرد. دور لبهاش از آبی که ازش بیرون اومده بود میدرخشید. مهری بهش اشاره کرد که بیاد بالا. دستهاش رو گذاشت دو طرف صورتش و بوسه عمیقی از لبهاش گرفت. توی فکرش اومد که “مزه خودم هم خوبه ها. چه شیرینم!”
افسانه کنار مهری دراز کشید و در حالی که با سینه های مهری به آرومی بازی میکرد گفت مثکه خیلی نیاز داشتی که خودت رو خالی کنی. مهری گفت آره. ظهر هم حشمت سر به سرم گذاشته بود ولی وقت نبود که کاری باهاش بکنم. تمام مدت هم که توی ماشین داشتم میومدم کسم دل دل میکرد. این دختره هم که با اون هیکل نازش پاک هوش از سرم برد. خدا خیرت بده که به دادم رسیدی.
افسانه گفت تا باشه از این زحمتها و با خنده گونه مهری رو بوسید و گفت بهتره زودتر بخوابیم. فردا کلی کار داریم. هر دو همدیگه رو در آغوش گرفتند و به خواب عمیق و لذت بخشی فرو رفتند.
فصل پنجم
صبح مهری با صدای دوش آب از خواب بلند شد. افسانه در حمام بود. مهری خمیازه ای کشید و با یادآوری اتفاقات دیشب لبخندی روی لبش نشست. از تخت پایین اومد و به سمت حمام رفت. افسانه داشت زیر دوش آواز آرومی میخوند. مهری با نوک انگشت به درب کابین زد، افسانه برگشت و متوجه حضور مهری شد. در کابین رو کشید و گفت، بفرمایید داخل، دم در بده.هر دو خندیدند. مهری وارد کابین شد و زیر آب گرم روبروی افسانه ایستاد. همدیگه رو در آغوش گرفتند و لبهاشون رفت روی هم و برای دقایقی زیر دوش همدیگه رو بوسیدند. در حالی که دستهاشون تکه تکه بدن همدیگه رو لمس میکرد.
بعد از کمی شیطنت و دوش گرفتن هر دو لباس پوشیدند، مهتاب رو بیدار کردند و بعد از صرف صبحانه آماده رفتن شدند.مهری به افسانه گفت، امروز میتونم یکی از ماشینها رو ببرم؟ نمیخوام با راننده برگردم. افسانه گفت متعلق به خودته. اون سوییچ سفیده رو بردار، بنزینش هم پره.
در راه برگشت مهتاب کمی راحت تر بود. بعد از اتفاقات دیشب احساس نزدیکی بیشتری به مهری میکرد. در راه منزل زری خانم بودند که ناگهان مهتاب گفت، مهری جون، میشه برای چند دقیقه کنار بایستید؟
–حتما عزیزم. چیزی شده؟-نه. ولی میخوام در مورد یه موضوعی باهاتون صحبت کنم.
مهری ماشین رو در گوشه خلوتی زیر سایه درختی نگه داشت. کولر رو روی دور ملایم گذاشت و روش رو به مهتاب کرد.
–خب عزیزم بگو جریان چیه؟-من. من میخواستم… من میخواستم بپرسم فرخ جان واقعا من رو دوست داره؟–این چه حرفیه. فرخ عاشقانه تو رو دوست داره. چی باعث شده این سوال رو بپرسی.-واقعیتش اینه که منم فرخ رو خیلی دوست دارم. بعضی وقتها که با هم تنها هستیم دلم میخواد این عشق رو به طرز جدی تری ابراز کنم…متوجه هستید که؟–خب، بله. منظورت سکس هست؟-سکس کامل که نه. ولی … روم نمیشه جلوی شما بگم.–متوجهم منظورت چیه. توی شرایط سنی شما طبیعیه. صیغه هم که خوندید و مشکلی نداره. حالا مسئله چیه؟-مساله اینه که آقا فرخ انگار علاقه ای به این کار نداره. یعنی هر وقت من پیشنهاد میدم و پا پیش میذارم به بهانه ای عقب میکشه. دارم فکر میکنم شاید من رو دوست نداره–نه عزیزم تو رو دوست داره. فقط مساله اینه که فرخ چون پدرش خیلی روی اینکه با کیا بگرده حساسیت داشت پسر نسبتا چشم و گوش بسته ای هست. ولی خیالت راحت باشه، تا شب زفاف خیلی مونده و تا اون موقع پدرش باهاش صحبت میکنه.شما هم جوونید و یه عمر وقت دارید که همدیگه رو کشف کنید.
مهتاب از مهری تشکر کرد و دوباره به راه افتادن. مهری دم در خونه زری خانم از مهتاب خداحافظی کرد و به سمت خونه راه افتاد.ولی توی مسیر با خودش فکر میکرد، “انقدر حشمت نگران بود که این پسر قاطی جک و جنده ها از راه به در نشه و مواظب رفت و آمدش بود که از اون سمت بام افتادیم پایین. حالا یکی باید به این آقا پسر باکره ما راه و چاه با زن بودن رو نشون بده.”
مهری رسید خونه. ماشین رو تو پارکینگ گذاشت و سوییچش رو توی جاکلیدی آویزون کرد و به طوبی گفت، طوبی خانم، ماشین افسانه خانم توی پارکینگ هست، هر وقت فرستادن دنبالش سوییچ رو بدید و راهنمایی کنید که ببرندش.طوبی چشمی گفت و احوال مهتاب رو پرسید و خواست برگرده توی آشپزخونه که مهری گفت، راستی طوبی خانم دیشب کی پیش آقا موند. طوبی سرش رو پایین انداخت و گفت خانم آیدین اومد و پیش آقا موند. من که صبح اومدم رفته بود ولی با تلفنش که صحبت کردم خیلی سرحال و خوشحال بود. خدا سایه شما رو از سر ما کم نکنه.
مهری ته دلش خندید و پیش خودش فکر کرد اگر آیدین این همه بهش خوش گذشته ببین حشمت چه حالی باید کرده باشه. البته منم دیشب بیکار نبودم و حسابی از خجالت مهری کوچولو در اومدم.
در همین فکرا بود که حشمت از بالای پله ها دیدش و با صدای بلند گفت، به به، درود به مادر شوهر گرامی. احوال شما؟ و خنده ای کرد.مهری در حالی که از پله ها بالا میرفت با خنده گفت سلام به پدر شوهر عزیز. دیشب خیلی احوالت رو می پرسیدند.
حشمت مهری رو بالای پله ها بوسید و دستش رو گرفت و به اتاق کار خودش برد. وقتی در رو بست برگشت و پرسید، اون کار که گفته بودم انجام شد؟مهری گفت، بله حضرت آقا، خیالتون راحت. بسته بندی اورجینال، باز نشده و دست نخورده.حشمت خنده ای کرد و گفت، خودت هم بودی یا فقط افسانه بود؟ مهری گفت خودم هم بودم. عروست ماشالا هیکلش یه پارچه جواهره. خوش به حال پسرمون. حشمت گفت فقط پسرمون؟ و خندید. مهری با جدیت گفت، فعلا بله. فقط پسرمون.
مهری در حالی که داشت لباسش رو در میاورد گفت، راستی دیشب خوش گذشت؟ حشمت گفت عالی بود. این پسر حالا حالاها دلم رو نمیزنه. تو چی؟ با افسانه تنها بودی شیطونی نکردی؟ مهری خندید و گفت مگه من چیم کمتره. تو حالت رو بکنی، من نکنم؟ اونم بعد از گیر دادن بی موقع دیروزت. تا خود خونه حاج مسعود کسم نبض میزد.حشمت با خنده آروم زد روی کون مهری و گفت، تقصیر من ننداز. شما دو تا هر وقت به هم میرسید دنبال بهونه اید.مهری با شنیدن این حرف یاد حرفهای دیشب افسانه افتاد و با خنده برگشت و گفت، راستی افسانه میگفت بعد از سفر آخر دوباره حاج مسعود رو از راه به در کردی. دیشب هم با شاگردش رفته بود هتل، مثل که کونش میخارید.با گفتن این حرف دوتایی قاه قاه خندیدند.حشمت در حالی که با دست به جلوی شلوارش اشاره می کرد گفت چیکار کنم؟ هر کی خورده طالبش شده و دوباره دوتایی خندیدن.
مهری گفت از شوخی گذشته خیلی وقته سفر دسته جمعی نرفتیم. آخر هفته یه شمال بریم آب و هوامون عوض بشه؟ حشمت گفت بریم. منم خیلی وقته هوس کون مسعود و افسانه رو کردم. بریم یه گنگ بزنیم دلی از عزا در بیاریم، موافقی؟مهری با خنده گفت خدا خیرت بده حاجی، دیشب تا صبح کون بچه مردم گذاشتی، الان باز هوس کون کردی. خوبه همه اینها رو توی دست و بالت داری وگرنه من یه نفر چطور میخواستم جور همه شون رو بکشم.دوباره دوتایی قاه قاه خندیدن.حشمت گفت پس خودت هماهنگ کن این آخر هفته یا هفته بعد بریم.
مهری بعد از لباس عوض کردن رفت طبقه پایین. طوبی توی آشپزخونه داشت نهار رو آماده میکرد. مهری تلفن منزل رو برداشت و شماره افسانه رو گرفت، در همین حال از پشت پیشخون هم هیکل طوبی رو برانداز میکرد، باسن برجسته و خوش فرمش وقتی خم شد تا شعله گاز رو تنظیم کنه نگاه هوس آلود مهری رو به خودش جلب کرد. توی دلش گفت “این هم خوب تیکه ای هست ها. چطور تا حالا خودم یه دستی به سر و گوشش نکشیدم”…بعد از چند زنگ افسانه تلفن رو برداشت. مهری پیشنهاد مسافرت آخر هفته رو مطرح کرد. افسانه حسابی استقبال کرد ولی گفت که باید با مسعود هماهنگ کنه و خبرش رو میده، ولی چون یک سری کار داره احتمالا بیفته برای هفته بعد.
با پایان تلفنش مهری گوشی رو گذاشت روی پیشخوان و از درب کناری آشپزخونه رفت روی ایوان قشنگشون. گلدانهای سرحال و خوش رنگی که دور تا دور ایوون چیده شده بودند زیر نور آفتاب قشنگی خاصی داشتند. کمی خودش رو با گلدونها مشغول کرد و از نسیم ملایمی که می وزید لذت میبرد. از پنجره طبقه بالا که سمت حیاط بود صدای مکالمه و بحث حشمت با کسی پشت تلفن میومد. مهری توجه خاصی نکرد و خودش رو با گلها مشغول کرده بود. ناگهان حشمت رو دید که از در اصلی وارد حیاط شد و با عجله داره به سمت پارکینگ میره.
–چی شده حشمت جان؟ کجا با این عجله؟-این مردک بنگاهیه زنگ زده میگه زمین اسبچین فروشنده اش راضی شده. دارم میرم دنبال مسعود ببینم اگر پولش جوره قبل از تعطیلی قراردادش رو بنویسیم.–پس صبر کن با ماشین افسانه برو. صبح من باهاش اومدم.-باشه سوییچش کجاست؟ –طوبی، طوبی ! اون سوییچ سفیده رو بیار بده آقا.
ناگهان صدای شکستن چیزی اومد و طوبی بدو بدو اومد بیرون و سوییچ رو داد به حشمت.مهری پرسید صدای چی بود طوبی؟ طوبی با رنگ پریده گفت خدا مرگم بده خانم، عجله کردم خوردم به گلدون یادگاری آقا بزرگ، افتاد شکست.مهری از عصبانیت خون دوید به صورتش. حشمت گفت چه خبر شد؟ مهری گفت تو فعلا برو تا ببینم این ذلیل مرده چه غلطی کرده.با بسته شدن درب حیاط مهری به سمت داخل راه افتاد. وقتی طول آشپزخونه رو طی کرد و وارد اتاق شد طوبی رو دید که روی زمین نشسته و داره تکه های گلدان زینتی رو جمع میکنه.مهری فریاد زد آخه حواست کدوم گوری بود. وقتی رسید بالای سر طوبی داشت از خشم میلرزید. طوبی در حالی که داشت با دست تکه های شکسته گلدان رو جمع میکرد با تته پته عذرخواهی میکرد. مهری گفت حالا نمیخواد دست بزنی ، الان دستت هم می بری خونه ام رو بیشتر کثافت میکنی.آیدین کدوم گوری هست؟ بگو جارو بیاره. طوبی گفت خانم آیدین خونه نیست. سپس مهری با صدای بلند فرخ رو صدا زد. خانم، آقا فرخ هم تشریف ندارند. مهری گفت یعنی هیچ کی غیر از تو توی این خراب شده نیست؟طوبی در حالی که سرش پایین بود گفت نه خانم.
مهری خشمگین بالای سر طوبی وایساده بود و نمیدونست چیکار کنه. گلدان یادگار پدر خدا بیامرزش بود.یک دفعه با دستش موهای طوبی رو گرفت و کشون کشون بردش وسط اتاق. گفت خوبه همین امروز بندازمت بیرون؟ این بود جواب محبتهای ما؟ طوبی التماس میکرد و میگفت خانم به خدا از قصد نبود. هر طور شده جبران میکنم. تا عمر داریم نوکریتون رو میکنیم…مهری بالای سرش وایساده بود. طوبی روی زمین نشسته بود و در حالی که بالا رو نگاه میکرد التماس میکرد. مهری نمیدونست چی کار بکنه، از طرفی کاری بود که شده بود و از طرفی هم خسارت جبران ناپذیری بود.وقتی کمی از عصبانیت مهری کم شد و ضربان قلبش آروم شد نگاهش به قیافه طوبی افتاد. آرایشش با اشکهاش روی صورتش راه افتاده بود و سینه هاش از بالای پیراهنش که دکمه هاش باز شده بود معلوم بود. ضربان قلب مهری خانم دوباره تند شد. عصبانیت کم شده بود ولی بخشی جاش رو به حشریت داده بود. قدمی برداشت و بالای سر طوبی ایستاد. دوباره با دست موهاش رو گرفت و سرش رو بالا کرد.پس گفتی جبران میکنی؟ معلومه که باید جبران کنی. هر چی گفتم میگی چشم! مفهومه ؟طوبی در حالی که بینیش رو بالا میکشید گفت چشم خانم. هر کار شما بگید. هر امری بفرمایید.مهری لبخندی زد و سر طوبی رو به سمت دامنش کشید و گفت اول از همه باید آرومم کنی. این همه استرس برام خوب نیست. سپس بینی طوبی رو به جلوی دامنش فشار داد و گفت میفهمی که؟طوبی گفت بله خانم. هر چی شما بگید.
مهری طوبی رو ول کرد، دست برد پشت دامنش و زیپش رو کشید پایین. دامن افتاد روی زمین و پاهاش رو گذاشت بیرون. دوباره موهای طوبی رو چنگ زد و صورتش رو چسبوند به جلوی شرت مشکیش. بو بکش توله سگ. بو بکش غذات رو. ببین از چیزی که باید بخوری خوشت میاد.طوبی با صدای خفه ای جواب داد. بوی شرت مهری خانم مخلوطی از عرق و کمی ادرار بود که رایحه شامپو هم در پیش به دماغش میخورد. دوباره نفس عمیقی کشید و بو نه تنها ناخوشایند نبود بلکه این نزدیکی به خانم و بوی خصوصی ترین بخش بدنش براش تحریک کننده شده بود.طوبی زبانش رو درآورد و از روی شرت کس مهری رو لمس کرد. گرمای کس مهری حتی از روی شرت به وضوح قابل حس کردن بود.
مهری از این حرکت کمی جا خورد و خنده ای کرد و گفت، نه مث که حسابی به کارت واردی. سپس با یه حرکت شرتش رو درآورد و دوباره صورت طوبی رو به کسش فشار داد و گفت، حالا بخورش! یالا!حشمت گفته که براش ساکهای پر تفی میزنی. این رو هم خوب خیسش کن.سپس موهای طوبی رو ول کرد، پاهاش رو از هم کمی باز کرد و دو طرف سر طوبی گذاشت. به طوری که سر طوبی زیر کسش بود. بعد لبهای کسش رو از هم باز کرد و خودش رو روی صورت و دهان طوبی پایین آورد. طوبی زبونش رو در آورده بود و داشت با شدت لیس میزد. وقتی به چوچوله خانم میرسید لبهاش رو غنچه میکرد و چند تا میک محکم میزد و مجدد برمیگشت به لیسیدن. صدای آه آه مهری بلند شده بود.بخورش توله سگ. بخورش پدرسگ. لیس بزن حرومزاده…آخ آه آه ه ه ه. … آره، آرررره بخوررررش.مهری نزدیک اومدن بود. ولی دلش نمیخواست کارش به این زودی تموم بشه. کسش رو از روی صورت طوبی بلند کرد و ایستاد. سپس چیزی به ذهنش رسید. بقیه لباسهاش رو درآورد و در همین حال به طوبی هم گفت بکن اون آشغالها رو از تنت. وقتی هر دو کامل لخت شدند به طوبی گفت به پشت روی زمین بخوابه. سپس بالای سرش برعکس ایستاد و کونش رو آروم پایین آورد. با دستهاش سینه های طوبی رو گرفت و فشار داد. فکر کردی با یه کس لیسی ساده کارم باهات تموم میشه؟ نه جونم، حالا حالاها کارت دارم. حالا وقتشه که کونم رو برام بخوری، و با این حرف کامل روی صورت طوبی نشست به طوری که کون مهری بینی و زبون طوبی رو کامل پوشونده بود.طوبی ابتدا با زبون شروع به لیسیدن کرد ولی هر چند وقت مهری خانم جوری روی صورتش می نشست که نفس کشیدن براش سخت میشد و شروع به دست و پا زدن میکرد. مهری هم کمی خودش رو بلند میکرد تا نفسش بالا بیاد و مجدد این کار رو تکرار میکرد. دست و پا زدن طوبی زیر کون بزرگش براش لذت بخش بود. بعد از چند بار تکرار این کار و چند مینی ارگاسم کوچیک رضایت داد که از روی صورت طوبی بلند شه. طوبی نگاهی از سر التماس به مهری انداخت. مهری دستش رو دراز کرد و دست طوبی رو گرفت و از روی زمین بلندش کرد. بعد با دست صورتش رو پاک کرد و گفت، حالا خوب به جایگاه خودت آگاه شدی درسته؟طوبی سرش رو به نشانه تایید تکون داد. مهری پیشانی طوبی رو بوسید و گفت ولی هنوز یه مقدار باهات کار دارم. طوبی خواست دوباره زانو بزنه ولی مهری دستش رو گرفت و گفت اینجا نه.
مهری طوبی رو به دنبال خودش به سرویس اتاق خواب بالا برد. درب کابین رو باز کرد و به طوبی گفت زیر دوش بشینه. خوش هم بالای صورتش ایستاد و دوش آب گرم رو باز کرد. در حالی که دوش آب پشتش رو نوازش میکرد سر طوبی رو گرفت و به سمت کسش فشار داد. طوبی هم میدونست باید چه کار کنه و شروع به لیسیدن و میک زدن کرد. بعد از مدتی مهری سرش رو عقب برد ، قطرات آب روی صورتش میخورد، در همین حال آه بلندی کشید، صورت طوبی رو محکم به کسش فشار داد، کمرش قوس برداشت و خودش رو به جلو فشار داد و با فریادی روی دهن و صورت طوبی ارضا شد.بعد از اینکه نفسش به حالت عادی برگشت و نبض زدن کسش متوقف شد نگاهی به پایین انداخت و لبخندی زد و گفت، آفرین دختر خوب. حالا حرف گوش کن شدی.طوبی هم لبخندی زد. سپس مهری خانم گفت، ولی همونجا بمون، یک کار دیگه مونده تا بفهمی که از این به بعد به من تعلق داری. سپس با دو انگشتش لبهای کسش رو باز کرد و شروع کرد به شاشیدن روی صورت، گردن و سینه های طوبی. طوبی ابتدا جا خورد ولی مطیعانه نشست تا کار خانم تموم بشه. آب گرم و ادرار خانم بهش برخورد میکرد و به زیر سرازیر میشد.وقتی مهری کارش تموم شد به کمک طوبی خودش رو شست و بیرون اومد، به طوبی هم گفت که خودش و حمام رو تمیز کنه و برگرده سر کارش. وقتی طوبی کارش تموم شد و بیرون اومد خانم در حالی که حوله اش تنش بود روی تخت به خواب رفته بود، اون هم برگشت تا طبقه پایین رو مرتب کنه.
فصل ششم
بعد از ظهر بود که مهری از خواب بلند شد، خمیازه ای کشید و بلند شد. جلوی آینه نشست و صورتش رو آرایش مختصری کرد. لباس پوشید و به طبقه پایین رفت.حشمت و فرخ برگشته بودند وداشتند تلویزیون می دیدند. طوبی هم توی آشپزخونه بود. آیدین هم برگشته بود و داشت به مادرش کمک میکرد. طوبی تا خانم رو دید خودش رو به کاری مشغول کرد و سعی میکرد چشم از چشمش بدزده. مهری وارد آشپزخانه شد و در قابلمه غذا رو برداشت و گفت، به به چه بوی خوبی، خیلی زحمت کشیدین طوبی خانم. طوبی کمی جا خورد و با تته پته گفت اختیار دارید خانم، وظیفه هست. سپس نگاهی به مهری انداخت که طوری وانمود میکرد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. اونوقت بود که فهمید این قاعده جدید بازی هست. مهری در رابطه شون دری رو باز کرده بود که کلیدش فقط در دستان خودش بود. نقش اون فقط فرمانبرداری بود، پس بهتر بود او هم طوری رفتار کنه که گویا هیچ چیزی تغییر نکرده.
مهری رفت توی اتاق و پیش مردها نشست. رو کرد به حشمت و گفت راستی جریان قرارداد چی شد؟ حشمت چشم از تلویزیون برداشت و گفت، پس فردا باید با مسعود بریم اسبچین، تا فروشنده هم بیاد و کارامون انجام بشه دو سه روزی حداقل طول میکشه. شما هم هفته بعد با افسانه بیاید که برنامه تعطیلات هم سر جاش باشه. چطوره ؟مهری گفت خیلی هم خوبه. بعد به فرخ گفت تو چیکار میکنی عزیزم؟ با بابات میری یا صبر میکنی با من و خاله افسانه ؟ فرخ گفت که برای تعطیلات هفته بعد با چند تا دوستاش میخوان برن دوبی. آخرین سفر مجردی. مهری خنده ای کرد و گفت هر جور راحتی.حشمت هم رو به مهری کرد و گفت راستی آیدین رو هم با خودمون میبریم، اونجا کاری داشتیم کمک حال من و مسعود باشه. بعد وقتی فرخ نگاه نمیکرد چشمکی به مهری زد و مهری هم لبخندی زد و سرش رو تکون داد که یعنی، امان از دست شماها.
صبح پنجشنبه حشمت زودتر از خواب بلند شد، نگاهی به هیکل مهری که با یه لباس خواب توری مشکی خوابیده بود انداخت و بلند شد تا برای رفتن آماده بشه. نمیخواست مهری رو بیدار کنه ولی سر و صدا باعث شد مهری چشماش رو باز کنه و بگه داری میری عزیزم؟حشمت گفت آره قربونت برم. میرم دنبال مسعود و زودتر میریم که به ترافیک نخوریم.مهری گفت خیلی خودتون رو با آیدین خسته نکنید ها، برای ما هم که هفته بعد میایم انرژی بذارید.حشمت خندید و گفت نترس. کارامون که تموم شد میفرستمش بیاد تهران. چند روز هم استراحت میکنیم تا شما برسید و عشق و حال اصلی شروع بشه. بعد خم شد و بوسه ای از مهری گرفت.
بعد با لحنی جدی پرسید، راستی چطوره که تو به آیدین حسودی نمیکنی؟ مهری لبخندی زد و گفت تا زمانی که فقط سکس هست و چیزی رو هم مخفی نمیکنی دلیلی برای حسادت نیست. حشمت گفت مادر خدابیامرزم هم فکر میکرد ما نمیدونیم، ولی از اینکه حاج بابا گاهی شاگردش یا خوشگل پسری رو میبرد طبقه بالای حجره خبر داشت. اونم براش مهم نبود. ولی اگر بو میبرد که پای زن و دختری در میون هست قیامت میکرد. انگار کون پسر گذاشتن رو خیانت نمی دونست، چون تهدیدی برای جایگاه خودش نبود.مهری خنده ای کرد و گفت حالا اول صبحی یاد خاطرات افتادی. دیرت میشه ها.
حشمت لباس پوشید و رفت طبقه پایین. صبحانه مختصری خورد و ماشین رو برداشت و با آیدین به سمت خونه حاج مسعود راه افتاد.آیدین یه شلوار جین چسبون با تیشرت یقه هفت پوشیده بود و جوری یه وری روی صندلی نشسته بود که برجستگی کونش سمت حشمت بود. حشمت نگاهی از سر رضایت بهش انداخت و با خودش فکر کرد کسایی که از بیرون ما رو میبینند فکر میکنند پدر و پسریم. ولی اگر میدونستن که این یه کون تنگ هست که دو تا مرد جا افتاده دارن با خودشون میبرن سفر تا هر موقع دلشون خواست با کس پسرونه اش بهشون حال بده. جووووون. بعد این فکرها دستش رو برد جلوی شلوارش و کیرش رو که نیم خیز شده بود جابجا کرد. آیدین هم برگشت و نگاهی به حشمت خان کرد و لبخند معنی داری زد و بیشتر برجستگی کونش رو داد سمت راننده.
وقتی رسیدن دم خونه مسعود آیدین در رو باز کرد و رفت صندلی عقب نشست. حشمت هم تلفن مسعود رو گرفت و چند دقیقه بعد در باز شد و مسعود با چهره خندان اومد و سوار شد. بعد احوالپرسی برگشت و نگاهی به آیدین انداخت و گفت، جوووون، چه تیکه ای هم برداشتی با خودت آوردی.بعد لبهاش رو غنچه کرد و گفت چطوری قند و نبات من، شکلات من و دستش رو بوسید و به صورت آیدین که داشت میخندید کشید.حشمت زد روی زانوی مسعود و گفت بابا جون یه چند ساعت رعایت کن تا برسیم. توی راه رسوامون نکن دیگه و بلند خندید.
مسیر شلوغ نبود و قبل از ظهر رسیدند ویلا. وسایل رو گذاشتند داخل و رفتن رستوران و ناهاری خوردند. بعدش برگشتند ویلا تا در گرمای شرجی زیر کولر استراحتی بکنند.حشمت و مسعود میخواستن هر کدوم به اتاق خودشون برن که آیدین پرسید من چیکار کنم حشمت خان؟ یه دفعه هر دو خندیدن و گفتن این لعبت رو یادمون رفت. مسعود به شوخی گفت میخوای شیر یا خط بندازیم؟ حشمت خندید و گفت حالا میخوای بکنیش؟ مسعود گفت الان که خسته ام ولی بدم نمیاد توی بغلم بخوابه. حشمت گفت اصلا بیاید سه تایی اتاق من که تختش بزرگتره. آیدین هم وسط میخوابه تا ببینیم چی میشه.
هر سه رفتن اتاق خواب مستر. حشمت و مسعود کامل لخت شدن و دو طرف تخت دراز کشیدن. بعد با دست به آیدین اشاره کردن که وسطشون بخوابه.آیدین تیشرت و شلوار و شورتش رو درآورد. بدنش کاملا بدون مو بود. باسنش خوش فرم و هلویی بود. حشمت و مسعود هر دو با دیدنش کمی کیرهاشون رو جابجا کردن و وقتی آیدین بینشون خوابید از دو طرف در آغوش گرفتند و شروع به نوازشش کردند.حشمت پشت سرش بود و داشت گردنش رو میبوسید. کیرش که حالا بلند شده بود رو زیر کون آیدین و بین رونهاش گذاشته بود.مسعود هم داشت لبهاش رو میبوسید و سینهاش رو میمالید، بعد دست برد پایین و شروع به مالیدن کیر آیدین کرد.حشمت کم کم شروع کرد به عقب و جلو کردن لای پای آیدین. مسعود هم کیر خودش و آیدین رو روی هم گذاشته بود و داشت جفتشون رو میمالید. مدتی همینطور گذشت و حرکات هر دو تندتر شده بود. آیدین هم داشت نفس نفس میزد ولی هیچ کدوم نمیخواست این لذت زود تموم بشه.پس کمی کند کردن و جابجا شدند.آیدین رو بلند کردن و چهار دست و پا وسط تخت گذاشتن. مسعود رفت و جلوی صورتش ایستاد و کیر کوتاه ولی کلفتش رو بین لبهاش گذاشت.حشمت هم کیر یزرگش رو روی چاک کونش گذاشت و لمبرهاش رو از دو طرف فشار داد تا کیرش توی یک ساندویچ داغ قرار بگیره.
مسعود به آرامی کیرش رو بین لبهای آیدین فشار داد و آیدین هم مطیعانه شروع به خوردن و ساک زدن کرد.حشمت هم لوبریکانت رو از کشوی پاتختی درآورد و روی کیرش ریخت، کمی هم دور سوراخ آیدین ریخت و با انگشتش سوراخش رو آماده کرد.بعد نوک کیرش رو دم سوراخ کونش گذاشت و به آرامی به داخل فشار داد. هر چی بیشتر کیرش رو میدید که توی کون آیدین محو میشه بیشتر تحریک میشد. بعد از مدت کوتاهی دو نفری شروع به گاییدن آیدین کردن. بار اول نبود که کسی رو بینشون میگاییدن. چه پسر و چه زن. یک بار هم سفر تایلند این مدل رو روی یه لیدی بوی خوشگل و ظریف رفته بودن.کیر مسعود توی دهن آیدین عقب و جلو و میشد و همزمان حشمت کیرش رو توی کون آیدین جلو و عقب میکرد.جوووووون، عجب کون تنگی داره. اوه اوه حشمت دهنش چه داغه. چه لبهای نرمی هم داره.مدتی به کردن همزمان آیدین ادامه دادن. حشمت زودتر به اومدن نزدیک شد. حرکاتش رو تندتر و ضربات رو محکم تر کرد. مسعود برای راحتی کیرش رو از دهن آیدین بیرون کشید و کنار وایساد به تماشای حشمت. کمی هم کیرش رو چرب کرد و در حالی که کون کردن حشمت رو میدید کیرش رو میمالید.حشمت دو طرف کون آیدین رو گرفته بود و ضربات تند و محکمی میزد. هر دفعه کیرش تا ته فرو میرفت و تنش به آیدین میخورد کون آیدین مثل ژله میلرزید و آخ بلندی میگفت.بعد از چند ضربه محکم دیگه حشمت سرش رو بالا گرفت ، کیرش رو بیرون کشید و بین چاک کون آیدین گذاشت و لمبرهاش رو به هم فشار داد. از نوک کیرش که بیرون بود آب با شدت بیرون زد و پشت و حتی تا شونه آیدین رسید.حشمت به پشت روی تخت افتاد و نفس نفس میزد.آخیش آخیش اوووووف چه حالی داد.
مسعود که داشت این صحنه رو میدید و کیرش رو تند تند میمالید هم معلوم بود حسابی نزدیکه اومدنه. آیدین رو گرفت و به پشت روی تخت خوابوند، بین پاهاش نشست و بعد کیر شق شده و کلفتش رو روی کیر کوچیک ولی شق آیدین گذاشت. آیدین رو بغل کرد و شروع کرد به جلو و عقب طوری که کیرهاشون روی هم مالیده میشد. نفس هر دو به شماره افتاده بود و تقریبا همزمان محکم همدیگه رو فشار دادن و آبشون بین شکماشون پاشید. مسعود با هیکل چاقش روی آیدین ولو شد و آیدین هم زیر شکم گنده مسعود مونده بود در حالی که تمام تنش غرق آب کیر بود.بالاخره مسعود هم از روش بلند شد و نفس زنان به پشت افتاد.
هر سه در خلسه بعد از ارگاسم به خواب عمیقی رفتند.
فصل هفتم
نزدیک شب بود که از خواب بلند شدند. مسعود و حشمت هر کدوم به حمام اتاق خودشون رفتند. آیدین هم ملافه های خیس از آب کیر رو داخل ماشین لباسشویی انداخت و روی تخت ملاف جدید گذاشت. بعد رفت و حمام طبقه پایین دوش گرفت.سه تایی برای شام بیرون رفتند و بعد کمی کنار ساحل قدم زدند. بین مسافرها زوج های زیادی بودند که دختر جوانی مرد میانسالی رو همراهی میکرد. از نگاه مردم میشد فهمید که چه فکری میکنند. که مرد دوست دختر یا جنده اش رو با خودش به مسافرت آورده.ولی تقریبا هیچ کسی به آیدین و این دو مرد شک نمیکرد. غیر از تک و توک مردهای میانسالی که معلوم بود خودشون هم اهل دل (و اهل کون) هستند و با تحسین به حشمت خان نگاه میکردند که چه شکاری کرده.
بعد از قدم زدن سه نفری به ویلا برگشتند و در اتاقهای خودشون به خواب رفتند.فردا صبح جمعه بود. قرار با فروشنده زمین برای شنبه بود و کار خاصی نداشتند. صبحانه ای خوردند و تصمیم گرفتند که در استخر ویلا کمی آب تنی کنند.بعد از کمی شنا و آب بازی و شوخی حشمت خان روی صندلی کنار استخر دراز کشید تا آفتاب بگیرد. حاج مسعود و آیدین هم توی آب مشغول بازی و شوخی بودند.بعد از مدتی حشمت دید که مسعود دائم دست آیدین رو میکشه و چیزی در گوشش میگه ولی آیدین میخواد خودش رو خلاص کنه و فرار بکنه. حشمت کنجکاو شده بود که مسعود چه خوابی برای آیدین دیده. با خنده گفت شما دو نفر چتون شده؟ سپس بلند شد و پرید توی آب و به سمت دیگه استخر که مسعود و آیدین ایستاده بودن شنا کرد.آیدین تا حشمت رو دید چیزی در گوشش گفت و حشمت خنده بلندی کرد و گفت، این که اشکال نداره. خودم یادت میدم. دیگه وقتشه یکی از مراحل مرد شدن رو که گفته بودم انجام بدی.بعد به مسعود گفت تا بره کنار جکوزی و چند تا از تشکهای صندلی رو بذاره روی زمین و یه حوله بندازه روشون.مسعود همین کار رو کرد و مایوش رو درآورد و منتظر شد تا حشمت آیدین رو راضی کنه. حشمت چیزی در گوش آیدین گفت و هر دو خندیدن و بعد اومدن سمت مسعود.
حشمت اول مایوی خودش رو درآورد و بعد مایوی آیدین رو. پشت سر آیدین وایساد و کیر کوچکش رو با دست گرفت و به مسعود اشاره کرد.مسعود بلافاصله روی دو زانو نشست کیر آیدین رو گذاشت دهنش و شروع به ساک زدن کرد. وقتی کیر آیدین حسابی شق شد حاج مسعود برگشت و کونش رو گرفت سمت آیدین. آیدین نگاهی به حشمت خان کرد که با سر اشاره کرد که ادامه بده. سپس خود حشمت خان کیر آیدین رو به سوراخ مسعود هدایت کرد. آیدین دو طرف کمر چاق حاج مسعود رو گرفت و با یک فشار کل کیر کوچیکش رو داخل مسعود جا داد.
جااااااان. چه حالی میده حشمت. کیر جوون توی کون جووووووونمی جون.آیدین دوباره نگاهی به حشمت کرد که دستش رو روی باسن آیدین گذاشته بود و برای تلمبه زدن هدایتش میکرد. بعد از چند دقیقه ای خود آیدین به اندازه ای حشری شده بود که بدون نیاز به راهنمایی با سرعت داخل کون حاج مسعود تلمبه میزد.مسعود هم با یک دست با کیر خودش بازی میکرد و جون جون میکرد. آیدین حسابی حشری شده بود و سرعتش رو زیاد کرد. بعد از چند تلمبه محکم به کون مسعود چسبید و آبش رو داخل کون حاج مسعود خالی کرد.مسعود هم که گرمای آب آیدین جوان رو داخل خودش حس میکرد طاقت نیاورد و با چند مالش دیگر ارضا شد و آبش را روی حوله زیرش پاشید.حشمت خنده ای کرد و سیلی ای به کون مسعود زد و گفت، خسته نباشی پهلوون و هر سه غش غش خندیدند.
بعد از شنا کبابی درست کردند و ناهاری خوردند و استراحتی کردند. به خاطر شلوغی آخر هفته هم علاقه چندانی به بیرون رفتن نداشتند. شب ساعت هشت بود و حشمت داشت تلویزیون میدید. آیدین هم روی پاش نشسته بود و سرش را روی شانه حشمت خان گذاشته بود. مسعود حشمت رو صدا زد که کارش داره.وقتی حشمت وارد اتاق مسعود شد دید که مسعود چند دست لباس خواب زنانه سکسی روی تخت پهن کرده و از مسعود پرسید، موافقی امشب آیدین رو با لباس دخترونه بکنیم؟حشمت قهقهه ای زد و گفت تو کی فرصت این همه تدارکات رو پیدا کردی توی این سفر یک دفعه ای. مسعود از خجالت سرخ شد و گفت خب همیشه که فرصت این مدلی پیش نمیاد. باید حداکثر استفاده رو کرد.بعد پرسید به نظرت کدوم بهتره؟ حشمت نگاهی به لباسها انداخت و یک لباس توری سفید با آستینهای حلقه ای که بالای ران آیدین می ایستاد رو انتخاب کرد.سپس آیدین رو از طبقه پایین صدا زد. وقتی آیدین وارد اتاق شد حشمت بهش گفت، آیدین جان دوست داری امشب دختر بشی؟ نیش آیدین باز شد و با لبخند رضایتمندی گفت از خدامه آقا. حشمت گفت پس لباس رو بردار برو اتاق من، توی کشوی میز توالت هم لوازم هست که یه آرایش ملایم بکنی، وقتی آماده شدی ما رو صدا بزن.
وقتی آیدین رفت حشمت محکم زد روی کون مسعود و به شوخی گفت، پدر سگ خوبه بذارم کونت که انقدر این بچه رو به کار میگیری. مسعود پشتش رو کرد به حشمت و گفت بیا بکن، من که از خدامه.حشمت نگاهی کرد و گفت، الان نه، میذارم زنت بیاد بعد. جلوی زنت یه مزه دیگه داره.در حال همین شوخی ها بودن که آیدین صداشون زد. هر دو به اتاق مستر رفتند. آیدین با لباس سفید توری و لبهای قرمز و خط چشمی مشکی دستهاش رو پشتش گره کرده بود و مثل دخترهای خجالتی وسط اتاق ایستاده بود. حشمت و مسعود با نگاه خریدارانه ای چرخی به دورش زدند و رضایتمندانه به همدیگه نگاه کردن.سپس حشمت موزیک گذاشت و در حالی که با مسعود روی مبل گوشه اتاق مینشستند به آیدین گفت که کمی براشون برقصه.آیدین شروع به حرکت کرد و ماهرانه مثل یک دختر میرقصید. خودش رو میلرزوند. نزدیک حشمت و مسعود میرفت و باسنش رو جلوی صورتشون به لرزه در میاورد و یا برای لحظاتی روی دامنشان مینشست و خودش رو کش و قوس میداد.
حشمت که اون روز آبش هم نیومده بود بیشتر تحریک شد و نتونست جلوی خودش رو بگیره. آیدین رو بغل زد و بردش روی تخت خواب و گفت، پدر سوخته تخم هام درد گرفت انقدر عشوه اومدی. امشب تا خود صبح باید بهم بدی. سپس شروع کرد به بوسیدن لبها و چنگ زدن به کون آیدین از روی لباس توری.حشمت و آیدین روبروی هم روی تخت زانو زده بودن. حشمت لبهای آیدین رو میبوسید و صورتش رو بین دو دست گرفته بود. کیر شق شده اش رو هم از روی تور لباس خواب به کیر شق ولی کوچک آیدین فشار میداد.حاج مسعود هم بیکار نبود و رفته بود پشت آیدین و بغلش کرده بود و سینه هاش رو میمالید و از پشت کیرش رو روی کون آیدین میمالید.
بعد از مدتی آیدین رو به زانو کنار تخت نشوندن. سپس خودشون لبه تخت نشستن و آیدین به نوبت کیر هردوشون رو ساک میزد. وقتی با صورت آرایش شده در حالی که کیرشون دهنش بود توی چشماشون نگاه میکرد صحنه فوق العاده سکسی خلق میشد.مدتی به همین صورت گذشت تا دیگه هیچ کدوم طاقت نداشتند. حشمت روی تخت به پشت خوابید. آیدین رو روی خودش کشید به صورتی که کیر آیدین روی کیر حاج حشمت بود. بعد کون آیدین رو با دو دست باز کرد و به مسعود اشاره کرد.مسعود هم کیر شق شده اش رو حسابی چرب کرد و پشت آیدین وایساد و با فشار آروم آروم کیرش رو به آیدین فرو کرد و شروع به تلمبه زدن کرد. با هر تلمبه مسعود آیدین هم روی کیر مسعود جلو و عقب میشد و کیر حشمت رو مالش میداد.
یک مدت که گذشت مسعود و حشمت جا عوض کردند و حشمت در کون آیدین شروع کرد به تلمبه زدن. بعد از چند مدل مختلف مسعود گفت من میخوام بقیه اش رو تماشا کنم، و در حالی که کیرش رو میمالید روی مبل کنار اتاق نشست . حشمت آیدین رو به سمت خودش برگردوند. اون رو به پشت خوابوند و در حالی که توی صورت دخترونه اش نگاه میکرد کیرش رو به کونش فرو کرد.سپس آیدین رو بغل کرد و بلندش کرد به صورتی که سینه هاشون به هم چسبید و لبهاش رو به لبهای آیدین قفل کرد. بعد دستش رو گذاشت زیر کون آیدین و با حرکات ملایم شروع کرد از پایین به بالا تلمبه زدن.هر چه میگذشت شدت حشریت حشمت بیشتر میشد و تلمبه هاش قوی تر میشد. سرعت تلمبه هاش زیاد شده بود و آیدین هم آخ آخ میکرد. وقتی حس کرد که نزدیکه، آیدین رو از روی کیرش بلند کرد و روی زمین نشوند. بالای صورتش ایستاد و شروع کرد با دست جق زدن.حاج مسعود هم بلند شد و نزدیک اومد و دوتایی شروع کردن به جق زدن. آیدین هم زبونش رو بیرون آورده بود و منتظر دریافت هدیه.بالاخره با آه بلندی آب حشمت اومد و روی کل صورت آیدین پاشید. مسعود هم با دیدن این صحنه به اوج رسید و آب کمتری رو روی صورت آیدین خالی کرد.
قیافه آیدین مثل جنده های پولی شده بود. حشمت بهش اجازه داد که از دوش اتاق مستر استفاده کنه. البته چند دقیقه بعد خودش هم بهش پیوست و باز هم کمی دستمالیش کرد. طفلک انقدر هم تحریک شده بود که در زمان کوتاهی آبش ریخت کف حمام.
از شدت خستگی، اون شب هر سه خواب عمیقی داشتند و فردا صبح تا ساعت ۱۰ در رختخواب بودند.
فصل هشتم
شنبه حشمت و مسعود سر قرار با فروشنده زمین رفتند و پیش پرداختی دادند و قراردادی بستند تا پس از تعطیلات چند روزه که تا انتهای هفته ادامه داشت قرارداد رو نهایی کنند.یکشنبه هم آیدین رو به ترمینال بردند و با یک سواری راهی تهران کردنش تا برگرده پیش طوبی مادرش. قرار بود که سه شنبه مهری و افسانه هم به اونها بپیوندند و تعطیلات چهار روزه رو پیش هم خوش بگذرونند. با اینکه شهریور ماه بود و هوای تهران همچنان گرم بود ولی هوای شمال ناگهان سرد و بارونی شده بود. البته هواشناسی اعلام کرده بود که این جبهه هوا گذرا خواهد بود.حشمت تلفنی با مهری صحبت میکرد و جویای زمان اومدنشون بود. به مهری هم گفت که محض احتیاط لباس گرم هم همراهشون بیارند.
سه شنبه صبح افسانه با ماشین رفت دنبال مهری و به سمت شمال راه افتادن. مهری چادر سر کرده بود ولی قبل از سوار شدن درآوردش. زیر چادر یه ساپورت مشکی با چکمه های چرم قهوه ای که تا زانوش می رسید پوشیده بود. افسانه با مهری احوالپرسی و روبوسی کرد و در همین حین سینه اش رو هم فشار سریعی داد و گفت چه جیگر شدی. مهری خندید و دستش رو سریع کنار زد و گفت، زشته یکی میبینه . تمام مدت که توی جاده بودند هم هر از چند گاهی افسانه دستش رو میبرد بین پاهای مهری. با یک دست فرمان رو گرفته بود و با دست دیگه با کس مهری از روی شلوار بازی میکرد.مهری خندید و گفت، تو اگر مرد بودی چیکار میکردی؟ ناگهان چشمهای افسانه برقی زد ولی چیزی نگفت و به همین منوال به شمال رسیدند.نزدیک ظهر بود که حوالی مرزن آباد رسیده بودند. حشمت به مهری زنگ زد و گفت به جای ویلا به رستورانی که لوکیشن فرستاده بود بیان تا اول نهار رو با هم بخورند و بعد برن ویلا.مهری و افسانه در پارکینگ رستوران توقف کردن، مهری پیاده شد و چادرش رو سر کرد و دو تایی رفتند داخل سالن. با چشم دنبال حشمت و مسعود بودند که مهری از دور حشمت رو دید که از پشت میزی در انتهای سالن داره براشون دست تکون میده. خوشحال از دیدنشون به سمتشون رفتند و بعد از احوالپرسی پشت میز نشستند. گارسون اومد و سفارش گرفت و در حال صحبت و بگو و بخند بودند که مهری نگاه های حشمت خان رو روی خودش حس کرد. برگشت و به حشمت نگاه کرد که به پاهاش که روی هم افتاده بود و چکمه های نوک تیز و پاشنه بلندش چشم دوخته بود.مهری لبخندی زد و گفت چیزی رو که میبینی دوست داری عزیزم ؟ حشمت خنده موزیانه ای کرد و گفت خیییییلی. مهری میدونست که یکی از نقطه ضعفهای شوهرش فتیش کفش و چکمه و پا بود و گاهی از این نقطه ضعفش برای تحریکش استفاده میکرد.
مهری خانم نگاهی به اطراف کرد. مسعود و افسانه هم مشغول صحبت با همدیگه بودند، حتی از حالت دست افسانه حدس زد که زیر میز کیر مسعود رو از روی شلوار گرفته باشه.مهری به آرامی یک پاش رو جابجا کرد و نوک کفشش رو بین پاهای حشمت روی صندلی گذاشت. بدون اینکه کسی متوجه بشه آروم شروع کرد به مالیدن کیر حشمت از روی شلوار. حشمت توی چشمهای مهری زل زده بود و میشد شهوت رو از صورتش خوند. مدتی به این کار ادامه دادند ولی با رسیدن غذا ترجیح دادند که ادامه کار رو بگذارند برای ویلا.بعد از غذا سوار ماشینها شدن و به سمت ویلا راه افتادن. وقتی رسیدند حشمت با سرعت ماشین رو پارک کرد، دست مهری رو گرفت و بردش سمت ویلا. افسانه خندید و گفت کجا با این عجله ولی از حالت حشمت خان فهمید که حالش خراب تر از این حرفهاست. توی دلش گفت “مهری، کست پاره است” و با نگاهش دنبالشون کرد.
حشمت به محض رسیدن داخل ویلا چادر مهری رو کشید و گوشه ای انداخت. چشمهاش حالت وحشی داشت و شهوت سرتاسر وجودش رو گرفته بود. مهری در حالی که میخندید عقب عقب میرفت و میگفت، چت شده حاجی جون، خیلی آتیشت تنده. حشمت بدون توجه به حرفهای مهری اون رو هل داد سمت پله های طبقه بالا. مهری از پشت نشست روی پله ها و داشت با تعجب حشمت رو که عین یه حیوون وحشی شده بود نگاه میکرد. حشمت رفت بین پاهای مهری و روی دو تا پله پایینتر زانو زد. با یک حرکت شلوار و شرت مهری رو تا روی زانوهاش پایین کشید و سرش رو برد سمت کس مهری. نفس عمیقی کشید و بوی زنونه مهری رو حس کرد. بعد با زبونش چند تا لیس محکم روی کس و چوچوله اش زد و کسش رو حسابی خیس کرد، سپس دو تا پاهای مهری رو به هم چسبوند و بغل کرد و انداخت روی شونه چپش. کس مهری عین یه کلوچه از بینشون بیرون زده بود، حشمت کیر بزرگش رو دم سوراخ کس مهری گذاشت و بعد از چند بار کشیدن روی چاکش به آرومی تا ته فشار داد داخل. مهری آه بلندی کشید و از لذت فرو رفتن تمام کیر حشمت با یه حرکت سورپرایز شد. حشمت سرش رو به چپ برگردوند و در حالی که چکمه های مهری رو بو میکشید و لمس میکرد شروع به تلمبه زدن کرد.مهری خودش رو سپرده بود تا حشمت هر جور میخواد ارضا بشه. حشمت نفس نفس میزد و آه میکشید. بالاخره بعد از چند دقیقه تلمبه محکم حشمت با یه حرکت کیرش رو تا ته فشار داد داخل کس مهری، نعره ای زد و آبش رو ته کس مهری خالی کرد. یه مدت توی همون حالت موندن. وقتی حشمت به خودش اومد بوسه عمیقی از لب مهری گرفت و گفت، خیلی دلم برات تنگ شده بود لعنتی و مجدد صورت مهری رو غرق در بوسه کرد.
بعد از این سکس ناگهانی مهری رفت و دوش گرفت، افسانه و مسعود هم به اتاق خواب خودشون رفته بودند. مهری از دم در اتاق افسانه که رد شد صدای فنرهای تخت و ضربه های سنگین گاییده شدن افسانه توسط مسعود رو میشنید . معلوم بود که مسعود داره محکم میکوبه توی کس افسانه . افسانه هم صدای جیغ های کوتاه و آره آره گفتنش از پشت در شنیده میشد. مهری لبخندی زد و رفت اتاق خودشون و کنار حشمت که به خواب عمیقی فرو رفته بود خوابید.
عصر بود که از خواب بلند شدن. آسمون صاف شده بود و نور خورشید در حال غروب افتاده بود داخل اتاق خواب. مهری رفت پشت شیشه و بعد در بالکن رو باز کرد و رفت روی ایوان کوچک طبقه دوم. هوا هم به طرز محسوسی گرمتر شده بود. معلوم بود که اون جبهه هوای بارانی گذر کرده.نفس عمیقی کشید و از هوای پاکی که بوی جنگل رو همراه خودش داشت لذت برد. سپس برگشت داخل اتاق، در حال لباس عوض کردن بود که حاج حشمت هم از خواب بلند شد. مهری لبخندی زد و گفت، خوب خوابیدی عزیزم؟ حشمت خمیازه ای کشید و گفت خیلی عالی بود. بعد از روی تخت پایین اومد و به سمت سرویس رفت.مهری از اتاق بیرون رفت و همین طور که از پله ها پایین میرفت افسانه رو دید که بیدار شده و در آشپزخونه بود. لبخندی بهش زد و گفت، خب خب، از صداهاتون معلوم بود که حسابی بهتون خوش گذشته. افسانه خنده شیطنت آمیزی کرد و گفت فکر نکنم به اندازه شما. سپس چیزی در گوش مهری گفت و هر دو با صدای بلند خندیدند.اون شب شام ساده ای درست کردند و در کنار هم خوردن، بعد از شام هم کمی آهنگ گذاشتن و مهری و افسانه برای مسعود و حشمت قدری رقصیدند. ولی چون خسته بودند زودتر خوابیدند تا فردا سرحال تر روز جدیدی رو آغاز کنند.
فردا نزدیک ساعت ۱۰ بعد از یک خواب کافی بلند شدند، صبحانه رو روی ایوان خوردند و از هوای گرم و آفتابی لذت بردند. سپس حشمت بلند شد و گفت، وسایل رو که جمع کردید همه تا نیم ساعت دیگه توی استخر باشن. خودش هم عینک آفتابیش رو برداشت و به سمت استخر راه افتاد.ساعت نزدیک ۱۱ بود که حشمت خان و حاج مسعود داخل آب کنار دیوار استخر تکیه داده بودند و صحبت میکردند. در همین حال یک دفعه هر دو ساکت شدند و با خنده به سمت ایوان نگاه کردند. مهری و افسانه در حالی که حوله به دست داشتند به سمت استخر میومدن. مهری مایو اسلیپ مشکی شیکی به تن داشت که فاصله زیر سینه تا نافش باریک میشد و پهلوهای قشنگش رو نشون میداد.افسانه هم بیکینی قرمزی پوشیده بود که با سه حلقه طلایی بین سینه و دو سمت پهلوش تزیین شده بود.
وقتی نزدیک استخر رسیدن با لوندی و شوخی چرخی زدند تا حشمت و مسعود خوب حظ بصر ببرند. سپس از پله های کنار استخر به آرامی وارد آب شدند. مسعود لبهای افسانه رو بوسید و حشمت هم مهری رو در آغوش گرفت و بوسید. بعد از کمی آب بازی و شنا به کنار دیواره استخر رفتند. حشمت سطلی پر از یخ کنار استخر گذاشته بود که چند قوطی آبجو هم داخلش بود. نفری یک قوطی باز کرد و داد دستشون. افسانه بلافاصله جرعه بزرگی نوشید و تشنگی خودش رو رفع کرد. مهری خانم کمی مکث کرد و با خنده گفت، خدایا منو ببخش، باز این حشمت داره از راه به درم میکنه. بعد خنده بلندی کرد و گفت، ولی چیکار کنم که حرف شنوی از شوهر واجبه. سپس جرعه ای آبجو خورد و با خنده رفت سمت افسانه و همدیگه رو آروم بوسیدن. در حالی که کمی با سینه های هم ور میرفتن برگشتند و نگاهی به مسعود و حشمت انداختن و گفتن، خب آقایون برنامه بعدی چیه؟ حشمت نگاهی به مسعود انداخت و مسعود به نشانه تایید سر تکون داد. با این حرکت حشمت نگاه افسانه کرد و گفت میخوایم کمکم “ضرب بگیریم” افسانه خنده بلندی کرد و با شوخی گفت، وا حاج حشمت. خدا مرگم بده و از خنده ریسه رفت.مهری به سمت مسعود اومد و دستش رو انداخت گردنش و خودش رو بهش چسبوند. افسانه هم روی آب سر خورد و خودش رو در بغل حشمت جا داد. مردها در حالی که زن همدیگه رو در آغوش داشتند و سینه و باسنشون رو نوازش میکردن در چشمهای زن خودشون هم نگاه میکردن و منتظر تایید برای جلوتر رفتن بودن. مهری به حشمت نگاه کرد و سرش رو برای تایید تکون داد. حشمت دست انداخت پشت افسانه و سوتین بیکینی رو باز کرد و انداخت کنار استخر. بعد افسانه رو برگردوند و در حالی که سینه هاش رو از پشت توی دو تا دستهاش میمالید به مسعود و مهری لبخند میزد.مهری هم دستش رو برد زیر آب و در حالی که به افسانه نگاه میکرد کیر مسعود رو در مشتش گرفت و شروع به مالش کرد. افسانه و مسعود هر دو داشتن از توجهی که بهشون میشد لذت میبردن. افسانه هم با دستش داشت کیر حشمت رو میمالید و مسعود هم انگشتش رو از گوشه مایوی مهری داخل برده بود و با حرکات دایره ای چوچوله اش رو نوازش میکرد.این مالیدن و در کنار هم بودن زوج ها و آفتاب گرم حسابی حشریشون کرده بود. حشمت کمی به خودش اومد و گفت، بهتره بریم داخل، آفتاب هم خیلی داغ شده و اگر بمونیم حسابی میسوزیم. بعد رو به مهری کرد و با خنده گفت، حاج خانم، شما که نمیخوای همه بفهمن تعطیلات شهادت تشریف بردید ساحل زیر آفتاب. و هر چهار نفر غش غش خندیدند.
هر چهار نفر با حوله خودشون رو خوش کردند و دست در دست هم رفتن داخل و به سرعت از پله ها رفتند بالا به سمت اتاق خواب حشمت و مهری و تخت خواب بسیار بزرگش.افسانه و مهری کنار هم روی لبه تخت نشستند و حشمت و مسعود شروع به بوسیدن و معاشقه باهاشون کردند. حشمت مایوی خودش و شرت افسانه رو هم درآورد و در حالی که لبهاش رو میبوسید کیر بلندش رو روی طول چاک کس صاف و بی موی افسانه میکشید.مسعود چیزی در گوش مهری گفت سپس مهری مایوش رو کامل درآورد و به شکم روی تخت خوابید، حاج مسعود هم مایوش رو به سرعت کند و بعد کیر کوتاه ولی کلفتش رو بین چاک کون مهری گذاشت. بعد در حالی که دو دستش رو به زیر بدن مهری میبرد و سینه هاش رو در مشت میگرفت گفت، آخ جوووووون. مهری خانم نمیدونید چقدر این مدل چسبیدن به شما رو دوست دارم. هر وقت در مهمونی ها کون شما رو از روی پیراهن میبینم با همین خیال حسابی تحریک میشم.افسانه از اون طرف بوسیدن حشمت رو متوقف کرد و گفت، آره مهری جون. البته من باید جور شما رو بکشم. چون وقتی شب برمیگردیم خونه آقا به یاد شما کون من بدبخت رو تا صبح پاره میکنه. با این حرف سه تایی غش غش خندیدن.
این حرفها حسابی همشون رو تحریک کرده بود. حشمت زیر کون افسانه رو گرفت و بلندش کرد. افسانه دستهاش رو دور گردن حشمت انداخت و خودش رو جابجا کرد تا کیر حشمت زیر سوراخ کسش تنظیم بشه و خودش رو پایین آورد. چشمهاش از شدت لذت گرد شد و رو به مهری گفت، قربون کیر شوهرت بشم که هر وقت دراز بخوام در دسترسه.حشمت افسانه رو به پشت روی تخت خوابوند و پاهاش رو روی شونه هاش انداخت، بعد پهلوهای افسانه رو محکم گرفت و با حرکات بلند و آروم کیرش رو تا نزدیک کلاهک از کس افسانه بیرون میاورد و مجدد تا آخر به داخل فشار میداد.افسانه از شدت لذت از خود بی خود شده بود و دائم میگفت تندتر، تندتر. حاج حشمت هم سرعت تلمبه هاش رو بیشتر کرد.
در همین حین مسعود که از طرفی کیرش رو لای چاک کون مهری بالا و پایین میکرد و از طرفی از دیدن صحنه گاییده شدن افسانه توسط حشمت به شدت حشری شده بود مهری خانم رو برگردوند و در حالی که التماس از نگاهش میبارید شانه مهری رو به آرامی به پایین فشار داد. مهری لبخندی زد و خودش روی دو زانو نشست، کیر کلفت مسعود رو کمی با دستش مالید و بعد دو تا سینه های بزرگش رو با دست گرفت و دو طرف کیر مسعود گذاشت و شروع کرد به تکون دادنشون و ماساژ کیر مسعود بین سینه هاش.مسعود گفت، جووووون. چه نرمه. قربون اون سینه های بلوریت برم مهری جون.کمی که به این کار ادامه داد کیرش رو بین لبهاش گذاشت و به آرومی شروع به ساک زدن کرد.
مسعود کیرش رو از کس افسانه بیرون کشید و به مهری گفت تا روی تخت برعکس دراز بکشه، بعد افسانه رو چهار دست و پا کرد و کسش رو گذاشت بالای صورت مهری. کیرش رو به همین حالت به کس افسانه فرو کرد و پشت افسانه رو فشار داد تا صورتش بره روی کس مهری. افسانه میدونست باید چه کار کنه، در حالی که از پشت توسط حشمت گاییده میشد کس مهری رو هم لیس میزد. مهری هم از پایین چوچوله افسانه رو زبون میزد.
طولی نکشید که افسانه با جیغ ارضا شد و در همون حالت افتاد روی مهری. وقتی بعد از مدتی نفسش سر جاش اومد چرخید و به پشت روی تخت افتاد.مسعود در تمام این مدت کنار تخت ایستاده بود و با لذت گاییده شدن زنش رو تماشا میکرد و آروم کیرش رو میمالید.افسانه و حشمت و مهری نگاهی بهش انداختن و هر سه زدن زیر خنده. خود مسعود هم خنده اش گرفته بود.مهری نگاه موذیانه ای به افسانه کرد و سپس برگشت به مسعود گفت، خب حاج مسعود، پس چشمت دائم دنبال کون زن مردمه، درسته؟ بعد بلند شد و به مسعود اشاره کرد که بیاد روی تخت. مسعود رفت و روی تخت نشست. مهری افسانه رو بلند کرد و هر دو رفتن بالای تخت و همدیگه رو بغل کردن و منتظر نشستن. مسعود تازه دوزاریش افتاد و لبخندی روی لبش نشست.حشمت از پشت به مسعود نزدیک شد و با دو دستش کوبید روی کون مسعود و گفت حالا که دوست داری بزاری کون زن من، منم کون خودت میذارم، چطوره؟مسعود با خنده گفت، چیزی که عوض داره گله نداره.حشمت ژل لوبریکانت رو برداشت و ریخت روی سوراخ کون مسعود و سپس کیر خودش. رفت بالای تخت و در حالی که روی زانو بود کیرش رو به آرامی، کامل هل داد داخل کون مسعود.در تمام این مدت مسعود چشم در چشم مهری و افسانه دوخته بود که در حالی که به همدیگه ور میرفتن با شیطنت نگاهش میکردن.حشمت شروع کرد به آرامی تلمبه زدن. مسعود آه بلندی کشید و در خلسه لذت بخشی رفت. کیر خودش زیرش شق مونده بود و آب لزجی ازش آویزون بود.بعد از مدتی مهری از جاش بلند شد و به مسعود نزدیک شد. سپس دو تا پاش رو دراز کرد و برد زیر مسعود و شروع کرد کیر مسعود رو بین کف پاهاش مالیدن.حشمت هم داشت توی کونش تلمبه های قوی میزد و ترکیب اون با حرکت مهری خانم کار خودش رو کرد و با فریاد بلندی شدیدا ارضا شد و آبش از بین پاهای مهری پاشید روی تخت.
مسعود از شدت ارگاسم بیحال به جلو افتاد. کیر شق حشمت از کونش بیرون افتاد و افسانه و مهری با لبخند داشتن نگاهش میکردن. حشمت نگاهی به کیرش انداخت و گفت حالا کی میخواد ترتیب این رو بده؟مهری در حالی که چشم از چشمهای حشمت برنمیداشت چهار دست و پا اومد سمتش. سپس برگشت و کونش رو به سمت حشمت گرفت و گفت آخرش هیچ کس بهتر از زن خود آدم نمیتونه نیازهای شوهرش رو برآورده کنه. حشمت با خوشحالی سرش رو برد دم گوش مهری و گفت، مطمئنی عزیزم؟ مهری سری تکون داد و گفت بهتره تا پشیمون نشدم عجله کنی.
مهری خانم با کون دادن به حاج حشمت مشکلی نداشت. ولی کاری نبود که همیشه انجامش براش راحت باشه. حداقل به اندازه زمان جوونیشون این کار رو نمیکرد و بیشتر چیزی بود برای مناسبتهای مخصوص.
حشمت با خوشحالی لوبریکانت رو برداشت و روی سوراخ کون مهری ریخت. بعد انگشتش رو به آرومی به داخل فشار داد و چرخوند تا جا باز کنه. مهری یه آخ گفت ولی تحمل کرد. حشمت انگشتش رو درآورد و پشت مهری قرار گرفت و نوک کیرش رو گذاشت روی سوراخ کونش و با فشاری ملایم آروم و یکنواخت کیرش رو داخل کون مهری کرد.حاج حشمت کون کن حرفه ای بود و میدونست که گاییدن کون زن ظرافت بیشتری از گاییدن کون پسر لازم داره.وقتی تمام کیرش داخل کون مهری رفت مدتی همونجا نگهش داشت و بعد آروم شروع کرد به عقب و جلو کردن. مهری آرنجش روی تخت بود و لبش رو گاز میگرفت. ولی بعد از یک دقیقه ای که حاج حشمت با ریتم ملایم تلمبه میزد درد جای خودش رو به لذت گرمی داد.
افسانه هم بیکار نبود و اومده بود کنار مهری و سینه هاش رو میمالید. میبوسیدش و با دستش چوچوله اش رو از زیر نوازش میکرد.مهری از این ترکیب خیلی لذت میبرد و هر چی میگذشت دلش میخواست که شدیدتر بشه، پس به حشمت گفت که سرعت تلمبه هاش رو بیشتر کنه. افسانه هم انگشتهاش رو توی دهنش خیس کرد و گذاشت روی کس مهری و با سرعت بیشتری مالش میداد.چند دقیقه ای به همین صورت مهری داشت گاییده میشد که ناگهان با دو دستش ملافه رو چنگ زد. کمرش رو قوس داد و با فشار روی دست افسانه ارضا شد.از شدت ارضا حلقه کونش چند بار روی کیر حشمت باز و بسته شد و همین کافی بود تا حشمت رو به اوج لذت برسونه. در حالی که کیرش توی کون مهری بود تا قطره آخر آبش توی کون مهری خالی شد و نفس زنان افتاد روی پشت مهری.
مدتها بود که چنین ضربدری لذت بخشی رو تجربه نکرده بودند. بعد از چرتی که دسته جمعی روی تخت زدن چهار تایی به حموم بزرگ مستر رفتن تا دوش بگیرند. زیر دوش هم شوخی و دستمالی ادامه داشت. حتی مسعود با خجالت از مهری خانم خواست که اگر میشه زیر دوش روش ادرار بکنه.افسانه خودش با انگشت لبهای کس مهری رو باز کرد و شاش مهری رو به صورت و بدن شوهرش هدایت کرد.
شب دیگه جونی برای هیچ کدومشون نمونده بود و افسانه و مسعود به اتاق خودشون رفتن و حشمت و مهری هم به یکی از اتاقهای مهمان رفتند تا فردا سر فرصت اتاق خواب اصلی رو مرتب کنند.
دو روز دیگه هم به خوش گذرونی و خوردن و نوشیدن و سکس گذشت تا اینکه آماده رفتن به تهران شدن. افسانه و مسعود با ماشین خودشون برگشتن. حشمت و مهری هم کمی دیرتر راه افتادن.وقتی میخواستن راهی بشن حاج حشمت مهری رو دید که کفشهای پاشنه بلندش رو پوشیده. کیف گرون قیمتش رو دست گرفته و چادر مشکیش رو سرش کرده و داره به سمت ماشین میاد تا سوار بشه.توی دلش گفت “هیچ کسی از این ظاهر نمیتونه حدس بزنه که ما چه آخر هفته پر ماجرایی داشتیم”
فصل نهم
سه ماه از سفر دسته جمعی به شمال گذشته بود. در این مدت مهری و حشمت با کمک افسانه و زری خانم مقدمات مراسم عقد و عروسی فرخ و مهتاب رو فراهم کرده بودند. قرار مراسم برای شب عید غدیر در یکی از هتلهای مجلل تهران بود.شب با شکوهی بود. حاج حشمت از هیچ چیز برای تک پسرش کم نگذاشته بود. مراسم به بهترین نحو به اتمام رسید و آخر شب قرار شد تا خانواده عروس و داماد اونها رو تا خونه خودشون بدرقه کنند. عروس و داماد جوان با ماشین عروس به سمت منزلشون میرفتند و ماشینهای میهمانان تا جایی از مسیر بدرقه شون میکرد. در انتها مهری خانم و حشمت با زری خانم و شوهرش به اضافه خاله عروس و از سمت دوستان هم افسانه و حاج مسعود تا بالا و داخل واحد برای بدرقه عروس و داماد رفتند.
بعد از آرزوی خوشبختی و سفارشات درگوشی زری خانم و خواهرش به مهتاب، مهمانان یک به یک خداحافظی کردند و رفتند.افسانه و مسعود آخرین نفراتی بودند که با مهری و حشمت خداحافظی کردند و رفتند. موقع رفتن حاج مسعود دستی به باسن افسانه کشید و در گوشش گفت، زودتر بریم که امشب بدجور با این کون نازت کار دارم. از سر شب که چشمم بین زنها می گشت، با اون آرایشها و لباسهای تنگ و چسبون، دلم میخواست زودتر برگردیم تا از خجالت این کون سکسی در بیام قربونت بشم.افسانه در حالی که چادر توری نازکش رو روی سرش می انداخت خندید و گفت فکر کردی فقط خودت با دیدن کون زنهای مردم هوسی شدی؟ امشب پدر مهتاب هم به هر بهانه ای خودش رو به من نزدیک میکرد ، منم شیطون شدم و انگار که حواسم نیست هر وقت پشتم بود براش میجنبوندم. بیچاره زری خانم که امشب کونش پاره است. حاج مسعود گفت این زری خانم هم با اینکه یه کم سنش بالاتره خوب توپر و سکسی هست ها ، خواهرش که از خودش هم گوشت تره . حالا که اینجور گفتی منم به یاد مادر مهتاب امشب کونت میذارم که بی حساب بشیم و دو تایی غش غش خندیدند.
با بسته شدن در فرخ و مهتاب نگاهی با خجالت به مهری و حشمت انداختند و با من و من گفتند، خب شما هم خیلی خسته شدید از همه چیز متشکریم…مهری خانم با لبخند به سمت مهتاب رفت و دستش رو روی لبهاش گذاشت و گفت، لازم نیست نگران باشی عزیزم. این سنت مخصوص و یک راز در خانواده ما هست که در شب زفاف پدر شوهر و مادر داماد عروس و داماد جوان رو راهنمایی و هدایت میکنند. همین سنت باعث استحکام مثال زدنی رابطه ما در آینده میشه.سپس دست مهتاب رو گرفت و به اتاق خواب برد. حشمت هم در حالی که کتش رو در میاورد دستش رو پشت شونه فرخ گذاشت و با خنده گفت، بریم شاه داماد.مهتاب و مهری خانم جلوتر وارد اتاق خواب شدند، قبلا اتاق برای شب زفاف آماده شده بود. روی تخت خواب رو ملافه ساتن صورتی رنگ ملایمی پوشونده بود. عود خوشبویی در حال دود کردن بود و نور ملایمی از چراغهای روی پاتختی ها اتاق رو روشن کرده بود.مهری خانم مهتاب رو به آرامی روی تخت نشوند، سپس به فرخ اشاره کرد که نزدیک بیاد. چیزی در گوش پسرش گفت و خودش رفت پیش حشمت خان. فرخ با اضطراب دستش رو پشت مهتاب برد و زیپ لباس عروس رو پایین کشید. لباس روی شونه های مهتاب پایین اومد و سوتین سفید و بی بند عروس خانم نمایان شد. در همین حال حشمت هم در حالی که با مهری نگاهشون به سمت عروس و داماد جوان بود، داشت بند پیراهن شب مهری رو پشت گردنش باز میکرد. بعد سرش رو نزدیک گوش مهری برد و چیزی گفت که باعث خنده هر دوشون شد.مهتاب بلند شد و فرخ لباس عروس رو از زیر پاش جمع کرد و گوشه ای گذاشت. عروس خانم با شورت و سوتین سفید و جورابهای بلندی که تا رونش بالا میرفت کنار تخت ایستاده بود و سعی میکرد نگاهش رو از دیگران بدزده.مهری هم پیراهنش رو درآورده بود و با یک ست بادی توری مشکی که زیرش پوشیده بود جلوی حشمت که داشت آروم شونه هاش رو می بوسید ایستاده بود.حشمت با ابرو اشاره ای به فرخ و به سمت مهتاب کرد. فرخ کتش رو درآورد و به سمت مهتاب رفت و با دستانی نسبتا لرزان شونه های مهتاب رو گرفت و به سمت خود چرخوند و بوسه ای به لبهاش زد. مهتاب دستش رو به سمت پیراهن فرخ برد و شروع به باز کردن دکمه های پیراهنش کرد و در همین حال بوسه هاشون عمیق تر میشد. بالاخره داشت به آرزوش که بودن با فرخ بود میرسید.
چند دقیقه بعد فرخ و حشمت هم لباسهاشون تکه تکه کنده شده بود. مهتاب روی تخت دراز کشیده بود و فرخ داشت میبوسیدش. کمی که به خودشون اومدن نگاهی به سمت دیگه اتاق انداختن، جایی که مهری روی زانو نشسته بود و کیر حشمت رو توی دهانش گذاشته بود و با لبهایی که دورش حلقه زده بود سرش رو به آرامی بالا و پایین میکرد.مهتاب از دیدن سایز کیر حشمت کمی جا خورد و ناگهان یاد فرخ افتاد. از زیر فرخ چرخید و اون رو روی تخت خوابوند و خودش بالاش قرار گرفت. سپس به آرامی پایین رفت و در حالی که پاهای فرخ از لبه تخت آویزون بود شرتش رو پایین کشید و با لبخندی خوشحال شد که ارثیه پدر به پسر هم رسیده بود.در حالی که فرخ گردنش رو کج کرده بود و پایین تخت رو نگاه میکرد مهتاب چشم در چشمانش دوخت و با زبونش شروع به نوازش کیر شوهر عزیزش کرد. سپس لبهاش رو غنچه کرد و آرام آرام از کلاهک کیر فرخ شروع به پایین رفتن کرد. فرخ از لذت آهی کشید و گردنش رو به سمت عقب برد.پدر و پسر هر دو در حالی که دستشون پشت سر همسرانشون بود با سرهایی به سمت سقف در عالمی از لذت غرق بودند. عروس و مادر شوهر هم گویا در رقابتی غیر رسمی میخواستن شایستگی خودشون رو اثبات کنند.
بعد از مدتی فرخ روی شونه های مهتاب زد و بهش اشاره کرد که اگر ادامه بده نمیتونه تحمل کنه و بهتره توقف کنه. مهری هم با لبخندی نگاه حشمت کرد و توی دلش گفت “طفلکی، هنوز مونده تا وارد بشه” و اون هم بلند شد و ایستاد.مهتاب بلند شد و نگاهی به سمت مهری خانم که داشت سمت تخت میومد انداخت. مهری گونه عروسش رو نوازش کرد و گفت حالا وقت مهمترین بخش مراسم امشب هست. سپس حوله سفیدی رو برداشت و به فرخ اشاره کرد که از روی تخت بلند بشه. دو بالشت کنار هم گذاشت و حوله رو روی یکیشون قرار داد و مهتاب رو به آرامی به سمتش هدایت کرد.مهتاب جوری که کمرش روی بالشت قرار بگیره دراز کشید و پاهاش رو از هم کمی باز کرد. مهری هم به همون حالت کمرش رو روی بالشت کناری گذاشت.حشمت به فرخ نگاه کرد و گفت، پسرم برو جلوی عروست و شریک عزیز زندگیت وایسا و هر کاری که من میکنم رو انجام بده.پدر و پسر کنار هم پای تخت ایستادن. حاج حشمت جلوی مهری خانم و فرخ جلوی مهتاب. حشمت دستش رو روی کس مهری گذاشت و به آرامی نوازشش کرد. سپس انگشتش رو چند بار در امتداد چاکش کشید و وقتی قطره ای خیسی رو در پایینش لمس کرد با دو انگشت لبهای کس رو از هم باز کرد و سوراخ تحریک شده کس مهری نمایان شد.فرخ هم همین کار رو کرد و سوراخ تنگ و صورتی کس بی موی مهتاب در حال نبض زدن بود.حشمت خان کلاهک کیرش رو دم سوراخ گذاشت و اندکی فشار داد به طوری که فقط نوک کیرش داخل شد. فرخ هم همین کار رو کرد. مهتاب آخ ریزی گفت. مهری خانم دست مهتاب رو کنارش گرفت و سرش رو برگردوند و در چشمهاش خیره شد و گفت، طاقت بیار عزیزم، اینجا زیباترین بخش مراسم امشب هست.در حالی که توی چشمهای مهتاب نگاه میکرد حشمت به آرامی کیرش رو تا ته هل داد داخل کسش. مهری آه بلندی کشید و از لذت چشمهاش رو بست.فرخ هم همین کار رو کرد، ولی ابتدا با مانعی روبرو شد. کمی عقب کشید و با فشار دومی ناگهان انگار چیزی کنار رفته باشه کیرش تا نصفه داخل کس مهتاب لغزید. مهتاب جیغی کشید و دستش رو چنگ کرد و دست مهری خانم رو محکم فشار داد.فرخ با ترس مدتی همینجور بی حرکت ایستاد و به صورت مادرش نگاه میکرد و با چشمهاش می پرسید که حالا باید چیکار کنه.مهری لبخندی زد و با سر به حشمت اشاره کرد. حشمت کف دستش رو بالای کس و روی چوچوله مهری گذاشته بود و در حالی که آروم میمالید با حرکات نرم داشت تو و بیرون میکرد و تلمبه میزد.فرخ به تقلید از پدرش همین کار رو شروع کرد. مهتاب ابتدا با درد آخ آخ میکرد ولی کم کم درد جای خودش رو به لذت داد.گویا چیزی در وجود مهتاب آزاد شده باشه با دو دست آرنج فرخ رو گرفت و اون رو به سمت خودش کشید و گفت ، تندتر تندتر محکمتر محکمتتتتتر. فرخ تلمبه هاش رو تندتر کرد و با قدرت داخل کس خیس مهتاب ضربه میزد. ضرباتی شاید ناشیانه ولی با احساس و عمیق.
مهری خانم اشاره ای به حشمت کرد و حشمت هم شروع کرد با قدرت داخل کس همسرش ضربه زدن. صدای آه و اوه عروس و مادرشوهر اتاق رو پر کرده بود.–بزن حشمت. بکوب لامصب. عاشق کیرتم. بزن بزن بکن بککن بکککککککن. -فرخ بکن منو. جون، بکن. جووون. جووووووون. وای واااای چه خوبه چه خوووووبه واااااااای
تقریبا همزمان عروس و مادرشوهر به اوج رسیدن. مردها که تا همین الان هم به زور جلوی خودشون رو گرفته بودن با اولین تنگ شدن کس زنهاشون به خاطر ارضا هرچی در تخم هاشون ذخیره بود رو با فشار خالی کردن و در حالی که خیس عرق بودن و نفس نفس میزدن به اوج رسیدند.
مدتی گذشت تا چهار نفر از اون بهشت لذت آسمان هفتم به زمین برگردند. وقتی کمی حال خودشون رو پیدا کردن هر چهار نفر با شادی خندیدن. مهری از سر محبت بوسه ای به لبهای عروسش زد. حشمت با غرور و افتخار پشت پسرش زد و گفت، آفرین بابا جان. الحق که پسر حاج حشمتی.
مهری و حشمت بعد از رو به راه کردن ظاهرشون لباساشون رو پوشیدن و گفتن که دیگه عروس و داماد رو تنها میگذارن که تا صبح کنار هم باشن.مهری در حالی که از مهتاب خداحافظی میکرد در گوشش گفت “به خانواده ما خوش اومدی عروس گلم. امشب اولین شب از سفر پر ماجرا و لذت بخشی هست که در کنار ما بهش پا گذاشتی#34;.
پایان…؟
پاسخها